تماس   آشنایی    مقاله    گفت‌وگو‌    صفحه‌ی نخست‌ 
 
 

روایتی از مرگ زهرا کاظمی



اوایل فوریه‌ی امسال نوار مصاحبه‌ای در اختیارم گذاشته می‌شود. گفته‌ می‌شود که مصاحبه با هدف «افشای قتل‌ زهرا کاظمی به دست مأموران امنیتی رژیم اسلامی» تهیه شده است. گفتگویی را که در یک ساعت و پنج دقیقه و دو ثانیه است، در فواصل زمانی مختلف گوش می‌دهم. رفته- رفته مصاحبه به دو بخش تقسیم می‌شود. قسمت اول «اظهارات و مشاهدات پزشکی که زهرا کاظمی را در حالت اغماء معاینه کرده است» و قسمت دوم، انگیزه‌های افشاگری و فضای عاطفی ایجاده شده از آن است که می‌تواند هر رهنمودی را به عمق جامعه تزریق کند. با این حال ربط دادن این دو قسمت برای من امکان پذیر نمی‌شود. از این رو موضوع را با تعدادی از دوستان در میان می‌گذارم. قرار می‌شود که در یک برنامه‌ی زمان بندی شده، هر کدام پیگیر قسمتی از مسئله باشیم. از آن تاریخ بیش از یک ماه می‌گذرد. در این یک ماه با دهها تن در چهارگوشه‌‌ی جهان به گفتگو نشستیم. اقرار کنم در میانه‌ی راه فکر کردیم که عطای کار را به لقایش ببخشیم. در جاده‌ها و کوره راه‌ها، جای پای شغال‌ها و کفتارها را به وضوح می‌دیدیم، حتا جاهایی که فکرش را نمی‌کردیم. تعدادی از مصاحبین اصرار کودکانه‌ای داشتند تا مصاحبه را منتشر نسازیم و در این راه بر حفره‌های «اعترافات» انگشت می‌گذاشتند. جالب اینکه دلایل اکثر ایشان همانا ادعاها و مدارک منتشر شده‌ از سوی سران رژیم اسلامی (کمیسیون اصل‌ نود، میردامادی، مرتضوی، اظهارات کتبی و شفاهی وزارت اطلاعات، هیأت تحقیق و بررسی ریاست جمهوری و...) در رسانه‌های داخلی ایران بوده است. این روایت امّا بر حفره‌ها و تناقضات اساسی در مصاحبه سرپوش نمی‌‌گذارد.
در اینجا برخی از نتایج به دست آمده ظرف یک ماه گذشته را مرور می‌کنیم:

- آقای «ش- الف» (مصاحبه شونده) دکتر کادر نیروی انتظامی جمهوری اسلامی است. ایشان متولد کرمانشاه است و از دانشجویانی بوده‌اند که از طریق سهمیه‌ی «بسیج» و «سپاه» وارد دانشگاه ارومیه شده است. (دلیل استفاده از اسامی مخفف را در ادامه توضیح می‌دهم).
- آقای «ش- الف» در مصاحبه مدعی شده‌اند که در شهر مهاباد به درمان بیماران مشغول بوده‌اند. تا این تاریخ از طریق دوستان کُرد ایرانی نتوانسته‌ایم اطلاعاتی در این زمینه کسب کنیم.
- کادر پزشکی بیمارستان «بقیه‌الله اعظم» که اسامی‌شان در مصاحبه آمده، افرادی حقیقی هستند.
- تنها یک نفر دکتر «ش- الف» را در آن بیمارستان شناسایی کرده است.
- پس از تماس و رایزنی با چند تن از شخصیت های شناخته‌ شده‌ی ایرانی در خارج کشور با خبر شدیم که دکتر «ش- الف» با یک تن از ایشان تماس گرفته و خواستار حمایت و پشتیبانی شخص مزبور شده است، که مورد مخالفت قرار می‌گیرد. این ادعا را مصاحبه کننده آقای «ر-ن» که گفته‌اند آشنایی قدیمی‌ای با دکتر «ش- الف» داشته‌‌اند، منکر می‌شوند.
- آقای «ر- ن» را یک بار از فاصله‌ی دور ملاقات کرده‌ام و یک تماس تلفنی با ایشان داشته‌ام. این گفتگوی تلفنی از کانال رفیقی که نوار مصاحبه را در اختیارم گذاشت، صورت گرفته است.
- در همان گفتگوی تلفنی با آقای «ر- ن» از ایشان خواسته می‌شود که به دلیل پاره‌ای ابهامات در مصاحبه، گفتگویی حضوری یا تلفنی با دکتر «ش- الف» داشته باشیم. ایشان اظهار داشتند که انجام چنین خواسته‌ای تقریبا غیر ممکن است، چرا که دکتر «ش- الف» مدتی است مخفی زندگی می‌کند و خود ایشان هم ارتباطی با نامبرده ندارند.

