تماس   آشنایی    مقاله    گفت‌وگو‌    صفحه‌ی نخست‌ 
 
 

گفتگو با شادی


«... در کمال ناباوری به من گفت که اصلاً نمی‌خواهد پولی بدهی! بعد گفت که اگر خواستم می‌توانم با او باشم و با او زندگی کنم! به من گفت که این نزدیکی‌ها هتلی است و می‌توانیم شب را با هم باشیم! خلاصه وضعیت روحی‌ام آنقدر بد بود که یکی از پناهجویان جوان – که واقعاً در حق من برادری کرد – به من گفت که هزینه‌ی سفرم را می‌دهد تا از آن‌جا کنده شوم. او دیده بود که من هر بار خسته و کوفته برمی‌گردم و هر مرتبه با یکی از آن‌ها سرشاخ می‌شوم ...»

مشاهده‌ی تفاوت او با دیگران، احتیاج به هوش سرشاری نداشت. «شادی» غم آوارگی را پیش از ترک ایران، با تار و پود وجودش حس کرده بود. او قلبش را گذاشته و تنش را برداشته بود، تا آن‌طور که می‌خواهد «زن» باشد و زن، زندگی کند.

در خلال این گفت‌وگو، و با همه‌ی آن خاطرات ریز و درشتی که اجازه‌ی چاپ‌شان را نداشتم، شادی بارها گریست و مچاله شد و در خود فرو رفت، و من نیز – تا این‌که مصاحبه به پایان رسید.

این گفت‌وگو را مثل ده‌ها گفت‌وگو‌ی دیگر مدتی قبل انجام داده و در آرشیو گذاشته‌ بودم. اما وقتی شنیدم که به تقاضای پناهندگی شادی پاسخ منفی داده‌اند، بی اختیار او را در مقام مقایسه با دیگران قرار دادم و تصمیم گرفتم بخشی از درد دل او را همگانی کنم.

عزیزان خواننده، اگر در مقاطعی فاصله‌های زمانی و مکانی را متوالی و متواتر نمی‌یابند آن را جزو قسمت‌هایی فرض کنند که با توصیه و تأکید شادی حذف شده است. گفت‌وگو را با هم پی می‌گیریم.





* * *



م.خ: در این گفت‌وگو با چه اسمی می‌خواهی شناخته شوی؟

ش: (مکث) ... شادی. آره شادی!



م.خ: چند وقت است که در انگلیس زندگی می‌کنی؟

ش: حدوداً دو ماه.



م.خ: پس، وقت زیادی نیست که از ایران خارج شدی؟

ش: چرا، وقت زیادی هست (مکث)، از نظر من وقت زیادیه! حدوداً شش ماهه که از ایران خارج شدم.



م.خ: بنابراین گفت‌وگویمان سرگذشت شش ماهه تو خواهد بود. اما بگذار قبلاً کمی بیش‌تر با تو آشنا شویم: وقتی در ایران بودی آیا با خانواده‌ات زندگی می‌کردی یا تنها بودی؟

ش: سه سالی می‌شد که تنها زندگی می‌کردم.



م.خ: و روی پای خودت بودی؟

ش: روی پای خودم بودم!



م.خ: و استقلال اقتصادی داشتی؟

ش: دقیقاً!



م.خ: خب، اولین سؤالی که به ذهن خطور می‌کند این است که با وضعیتی که در ایران داشتی چرا فکر خروج به سرت زد؟

ش: مشکلات بود ... (مکث طولانی)، مشکلاتی که پدرم کارهایم را انجام می‌داد و من ...



م.خ: فکر کنم نمی‌خواهی در این باره حرفی بزنی؟

ش: آره، بهتر است تا وضعیتم معلوم نشده در این مورد صحبتی نکنم.



م.خ: به تو حق می‌دهم. اما اجازه بده حداقل با جنس مشکلات تو آشنا شویم.

ش: مقداری مشکلات خودم بود و مقداری مشکلاتی که هر کس با زن‌بودنش در ایران، به نوعی با آن مواجه است.



م.خ: به عنوان یک زن، بگو «زن بودن» در جمهوری اسلامی چه احساسی دارد؟

ش: زن بودن، یعنی درجه‌ای پایین‌تر از مرد بودن، یعنی نبودن! حالا احساس مرا می‌خواهید؟ سؤال شما این است؟



م.خ: بله، احساست را از زن‌بودن در نظام اسلامی می‌خواهم بدانم.

ش: در آن‌جا زن به هیچ وجه نمی‌تواند خودش باشد، مجبور است به خیلی چیزها تن دهد، به خیلی چیزها تظاهر کند. نه! به هیچ‌ وجه نمی‌تواند خودش به عنوان یک زن زندگی کند. به نظر من، حجاب اسلامی شاید پیش‌پا افتاده‌ترین آن باشد.



م.خ: حالا که در گذشته‌ات در ایران هستیم، پاسخ این سؤال از طرف تو برایم شنیدنی است: گفته می‌شود زنان و جوانان زیادی به محمد خاتمی رأی دادند. به نظرت دلیل حضور زنان در آن «انتخابات» چه بود؟

ش: راستش خیلی‌ها به خاتمی رأی دادند. من هم جزو کسانی بودم که آن روز از خانه خارج شدم تا بروم و به خاتمی رأی دهم، که حادثه‌ای برایم پیش آمد و از رأی دادن منصرف شدم. مردم فکر می‌کردند – و هنوز هم فکر می‌کنند که جامعه به یک ناجی احتیاج دارد، به همین دلیل احساس می‌کردند که خاتمی می‌تواند ناجی آن‌ها باشد. من هم یک چنین احساسی داشتم... متأسفانه!



(صورت «شادی» از اندوه چروک می‌خورد و من لحظه‌ای صبر می‌کنم تا پرسش بعدی را مطرح کنم.)



م.خ: یعنی واقعاً مردم در مقیاس میلیونی دوباره به یک آخوند اعتماد کردند؟

ش: آره، دقیقاً! اما نباید فراموش کرد که تعدادی هم برای موقعیت کاری، برای این‌که مهر انتخابات در شناسنامه‌شان بخورد، یا کسانی که درس می‌خواندند، در انتخابات شرکت کردند. البته ترس از در انتخابات شرکت نکردن و در نظر گرفتن عواقب اجتماعی آن هم باید مد نظر باشد. با این‌حال، تعداد زیادی از مردم که زندگی اسف‌باری دارند واقعاً فکر می‌کردند که با آمدن خاتمی، تحولی در جامعه به وجود خواهد آمد.



م.خ: با مواردی که گفتی موافقم. اما همه‌ی این موارد در دوره‌های قبل هم وجود داشت.

ش: اما خاتمی کسی بود که اکثریت مردم فکر می‌کردند با انتخاب شدن او، اصلاحات اساسی‌ای در جامعه شکل می‌گیرد.



م.خ: و ترجمان گفته‌ات این می‌شود که مردم میهن ما، یکبار دیگر از ترس مرگ دست به خودکشی زدند. بسیار خوب! «مرگ» آمد تا زندگی را بگیرد، بعد چه شد؟ تو چه تغییری در جامعه احساس کردی؟

ش: به نظر من با روی کار آمدن خاتمی، نه تنها در جامعه‌ی ایران تغییری مشاهده نشد و اصلاحاتی صورت نگرفت، بلکه خیلی چیزها بدتر از گذشته شد. مثل فساد، فحشا، فقر، تورم اقتصادی و گرانی.



م.خ: باشد عزیز، برگردیم به جای اول‌مان. آن‌جایی که فکرت را کرده بودی و حالا می‌خواهی از ایران خارج شوی. آیا سختی راه را می‌دانستی و در این باره با کسی مشورت کرده بودی؟

ش: خارج شدنم تقریباُ یکباره بود. مسئله‌ای برایم پیش آمد که می‌بایست در فاصله‌ی کوتاهی از ایران خارج شوم. مسیر راه برایم مبهم و مخاطره‌آمیز بود. بعدها، وقتی در هر مقطعی در راه با مشکلی روبه‌رو می‌شدم، پس از رفع کردن آن بود که خودم را به مشکلات دیگری می‌سپردم تا پرونده‌‌ی دیگری برایم گشوده شود.



م.خ: از ایران خارج شدی. مقصد اولت کجاست؟

ش: مقصد اول ترکیه بود.



م.خ: چه مدتی در ترکیه بودی؟

ش: مدت زیادی در ترکیه نبودم. اما بگذارید به این موضوع اشاره کنم که وقتی داشتم از ایران خارج می‌شدم، فکر می‌کردم که در این راه که من به اجبار قدم گذاشته‌ام تنها هستم. اما وقتی به ترکیه رسیدم به ایرانیانی برخورد کردم که هر کدام از آن‌ها مقصد متفاوتی داشتند.



م.خ: بعد از ترکیه مقصد بعدی کجا بود؟

ش: با مشکلات زیادی به ساریووا رسیدیم.



م.خ: لطفاً در این باره کمی توضیح بده.

ش: در آن‌جا با «رابط» تماس گرفتیم و او به ما گفت که نزدیک فلان هتل سوار ماشینی که در انتظارمان است شویم و از آ‌ن‌جا به خانه‌ای برویم که متعلق به یک پیرزن بود. خانه‌ی مسکونی این پیرزن را در ساریووا، رابط ما اجاره کرده بود برای سکونت ما. فردای آن‌ روز ما راه افتادیم به طرف مقصد بعدی که ...



م.خ: از ضمایر «ما» استفاده می‌کنی، بنابراین تنها نبودی. پناهجویانی که همراه‌ات بودند چه ملیتی داشتند؟

ش: به غیر از من، یک ایرانی دیگر بود و دوازده نفر کُرد عراقی.



م.خ: بسیار خوب، می‌گفتی، مقصد بعد؟

ش: فردای آن روز، من و آن جوان ایرانی را با ماشین به کنار یک جنگل بردند و در آن‌جا متوجه شدیم که دو جوان دیگر ایرانی را از نقطه‌ای دیگر به آن‌جا آورده‌اند. مدتی در آ‌ن‌جا بودیم که سر و کله‌ی ماشینی پیدا شد که مخصوص حمل مرده بود. اما ما باید منتظر آن پناهجویان کُرد عراقی می‌ماندیم. وقتی آن‌ها آمدند، همه‌ی ما را سوار ماشین کردند و ...



م.خ: یعنی شانزده نفر را سوار آن ماشین نعش‌کش کردند؟!

ش: بله، همه‌ی ما را سوار آن ماشین کردند و حدوداً چهار- پنج ساعت را در همان‌جای تنگ و تاریک گذراندیم ...



م.خ: به غیر از تو، آیا زن دیگری در جمع‌تان بود؟

ش: نه، تنها من بودم. به همین دلیل هم بچه‌های ایرانی همراه، از من خواستند تا کلاهم را روی سرم بکشم تا معلوم نشود زن هستم.



م.خ: لطفاُ ادامه بده.

ش: بعد ما را در نقطه‌ای از جنگل پیاده کردند و همه را به دست دو نفر دیگر سپردند. از آن‌جا حدود دو ساعت پیاده‌روی کردیم تا در نقطه‌ای به ما گفته شد که باید تا صبح در آن‌جا صبر کنیم. هوا خیلی سرد بود. برای همین وقتی خواستیم آتش روشن کنیم، رابط‌ها به ما گفتند که برای دیده نشدن، اجازه نداریم آتش روشن کنیم. به هر حال با همان وضعیت تا صبح سر کردیم. صبح که شد رابط‌ها با تلفن همراه با عده‌ای تماس گرفتند و بعد قرار شد تا ما عرض رودخانه‌ی «سُوا» را طی کنیم. یک ساعتی پیاده‌روی کردیم تا به رودخانه رسیدیم. آن‌جا قایقی از قبل آماده بود که ما سوار آن شدیم و بعد از حدود ده دقیقه توانستیم از رودخانه رد شویم. به محض رسیدن به آن‌طرف رودخانه، چند ماشین منتظر ما بودند که سوار آن‌ها شدیم.



م.خ: یعنی رابط‌های قبلی شما را به دست این‌ها دادند و خودشان برگشتند؟

ش: بله، آن‌ها رفتند و ما را به دست افراد جدید سپردند. بعد از مدتی رانند‌گی، رسیدیم به حاشیه‌ی یک جاده‌ی اتوبان. آن‌وقت ما را از ماشین پیاده کردند و به ما گفتند که در گوشه‌ای بنشینیم تا ماشین دیگری برای بردن ما بیاید. بعداً متوجه شدیم که آن اتوبان یکی از شاه‌راه‌های کشور «کورواسی» است. متأسفانه در این فاصله یکی از افراد پلیس که از آن‌جا می‌گذشت ما را می‌بینید و با بی‌سیم همراه به دیگران اطلاع می‌دهد. در فاصله‌ی کمی، تعدادی ماشین پلیس آمدند و همگی ما را به اداره‌ی پلیس بردند. در آن‌جا ما را برای چند ساعتی بازداشت کردند و بعد به ما گفتند که باید همگی دادگاهی شویم. چند ساعتی بعد ما را به دادگاهی بردند که فقط یک قاضی داشت! او هم برای ما حکم صادر کرد که تک-‌تک‌مان باید جریمه‌ی نقدی شویم و ...



م.خ: تو را چقدر جریمه کردند؟

ش: چیزی حدود صد دلار.



م.خ: خب!

ش: و بعد به بازداشتگاه برگشتیم و تا صبح در آن‌جا ماندیم. در این بازداشتگاه هیچ وسیله‌ی گرم‌کننده‌ای وجود نداشت و فقط چند صندلی چوبی بود که حتا نشستن روی آن مشکل بود، چه رسد به اینکه خوابیدن و استراحت کردن روی آن‌ها.



م.خ: به شما چیزی برای خوردن ندادند؟

ش: هیچ چیز. همگی آن شب را گرسنه به صبح کردیم. صبح که شد ماشینی آمد که مخصوص حمل زندانی بود. محفظه‌ی کوچکی داشت با درب‌های آهنین. وقتی خواستیم سوار شویم، به علت فشارهای روحی و جسمی‌ای که به من وارد شده بود، دیدم قادر نیستم در آن‌جای تنگ و تاریک بخوابم. ناگفته نگذارم که من از کودکی از هر جای تاریک و بسته‌ای وحشت داشتم. خلاصه در آ‌ن‌جای چند متری آن‌قدر داد و فریاد زدم و به در و دیوار ماشین کوبیدم که بالاخره در را باز کردند و مرا به قسمت جلوی ماشین بردند. آن ماشین ما را برد تا مرز «بوسنی». در آن‌جا برای چند ساعتی نگه‌مان داشتند تا نماینده
UN بیاید و ما را تحویل بگیرد. البته UN نمی‌آمد تا ما را به بوسنی اسکورت کند، بل‌که برای ما شرایط پناهندگی آن‌جا را توضیح می‌داد و از این قبیل چیزها. بار اولی که دستگیر شدیم آن‌ها از ما خواستند که در همان‌جا تقاضای پناهندگی دهیم و در غیر این صورت به ایران دیپورت خواهیم شد. چون چاره‌ای نداشتیم در همان‌جا تقاضای پناهندگی دادیم. آن‌وقت‌ها، یعنی در اوایل فکر نمی‌‌کردیم که این هم یکی از چرخه‌ها و بازی‌هایی است که پیش و بعد از ما، کسان زیادی گرفتار آن شده و می‌شوند. حتا نمی‌دانستیم در آن‌جا باید از اسم مستعار استفاده می‌کردیم. به هر ترتیب از آن‌جا منتقل شدیم به کمپی در یک بیابان برهوت، که به غیر از چند چادر، هیچ امکان دیگری برای زندگی کردن نداشت.



م.خ: پناهجویان این کمپ از چه ملیتی بودند؟

ش: از همه‌ی ملیت‌ها بودند، ایرانی، کرد عراقی ...



م.خ: چه مدتی در آن کمپ به سر بردی؟

ش: به دلیل سرمای وحشتناکی که در آن‌جا بود، و همین‌طور به دلیل خستگی و گرسنگی مفرط، ما با رابط‌مان تماس گرفتیم و او به ما پیشنهاد داد که با پرداخت مبلغی حدود صدو‌پنجاه دلار می‌تواند ما را به ساریووا برگرداند. قرار شد ماشینی کرایه کنیم به مقصد آن‌جا ... چیز جالب این بود که تعدادی از آدم‌های کمپ مسلح بودند و ...



م.خ: یعنی آن‌ها از محافظین کمپ بودند؟

ش: نه، در آن کمپ، به آن صورت محافظی نبود. این‌ها از ملیت‌های مختلفی بودند که در آن‌جا کسب درآمد داشتند.



م.خ: ایرانی هم در بین آن‌ها بود؟

ش: بله بود.



م.خ: می‌گفتی!

ش: بالاخره یک ماشین دربست کرایه کردیم و با دادن مبلغ قراردادی به ساریووا برگشتیم. یعنی همان خانه‌ی پیرزنی که قبلاً در آن بودیم.



م.خ: این تلاش اول‌ات بود برای گذشتن از ساریووا. چند بار دیگر اقدام به آن کردی.؟

ش: جمعاً چهار بار.



م.خ: یعنی چهار بار همین مسیر را رفتی و همین مشکلات را داشتی؟

ش: همین مسیر، اما مشکلات فرق می‌کرد. چون رابط فکر می‌کرد که مسیر قبلی دیگر مطمئن نیست.



م.خ: خیلی از «رابط‌»ها نام بردی. این‌ها چه ملیتی داشتند؟ آیا ایرانی هم در بین آن‌ها بود؟

ش: بله، تعدای ایرانی بودند و بقیه از کشورهای کورواسی، بوسنی، اسلوانی و امثال این‌ها.

جالب این‌جا بود که تعدادی از این رابط‌ها، افراد پلیس بودند و از این راه درآمد سرشاری داشتند. البته این را هم بگویم که گرفتاری‌های ما بعد از هر دستگیری به راحتی گذشته نبود و هر بار که دستگیر می‌شدیم، نزدیک به یک هفته در بازداشتگاه‌ها نگه‌مان می‌داشتند.



م.خ: حالا چهارمین اقدام تو برای گذشتن از کورواسی است. مقصد بعدی کجاست؟

ش: ای کاش خارج شدن‌ها به همین راحتی بود که شما می‌گویی!

م.خ: می‌دانم، اما برای شنیدن داستان سفرت در یک گفت‌وگو چاره‌ای ندارم.

ش: می‌خواستم بگویم که همه‌ی خارج شدن‌ها جنگل دارد و ساعت‌ها پیاده‌روی کردن در آن، ترس دارد و گرسنگی و تشنگی و خیلی چیزهای دیگر. طی کردن مسیر کورواسی به اسلوانی واقعاً مشکل بود و استرس زیادی داشت... سؤال شما چه بود؟



م.خ: مقصد بعدی‌ات را پرسیده بودم.

ش: با هزار مصیبت رسیدم به «لوبیانا» پایتخت اسلوانی. وقتی به آن‌جا رسیدیم حسابی مریض بودم، به خاطر آب آلوده‌ی میان راه بود و چیزهای دیگر. حدوداً دو هفته‌ای حمام نکرده بودم. و لوبیانا یک ساختمان پنج‌ طبقه بود که پر از رابط‌های مختلف و ...



م.خ: چگونه فهمیدی که آن‌ها رابط هستند؟

ش: به هر طبقه‌ای که می‌رفتیم، تعدادی می‌آمدند و اسامی رابط‌های ما را سؤال می‌کردند، مسیر را می‌پرسیدند و مسائلی دیگر.



م.خ: متأسفانه همانطور که پیش‌تر اشاره کردم، مجبوریم که بخش زیادی از گفت‌وگو را خلاصه کنیم. به هر حال، بعد از این‌که برای مدتی در کمپ لوبیانا بودی، باید آن‌جا را هم ترک می‌کردی. احتمالاً مسیر بعدی باید یکی از شهرهای ایتالیا بوده باشد؟

ش: بله، فاصله‌ی لوبیانا تا اولین شهر مرزی ایتالیا به نام «گریزا» با اتوبوس چیزی در حدود دو ساعت و نیم راه بود. اما وقتی به مرز می‌رسیم، از آن‌جا مسیر راه فقط خط آهن است. از این رو یک ایستگاه طولانی را می‌باید با دویدن طی می‌‌کردیم و بعد از آن با پریدن از یک پرچین دو متری به خاک ایتالیا وارد می‌شدیم. گاهی‌وقت‌ها رد شدن از این مسیر آن‌قدرها مشکل نیست – که من فکر می‌کنم که این مسئله بستگی دارد به سیاست‌های دولت آن کشور. اما گاهی اوقات در طول این مسیر مأمور می‌گذارند و رد شدن از آن‌جا را غیر ممکن می‌کنند.



م.خ: در اغلب کشورهای اروپای شرقی، اصولاً مسئله‌ای به نام پناهنده مرادف است با کسب درآمد برای دولت‌های محلی و عاملان آن‌ها. در ایتالیا وضعیت چگونه بود؟

ش: در ایتالیا وقتی پناهجو را دستگیر می‌کنند، به او «ترک خاک» می‌دهند که مهلت آن‌ چند ساعت بیش‌تر نیست.



م.خ: آیا برای بار اول موفق شدی که وارد خاک ایتالیا شوی؟

ش: نه، بار اول موفق نشدم. ما یک اکیپ بودیم و قرار بود از آن‌ ایستگاهی که گفتم عبور کنیم. اما هیچ‌کدام از ما خبر نداشتیم که نیروهای پلیس در انتظار ما به کمین نشسته‌اند. حتا همراه آن‌ها عکاس و خبرنگار بود. وقتی دستگیر شدیم، ما را برای چند ساعتی بازداشت کردند و بعد همه را به کمپ لوبیانا فرستادند. دفعه‌ی دوم اما موفق شدم که از آن مسیر عبور کنم و وارد خاک ایتالیا شوم.



م.خ: خب، الآن در ایتالیا هستی. تا این تاریخ چه مدتی است که از ایران خارج شده‌ای؟

ش: نزدیک به دو ماه.



م.خ: بسیار خوب، مقصد و مسیر بعدی کجاست؟

ش: مقصدی بعدی من فرانسه بود و بعد از آن بلژیک.



م.خ: مدتی در فرانسه بودی و بعد به بلژیک وارد شدی.

ش: بله، وقتی به بلژیک رفتم، آشنایانی داشتم که آن‌ها مرا به آلمان بردند. رسیدنم به آلمان هم با بیماری شدید من همراه بود. طوری که برای مدتی قادر به حرف زدن نبودم و صدایم کاملاً قطع شده بود. نزدیک به یک ماه مجبور شدم در آلمان بمانم و از آن‌جا سعی زیادی کردم تا به کانادا بروم. اما چون چنین امکانی وجود نداشت تصمیم گرفتم راه انگلیس را امتحان کنم.



م.خ: بنابراین با این تصمیم جدید مجبور شدی که مسیر بلژيک و فرانسه را دوباره دور بزنی.

ش: درست است. دوباره برگشتم به بلژیک که حدود دو هفته در آن‌جا بودم. در این مدت دوبار سعی کردم که از طریق بلژيک وارد خاک انگلیس شوم که موفق نشدم. بار اول با کامیونی که در آن پنهان شده بودم، سر از بندر «کاله» فرانسه درآوردم.



م.خ: چطور این اتفاق افتاد؟

ش: در بلژیک، پناهجو را می‌آوردند در جایی که کامیون‌ها بارگیری کرده‌اند. وقتی راننده‌ها می‌خوابیدند – که معمولاً بین ساعت سه تا پنج صبح است – با امتحان کردن بار و مقصد کامیون، پناهجو را در گوشه‌ای جاسازی می‌کردند. در این موقع اتفاق می‌افتد که چون رابط‌ها سواد درست و حسابی‌ای ندارند، مقصد اصلی کامیون را تشخیص نمی‌دهند و پناهجو از کشوری سر در می‌آورد که اصلاً هدف او نبوده است.



م.خ: گفتی بار اول موفق شدی، جریان چه بود؟

ش: وقتی اشتباهی از بندر کاله سر در آوردم، مرا بازداشت کردند و به کمپ «سنگات» فرستادند. اما از آن‌جا که پول مسیر را به رابطم در بلژیک داده بودم، مجبور شدم با هزار گرفتاری خودم را دوباره به بلژیک برسانم. آن‌جا هم با مشکلاتی که اصلاً انتظارش را نمی‌کشیدم روبه‌رو شدم. و چون با کمبود شدید مالی روبه‌رو بودم، تصمیم گرفتم تا از طریق کمپ سنگات خودم را به انگلیس برسانم.



م.خ: از این کمپ سنگات کمی برایم بگو.

ش: دهکده‌ای در فرانسه است، با همین نام، نزدیک بندر کاله. کمپی که من از آن صحبت می‌کنم سه ربع ساعت با این دهکده فاصله دارد. جایی شبیه سیلو است که چندین کانتینر برای اسکان پناهجویان در آن گذاشته‌ و اداره‌ی آن با سازمان صلیب سرخ است. از امکانات بهداشتی و غذایی این کمپ چیزی نمی‌گویم که واقعاً زیر صفر است.



م.خ: حالا در سنگات هستی و می‌خواهی از طریقی خودت را به انگلیس برسانی. اول بگو که بعد از چند تلاش توانستی وارد خاک انگلیس شوی؟

ش: بدون اغراق بگویم که حدوداً پانزده بار سعی کردم از این مسیر رد شده و وارد انگلیس شوم. اما رد شدن به چه صورت بود؟ صورت‌های متفاوتی داشت، که مخفی شدن در زیر کامیون یکی از آن‌ها بود.



م.خ: رابط‌ها در کمپ سنگات چه ملیتی داشتند؟

ش: بیشتر آن‌ها از کردهای عراقی بودند و افغانی‌ها و ...



م.خ: و پولی که می‌گرفتند؟

ش: بستگی داشت. آن‌ها افراد را می‌سنجیدند و اگر پی می‌بردند آدم پولداری است، پول بیشتری برای عبور دادن می‌گرفتند.



م.خ: مثلاً از چقدر صحبت می‌کنی؟

ش: ممکن بود بین پانصد تا هزار دلار پول بگیرند. ممکن بود برای فرد بخواهند پاسپورت جعلی درست کنند که آن چیزی در حدود هزار و پانصد تا دو هزار دلار بود.



م.خ: چه مواقعی پناهجویان را اقدام به بردن می‌کردند؟

ش: معمولاً بعد از این‌که در ساعت شش بعدازظهر شام خورده شد – آن‌هم چه شامی! در آن وقت رابط‌ها نفرات خودشان را تقسیم می‌کردند به ساعت‌های مختلف، تا آن‌ها را ازکمپ خارج کنند. البته مأموران صلیب سرخ از اقدام پناهجویان اطلاع داشتند و نزدیک کمپ، خروج افراد را به کمک مأموران فرانسوی یادداشت و کنترل می‌کردند. برای همین، در فاصله‌ی زمانی چند ساعت ممکن بود که کمپ، چند بار پر و خالی شود – نه کاملاً خالی. چون در یک شب، مثلاً ده نفر می‌توانست از آن‌جا عبور کند و شبی دیگر دویست نفر.



م.خ: بی تردید همه‌ی خاطره‌های عبور کردن تو تلخ باید باشد. لطفاً یکی از آن‌ها را برایم تعریف کن.

ش: اگر برای شما تعریف کنم که در چه شرایط سختی قرار می‌گرفتم، شاید باور کردنش برای‌تان مشکل باشد. خیلی هم سخت است که از بین همه‌ی خاطرات بد، یکی را انتخاب کنم. به هر حال، یکی از خاطراتم این است که رابطم مرا برد به اسکله‌ای که کامیون‌های کنترل شده از آن‌جا عبور می‌کردند. یعنی موقعی که مأمورها، دیگر دستگاه زنده‌یاب را در کامیون‌ها امتحان نمی‌کردند و کامیون وارد کشتی می‌شد. آن‌دفعه،‌ من و یک جوان کُرد عراقی را داخل صندوق بغل کامیون جاسازی کردند. در آن صندوق پر از چوب بود، اما چون وقت نبود، نتواسته بودند همه‌ی چوب‌ها را بردارند. طوری که وقتی من و آن جوان عراقی درجعبه دراز شدیم، فاصله‌ی من تا سقف کمتر از پنجاه سانتی‌متر بود.



م.خ: مثل قبر بود!

ش: درست مثل یک قبر آهنی بود. وقتی در آن صندوق را بستند، احساس کردم که در یک تابوت آهنی قرار دارم. قبلاً به شما گفته بودم که من از جای تنگ و تاریک واقعاً وحشت دارم. حالا این جای تنگ می‌خواهد یک اطاق تاریک باشد و یا جای کوچکی مثل آن صندوق، که درش را از بیرون قفل کرده باشند. باور کنید چندین بار پیش آمد که نزدیک بود کنترلم را از دست بدهم و داد و فریاد راه ‌بیاندازم.



م.خ: چند ساعت در این وضعیت قرار داشتی؟

ش: حدود چهار ساعت. در آن مدت سعی می‌کردم با همراهم صحبت کنم. اما نه او زبان مرا متوجه می‌شد و نه من می‌فهمیدم او چه می‌گوید. شاید بعد از دو ساعت بود که دیدم آن جوان عراقی دیگر به حرف‌های من عکس‌العملی نشان نمی‌دهد، واقعاً فکر کردم که او مرده است. شدیداً دچار وحشت شده بودم و پیش خودم می‌گفتم: نگاه کن، این تابوت آهنی است و او هم مرده‌ است. پس به زودی نوبت مردن تو خواهد رسید.



(«شادی» صورتش را جمع می‌کند و زانوانش را در بغل می‌گیرد. حتم دارم که در این لحظه، این اطاق را تابوت خود می‌پندارد. و شاید من را آن همسفر کرد عراقی. مدتی می‌گذرد تا او به خودش آید.)



م.خ: عزیز جان، سفر قبر را به پایان ببریم، حالا چهار ساعت گذشته و تو باید به مقصد رسیده باشی.

ش: بعد از حدود چهار ساعت مرا با دستگاه زنده‌یاب پیدا کردند. همراهم که بی‌هوش شده بود را با آمبولانس بردند. من احساس می‌کنم که او کم آورده بود و طاقتش بریده بود.

خاطرات بد دیگری هم داشتم که عموماً به خاطر زن بودنم بود. پیشنهاداتی به من می‌شد (مکث) ... عرفی در کمپ سنگات بود و برای من خیلی دردناک، و آن این‌که وقتی زن یا دختری وارد کمپ می‌شد، سعی می‌کردند او را نگاه داشته و مانع عبور او شوند. یعنی رابط‌ها سعی می‌کردند که اگر راه عبور برای فرار آن زن یا دختر فراهم باشد، به نحوی راه او را سد کنند. تحمل این مسئله برای من خیلی سخت بود.



م.خ: به موضوع حساس و مهمی اشاره کردی: «زن بودن» پناهجوی ایرانی. شاید همین اشاره‌ی کوتاه‌ات، از مشکلات عدیده‌ی زنان پناهجو پرده بردارد.

ش: واقعیت این است که من از راه‌های معمول نتوانستم وارد انگلیس شوم. یعنی زمانی موفق به انجام آن شدم که اصلاً فکرش را نمی‌کردم. آن‌ آخرها، بنا به وضعیتی که داشتم، تقریباً از همه چیز دست شسته بودم. انگار تمام توانم را از دست داده بودم. چند روز آخر را اصلاً سعی‌ای برای رفتن نمی‌کردم و کمتر پیش می‌آمد که غذا بخورم. آن‌قدر ضعیف شده بودم که مجبور بودم هر چه لباس دارم را بپوشم تا سردم نشود.



م.خ: یعنی، این رابط‌ها بودند که با کارگردانی وضعیت آن‌جا، با روحیه‌ی تو بازی می‌کردند؟

ش: بله، یکبار که کار به استخوانم رسیده بود، فکر تهیه‌ی پاسپورت جعلی به سرم زد. می‌گفتند که یکی از رابط‌ها آشنایی در ایتالیا دارد که می‌تواند به قیمت ارزان‌تری آن را تهیه کند. به دیدن او که رفتم، در کمال ناباوری به من گفت که اصلاً نمی‌خواهد پولی بدهی! بعد گفت که اگر خواستم می‌توانم با او باشم و با او زندگی کنم! به من گفت که این نزدیکی‌ها هتلی است و می‌توانیم شب را با هم باشیم! خلاصه وضعیت روحی‌ام آنقدر بد بود که یکی از پناهجویان جوان – که واقعاً در حق من برادری کرد – به من گفت که هزینه‌ی سفرم را می‌دهد تا از آن‌جا کنده شوم. او دیده بود که من هر بار خسته و کوفته برمی‌گردم و هر مرتبه با یکی از آن‌ها سرشاخ می‌شوم. به هر حال، همان‌طور که گفتم وقتی وارد انگلیس شدم، اصلاً فکرش را نمی‌کردم و بر حسب اتفاق موفق به انجامش شدم.



م.خ: چقدر طول کشید که پس از خروج از ایران، به انگلستان برسی؟

ش: باور کردنی نیست، اما حدود چهار ماه طول کشید.



م.خ: از مشکلات بدو ورودت به انگلستان بگو.

ش: زمانی که وارد اینجا شدم، پلیس برگه‌ای به من داد و گفت برو! من نه جایی داشتم و نه آشنایی، و نه زبانش را می‌دانستم. از خودم پرسیدم: کجا بروم؟! با خودم فکر می‌کردم که مشکلات در راه، مشکل رها شدن بود، رسیدن به یک محیط امن. اما حالا که رسیدم چه؟ چکار باید بکنم و سراغ که باید بروم؟



م.خ: حالا چطور؟ وضعیت امروزت چگونه است؟

ش: حالا که نزدیک دو ماه است در انگلستان هستم، فکر می‌کنم آن‌قدر تجربه کسب کرده باشم، به اندازه‌ی دو سال. شناختم به محیط و اطرافیان، خیلی بیشتر از کسی است که دو ماه در این‌جا زندگی کرده است، چون در این مدت هر کاری را باید خودم انجام می‌دادم، آن‌هم با سختی و دشواری.



م.خ: بگذار تجربه‌ات را یک بازبینی شتابزده کرده باشم: قبل از این شش ماه، در ایران زندگی می‌کردی، مستقل بودی و روی پای خودت استوار بودی. اما از مزیت آفت جمهوری اسلامی، فرار را بر قرار ترجیح دادی؛ دلت را گذاشتی و تن‌ات را برداشتی، و پس از ماه‌ها زندگی در جهنم وارد انگلستان شدی. فکر می‌کنی زن جوانی مثل تو چرا باید این همه رنج و گرفتاری دیده و کشیده و آواره‌ی کشورها شود؟ آیا تو کسی یا چیزی را مقصر می‌دانی؟

ش: واقعیتش را بخواهید، من خیلی متأثرم. یعنی فکر می‌کنم مردم ایران حق‌شان خیلی بالاتر از این چیزهاست. نمی‌دانم چه کسی را مقصربدانم. مردم را، یا دولت اسلامی را. فکر می‌کنم این سؤالی است که آدم نمی‌داند تقصیر را به گردن چه کسی بیاندازد. چون این دولت، دولتی بود که مردم می‌خواستند و با کمک آن‌ها روی کار آمد. الآن هم مردم این حکومت را نمی‌خواهند. باید توجه داشت که مردم تجربه‌ی انقلاب را داشتند، انقلابی که من به دلیل سن و سالم از آن چیز زیادی به خاطر ندارم و وقتی بزرگتر شدم، فهمیدم که در کشورم انقلابی صورت گرفته است. الآن هم که سال‌ها از آن دوران می‌گذرد، من آواره‌ی شهرها و کشورها هستم.



م.خ: «شادی» عزیز، امیدورام در این کشور آن‌طور که می‌خواهی زندگی کنی، تو را به خوبی‌هایت می‌سپارم.

ش: من هم از شما ممنونم که بی هیچ چشم‌داشتی، برادرانه نشستی و به حرف‌هایم گوش دادید. به این گفت‌وگو واقعاً احتیاج داشتم.



* * *

 

 

 


«او»؛ رفت که رفت...


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران
(جمع بندی پروژه)


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (4)
بحران اپوزسیون؛ کدام بحران ؟


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (3)
(بازگشت مخالفان حکومت اسلامی به ایران؛ زمینه ها و پیامدها)


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (2)
(پروژۀ هسته ای رژیم ایران؛ مذاکره با غرب، نتایج و عواقب)


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (1)
«مرجع تقلید»؛ نماد «از خودبیگانگی»


اوراسیا؛امپراطوری روسیه و حکومت اسلامی ایران
گفتگو با »سیروس بهنام»


انتقاد به «خود» مان نیز!؟
گفتگو با کریم قصیم


به گفته ها و نوشته ها شک کنیم!


استبداد سیاسی؛ فرهنگ استبدادی، انسان استبدادزده
(مستبد و دیکتاتور چگونه ساخته می شود)

گفتگو با ناصر مهاجر


کشتار زندانیان سیاسی در سال 67؛ جنایت علیه بشریت
(در حاشیه کمپین «قتل عام 1988»)

گفتگو با رضا بنائی


رأی «مردم»، ارادۀ «آقا» و نگاه «ما»
(در حاشیه «انتخابات» ریاست جمهوری در ایران)


جبهه واحد «چپ جهانی» و اسلامگرایان ارتجاعی
گفتگو با مازیار رازی


«تعهد» یا «تخصص»؟
در حاشیه همایش دو روزه لندن

گفتگو با حسن زادگان


انقلاب 1357؛ استقرار حاکمیت مذهبی، نقش نیروهای سیاسی
گفتگو با بهروز پرتو


بحران هویت
گفتگو با تقی روزبه


چرا «تاریخ» در ایران به اشکال تراژیک تکرار می شود؟
گفتگو با کوروش عرفانی


موقعیت چپ ایران در خارج کشور (2)
گفتگو با عباس (رضا) منصوران


موقعیت «چپ» در ایران و در خارج کشور(1)
گفتگو با عباس (رضا) منصوران


انشعاب و جدایی؛ واقعیتی اجتناب ناپذیر یا عارضه ای فرهنگی
گفتگو با فاتح شیخ


بهارانه
با اظهارنظرهایی از حنیف حیدرنژاد، سعید افشار


مصاحبه های سایت »گفت و گو» و رسانه های ایرانی
و در حاشیه؛ گفتگو با سیامک ستوده


بن بست«تلاش های ایرانیان» برای اتحاد؟!
(در حاشیه نشست پراگ)

گفتگو با حسین باقرزاده


اتهام زنی؛ هم تاکتیک، هم استراتژی
(در حاشیه ایران تریبونال)

گفتگو با یاسمین میظر


ایران تریبونال؛ دادگاه دوم
گفتگو با ایرج مصداقی


لیبی، سوریه... ایران (2)
گفتگو با مصطفی صابر


لیبی، سوریه... ایران؟
گفتگو با سیاوش دانشور


مقوله «نقد» در جامعه تبعیدی ایرانی
گفتگو با مسعود افتخاری


در حاشیه نشست پنج روزه
(آرزو می کنم، ای کاش برادرهایم برمی گشتند)

گفتگو با رویا رضائی جهرمی


ایران تریبونال؛ امیدها و ابهام ها
گفتگو با اردوان زیبرم


رسانه های همگانی ایرانی در خارج کشور
گفتگو با رضا مرزبان


مستند کردن؛ برّنده ترین سلاح
گفتگو با ناصر مهاجر


کارگران ایران و حکومت اسلامی
گفتگو با مهدی کوهستانی


سه زن
گفتگو با سه پناهندهٔ زن ایرانی


بهارانه؛ تأملی بر «بحران رابطه» در جامعه تبعیدی ایرانی
گفتگو با مسعود افتخاری


صرّاف های غیرمجاز ایرانی در بریتانیا


اتحاد و همکاری؛ ‌چگونه و با کدام نیروها؟
گفتگو با تقی روزبه


پوشه های خاک خورده(۵)
مافیای سیگار و تنباکو


پوشه‌ های خاک خورده (۴)
دروغ، توهم؛ بلای جان جامعه ایرانی


«چپ ضد امپریالیسم» ایرانی
گفت‌وگو با مسعود نقره‌کار


حمله نظامی به ایران؛ توهم یا واقعیت
گفتگو با حسین باقرزاده


پوشه های خاک خورده(۳)
تلّی از خاکستر- بیلان عملکرد فعالان سیاسی و اجتماعی


پوشه های خاک خورده (۲)
پخش مواد مخدر در بریتانیا- ردّ پای رژیم ایران


پوشه های خاک خورده (۱)
کالای تن- ویزای سفر به ایران


... لیبی، سوریه، ایران؟
گفتگو با فاتح شیخ


هولیگان های وطنی؛ خوان مخوف


زندان بود؛ جهنم بود بخدا / ازدواج برای گرفتن اقامت
گفتگو با «الهه»


فکت، اطلاع رسانی، شفاف سازی... (بخش دوم)
گفتکو با کوروش عرفانی


فکت، اطلاع رسانی، شفاف سازی؛ غلبه بر استبداد (بخش اول)
گفتگو با کوروش عرفانی


حکومت استبدادی، انسان جامعه استبدادی
گفتگو با کوروش عرفانی


چرا حکومت اسلامی در ایران(۳)
گفتگو با «زهره» و «آتوسا»


چرا حکومت اسلامی در ایران (۲)
گفتگو با مهدی فتاپور


چرا حکومت اسلامی در ایران؟
گفتگو با علی دروازه غاری


رخنه، نفوذ، جاسوسی (۲)
گفتگو با محمود خادمی


رخنه، نفوذ، جاسوسی
گفتگو با حیدر جهانگیری


چه نباید کرد... چه نباید می کردیم
گفت و گو با ایوب رحمانی


پناهجویان و پناهندگان ایرانی(بخش آخر)
گفتگو با محمد هُشی(وکیل امور پناهندگی)


پناهجویان و پناهندگان ایرانی (۲)
سه گفتگوی کوتاه شده


پناهجویان و پناهندگان ایرانی(۱)
گفت و گو با سعید آرمان


حقوق بشر
گفتگو با احمد باطبی


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفت‌وگو با کوروش عرفانی


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفتگو با عباس (رضا) منصوران


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
«پنج گفتگوی کوتاه شده»


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفتگو با رحمان حسین زاده


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفتگو با اسماعیل نوری علا


ما و دوگانگی‌های رفتاری‌مان
گفتگو با مسعود افتخاری


ترور، بمبگذاری، عملیات انتحاری
گفتگو با کوروش عرفانی


اغتشاش رسانه‌ای
گفتگو با ناصر کاخساز


کاسه ها زیر نیم کاسه است
گفتگو با م . ایل بیگی


حکومت اسلامی، امپریالیسم، چپ جهانی و مارکسیستها
گفتگو با حسن حسام


چپ سرنگونی طلب و مقوله آزادی بی قید و شرط بیان
گفتگو با شهاب برهان


تحرکات عوامل رژیم اسلامی در خارج (۳)
انتشار چهار گفتگوی کوتاه


تحرکات عوامل اطلاعاتی رژیم اسلامی در خارج (۲)
تجربه هایی از: رضا منصوران، حیدر جهانگیری، رضا درویش


تحرکات عوامل اطلاعاتی رژیم اسلامی در خارج کشور
گفتگو با حمید نوذری


عملیات انتحاری
گفتگو با کوروش طاهری


هوشیار باشیم؛ مرداد و شهریور ماه نزدیک است(۲)
گفتگو با مینا انتظاری


حکایت «ما» و جنبش های اجتماعی
گفتگو با تنی چند از فعالان «جنبش سبز» در انگلستان


سیاستمداران خطاکار، فرصت طلب، فاسد
گفتگو با مسعود افتخاری


هوشیار باشیم؛ مرداد و شهریور ماه نزدیک است!
گفتگو با بابک یزدی


مشتی که نمونه خروار است
گفتگو با«پروانه» (از همسران جانباخته)


کارگر؛ طبقه کارگر و خیزشهای اخیر در ایران
گفتگو با ایوب رحمانی


تریبیونال بین المللی
گفتگو با لیلا قلعه بانی


سرکوب شان کنید!
گفتگو با حمید تقوایی


ما گوش شنوا نداشتیم
گفتگو با الهه پناهی


خودکشی ...
گفتگو با علی فرمانده


تو مثل«ما» مباش!
گفتگو با کوروش عرفانی


«تحلیل» تان چیست؟!
گفتگو با ایرج مصداقی


شما را چه می‌شود؟
گفتگو با فرهنگ قاسمی


چه چیزی را نمی دانستیم؟
با اظهار نظرهایی از: مهدی اصلانی، علی فرمانده، بیژن نیابتی، ی صفایی


۲۲ بهمن و پاره ای حرفهای دیگر
گفتگو با البرز فتحی


بیست و دوم بهمن امسال
گفتگو با محمد امینی


تروریست؟!
گفتگو با کوروش مدرسی


چرا«جمهوری» اسلامی سی سال در قدرت است(۴)
گفتگو با مسعود نقره کار


باید دید و فراموش نکرد!
گفتگو با «شهلا»


چرا«جمهوری» اسلامی سی سال در قدرت است (۳)
گفتگو با رضا منصوران


چرا«جمهوری» اسلامی سی سال در قدرت است؟(۲)
گفتگو با علی اشرافی


چرا«جمهوری» اسلامی ایران سی سال در قدرت است؟
گفتگو با رامین کامران


سایه های همراه (به بهانه انتشار سایه های همراه)
گفتگو با حسن فخّاری


آغاز شکنجه در زندانهای رژیم اسلامی
گفتگو با حمید اشتری و ایرج مصداقی


گردهمایی هانوفر
گفتگو با مژده ارسی


گپ و گفت دو همکار
گفتگو با سعید افشار (رادیو همبستگی)


«سخنرانی» نکن... با من حرف بزن
گفتگو با شهاب شکوهی


«انتخابات»، مردم...(۷)
(حلقه مفقوده)

گفتگو با «سودابه» و«حسن زنده دل»


«انتخابات»، مردم...(۶)
(فاز سوم کودتا، اعتراف گیری)

گفتگو با سودابه اردوان


«انتخابات»، مردم...(۵)
گفتگو با تقی روزبه


«انتخابات»، مردم...(۴)
گفتگو با رضا سمیعی(حرکت سبزها)


«انتخابات»، مردم...(۳)
گفتگو با سیاوش عبقری


«انتخابات»، مردم...(۲)
گفتگو با حسین باقرزاده


«انتخابات»، مردم...؟!
گفتگو با فاتح شیخ
و نظرخواهی از زنان پناهجوی ایرانی


پناهجویان موج سوم
گفتگو با علی شیرازی (مدیر داخلی کانون ایرانیان لندن)


رسانه
به همراه اظهارنظر رسانه های«انتگراسیون»، «پژواک ایران»، «سینمای آزاد»، «ایران تریبون»، «شورای کار»


گردهمایی هانوفر...
گفتگو با محمود خلیلی


سی سال گذشت
گفت‌وگو با یاسمین میظر


مسیح پاسخ همه چیز را داده!
گفت‌وگو با«مریم»


«کانون روزنامه‌نگاران و نویسندگان برای آزادی»
گفت‌و گو با بهروز سورن


تخریب مزار جانباختگان...حکایت«ما»و دیگران
گفت‌وگو با ناصر مهاجر


همسران جان‌باختگان...
گفت‌وگو با گلرخ جهانگیری


من کماکان«گفت‌وگو» می‌کنم!
(و کانون ۶۷ را زیر نظر دارم)


مراسم لندن، موج سوم گردهمایی‌ها
گفت‌وگو با منیره برادران


سرنوشت نیروهای سازمان مجاهدین خلق در عراق
گفتگو با بیژن نیابتی


اگر می‌ماندم، قصاص می‌شدم
گفتگو با زنی آواره


صدای من هم شکست
گفتگو با «مهناز»؛ از زندانیان واحد مسکونی


بازخوانی و دادخواهی؛ امید یا آرزو
گفتگو با شکوفه‌ منتظری


«مادران خاوران» گزینه‌ای سیاسی یا انتخابی حقوق بشری
گفتگو با ناصر مهاجر


«شب از ستارگان روشن است»
گفتگو با شهرزاد اَرشدی و مهرداد


به بهانۀ قمر...
گفتگو با گیسو شاکری


دوزخ روی زمین
گفتگو با ایرج مصداقی


گریز در آینه‌های تاریک
گپی دوستانه با مجید خوشدل


سردبیری، سانسور، سرطان... و حرفهای دیگر
گفتگو با ستار لقایی


بهارانه
پرسش‌هایی «خود»مانی با پروانه سلطانی و بهرام رحمانی


«فتانت»، فتنه‌ای سی و چند ساله (3)
گفتگو با حسن فخاری


«فتانت»، فتنه‌ای سی و چند ساله (2)
من همان امیر حسین فتانت «دوست» کرامت دانشیان هستم!
گفتگو با ناصر زراعتی


ایرانیان لندن، پشتیبان دانشجویان دربند
با اظهار نظرهایی از: جمال کمانگر، علی دماوندی، حسن زنده دل یدالله خسروشاهی، ایوب رحمانی


«فتانت»، فتنه‌ای سی و چند ساله
گفتگو با رضا (عباس) منصوران


کدام «دستها از مردم ایران کوتاه»؟
گفتگو با تراب ثالث


میکونوس
گفتگو با جمشید گلمکانی
(تهیه کننده و کارگردان فیلم)*


«انتخابات آزاد، سالم و عادلانه» در ایران اسلامی!؟
گفتگو با بیژن مهر (جبهه‌ی ملّی ایران ـ امریکا)


چه خبر از کردستان؟
گفتگو با رحمت فاتحی


جنده، جاکش... ج. اسلامی
گفتگویی که نباید منتشر شود


حمله نظامی به ایران؛ توهم یا واقعیّت
گفتگو با محمد پروین


گردهمایی کلن: تکرار گذشته یا گامی به سوی آینده
گفتگو با مژده ارسی


عراق ویران
گفتگو با یاسمین میظر


شبکه‌های رژیم اسلامی در خارج از کشور
گفتگو با حسن داعی


نهادهای پناهند گی ایرانی و مقوله‌ی تبعید
گفتگو با مدیران داخلی جامعه‌ی ایرانیان لندن
و
کانون ایرانیان لندن


به بهانه‌ی تحصن لندن
گفتگو با حسن جداری و خانم ملک


به استقبال گردهمایی زندانیان سیاسی در شهر کلن
گفتگو با «مرجان افتخاری»


سنگ را باید تجربه کرد!
گفتگو با «نسیم»


پشیمان نیستید؟
گفتگو با سعید آرمان «حزب حکمتیست»


هنوز هم با یک لبخند دلم می‌رود!
گپی با اسماعیل خویی


چپ ضد امپریالیست، چپ کارگری... تحلیل یا شعار
گفتگو با بهرام رحمانی


زنان، جوانان، کارگران و جایگاه اندیشمندان ایرانی
گفتگو با «خانمی جوان»


گردهمایی سراسری کشتار زندانیان سیاسی
گفتگو با «همایون ایوانی»


روز زن را بهت تبریک می‌گم!
گفت‌وگو با «مژده»


دو کارزار در یک سال
گفت‌وگو با آذر درخشان


آخیش . . . راحت شدم!
گفتگو با «مهدی اصلانی»


غریبه‌ای به نام کتاب
گفتگو با «رضا منصوران»


زندان عادل‌آباد؛ تاولی چرکین، کتابی ناگشوده...
گفتگو با «عادل‌آباد»


این بار خودش آمده بود!
گفتگو با پروانه‌ی سلطانی


چهره بنمای!
با اظهار نظرهایی از: احمد موسوی، مهدی اصلانی، مینو همیلی و...
و گفتگو با ایرج مصداقی


شب به خیر رفیق!
گفتگو با رضا غفاری


رسانه‌های ایرانی
گفتگو با همکاران رادیو برابری و هبستگی، رادیو رسا
و سایت‌های دیدگاه و گزارشگران


مراسم بزرگداشت زندانیان سیاسی (در سال جاری)
«گفتگو با میهن روستا»


همسایگان تنهای ما
«گفتگو با مهرداد درویش‌پور»


پس از بی‌هوشی، چهل و هشت ساعت به او تجاوز می‌کنند!


شما یک اصل دموکراتیک بیاورید که آدم مجبور باشد به همه‌ی سؤالها جواب دهد
«در حاشیه‌ی جلسه‌ی سخنرانی اکبر گنجی در لندن»


فراموش کرده‌ایم...
«گفتگو با شهرنوش پارسی پور»


زندانی سیاسی «آزاد» باید گردد!
گفتگو با محمود خلیلی «گفتگوهای زندان»


تواب
گفتگو با شهاب شکوهی «زندانی سیاسی دو نظام»


خارجی‌های مادر... راسیست
«گفتگو با رضا»


شعر زندان و پاره‌ای حرف‌های دیگر
«در گفتگو با ایرج مصداقی»


ازدواج به قصد گرفتن اقامت
گفتگو با «شبنم»


کارزار «زنان»... کار زار «مردان»؟!
«گفتگو با آذر درخشان»


اوضاع بهتر می‌شود؟
«گفتگو با کوروش عرفانی»


اتم و دیدگاه‌های مردم


اخلاق سیاسی


چهارپازل، سه بازیگر، دو دیدگاه، یک حرکت اشتباه، کیش... مات
«گفتگو با محمدرضا شالگونی»


کارزار چهار روزۀ زنان
گفتگو با یاسمین میظر


مرغ سحر ناله سر کن
«گفتگو با سحر»


اسکوات*، مستی، شعر، نشئگی... و دیگر هیچ!
«گفتگو با نسیم»


درختی که به خاطر می‌آورد
گفتگو با مسعود رئوف ـ سینماگر ایرانی


شاکیان تاریخ چه می‌گویند؟
پای درد دل فرزندان اعدامی


روایتی از زندان و پرسش‌های جوانان
«در گفتگو با احمد موسوی»


جمهوری مشروطه؟ !
در حاشیۀ نشست برلین «گفتگو با حسین باقرزاده»


مروری بر روایت‌های زندان
در گفتگو با ناصر مهاجر


اعتیاد و دریچه دوربین - گفتگو با مریم اشرافی


انشعاب، جدایی و ...
در گفتگو با محمد فتاحی (حکمتیست)


چه شد ... چرا این‌چنین شد؟
در گفتگو با محمدرضا شالگونی، پیرامون «انتخابات» اخیر ایران


«انتخابات» ایران، مردم و نیروهای سیاسی


گفتگو با یدالله خسروشاهی


روایتی از مرگ زهرا کاظمی


گفتگو با جوانی تنها


گفتگو با گیسو شاکری


گفتگو با لیلا قرایی


گفتگو با شادی


گفتگو با ایرج مصداقی، نویسنده‌ی کتاب «نه زیستن نه مرگ»


گفتگو با جوانان


نتیجه‌ی نظرخواهی از مردم و نیروهای سیاسی در مورد حمله‌ی نظامی امریکا به ایران


گفتگو با مهرداد درویش پور


گفتگو با نیلوفر بیضایی، نویسنده و کارگردان تأتر


سلاح اتمی ... حمله‌ی نظامی ... و دیگر هیچ!
گفتگو با محمد رضا شالگونی و یاسمین میظر


اين‌بار برای مردم ايران چه آشی پخته‌ايد؟
گفتگو با مهرداد خوانساری «سازمان مشروطه‌خواهان ايران (خط مقدم)»


به استقبال کتاب «نه‌ زیستن نه مرگ»


«بازگشت» بی بازگشت؟
مروری بر موضوع بازگشت پناهندگان سیاسی به ایران


پرسه‌ای در کوچه‌های تبعید


 
 

بازچاپ مطالب سایت «گفت‌وگو» با ذکر منبع آزاد است.   /  [www.goftogoo.net] [Contact:goftogoo.info@gmail.com] [© GoftoGoo Dot Net 2005]