در حاشیه
- به غیر از دکتر «ش- الف» تا کنون دو پزشک در سوئد، یک تن در هلند و یک نفر در انگلستان مدعی شده‌اند که از شاهدین شکنجه و مرگ زهرا کاظمی بوده‌اند. (آمار می‌تواند بیشتر از این تعداد باشد)
- قرائن نشان می‌دهد که «مصاحبه» محصول همکاری و همدلی مصاحبه کننده و مصاحبه شونده بوده است.
به زبان ساده، من مصاحبه را یک کار ژورنالیستی ارزیابی نمی‌کنم ( شناسایی نفر یا نفرات دیگر در این کار غیر ممکن است).

جمع بندی
الف- چنان چه اشاره شد، ربط دادن منطقی «افشاگری» و «انگیزه‌ی افشاگری» از همان روزهای نخست توأم با مشکل بوده است. ضمن اینکه برخی از گزارش‌های بالینی دکتر «ش- الف» از خانم زهرا کاظمی با دانسته‌های ما همخوانی نداشته است.
ب- به جز چند مورد معین، غالب شواهد حکایت از آن دارد که نکند خانه‌ای بر روی آب بنا شده است.
ج- در خلال یک ماه گذشته، چند بار توسط دوستان جمع مشورتی مورد این پرسش قرار گرفتم: اگر دکتر «ش- الف» که در مصاحبه عنوان کرده « از مهره های رژیم اسلامی» بوده، واقعاً به قصد افشاگری به خارج کشور آمده باشد، مسکوت گذاشتن پرونده به سود چه کسی خواهد بود؟
د- با توجه به همه‌ی دستاوردهای یک ماهه‌ی اخیر، بنا بر اهمیت موضوع و پس از مشورت با دوستانی چند تصمیم گرفتیم بخش اول مصاحبه را که به گزارش بالینی دکتر «ش- الف» از وضعیت عمومی خانم زهرا کاظمی در بیمارستان «بقیه‌الله اعظم» است را منتشر سازیم. در رابطه با قسمت دوم مصاحبه هنوز تصمیمی گرفته نشده است.
ه- انتشار این بخش از مصاحبه را منوط به استفاده از اسامی مخفف تهیه کنندگان مصاحبه قرار داده‌ایم. چرا که صلاح نمی‌دیدیم از اسامی موجود، فرد یا افرادی بهره برداری شخصی، سیاسی و ... در مجامع مختلف کنند.

یادآوری
- واژه‌های غیر ایرانی در مصاحبه را با گذاشتن در داخل گیومه، به زبان فارسی نوشته‌ایم.
- این گفتگو را با اندکی ویراستاری نوشتاری، از محاوره به متن تبدیل کرده‌ام که در زیر می‌‌خوانید.


* * *


ر- ن: قبل از هر چیز آقای «ش- الف» خدمت شما سلام عرض می‌کنم. بسیار متشکرم که دعوت این مصاحبه را پذیرفتید. اگر امکان دارد قدری خودتان را معرفی کنید، متشکرم.

ش- الف:‌ با سلام خدمت شما. من هم متشکرم از اینکه شما من را دعوت کردید به مصاحبه. خدمت شما عرض می‌شود که من «ش- الف» هستم. پزشک و افسر کادر نیروی انتظامی [جمهوری اسلامی ایران]، درجه‌ام سرگرد است و فعلاً هم به دلیل اینکه قصد ابراز شهادت و پرده برداشتن از یک جنایت را داشته‌ام، در خارج از ایران هستم.

ر- ن: آقای «الف» لطف کنید برای ما از شب حادثه بگویید و اینکه زنده یاد خانم کاظمی را با چه وضعیتی، و توسط چه کسانی به بیمارستان بقیه‌الله تهران آوردند.

ش- الف: متشکرم از شما. من تصور می‌کنم بهتر است فعلاً خلاصه‌ای را توضیح دهم. در این رابطه، من پزشک کادر [نیروهای انتظامی] هستم و محل کار ثابتم بیمارستان بقیه‌الله نبوده، بلکه به صورت اضافه کار در شیفت های عصر و شب در بیمارستان بقیه‌الله کار می‌‌کردم. از شب حادثه‌ای که خانم کاظمی را به بیمارستان آوردند، تقریباً از شش ماه قبل تر من معرفی شده بودم [به آن بیمارستان] که «داکومنت» های معرفی من به بیمارستان‌ها همه هست، و به اصطلاح برای مرجع قضایی ارسال شده، [منظورم] مرجع قضایی بین‌المللی [است] .
من معرفی شده بودم که آنجا [بیمارستان بقیه‌الله اعظم] به عنوان کار اضافه، مشغول به کار شوم. من تجربه‌ی اولم بود که در تاریخ
۸۲.۴.۵، یعنی پنجم تیرماه، ساعت دوازده نیمه شب- یا چهار، پنج دقیقه گذشته از آن- یک بیماری را می‌بینم که از زندان اعزام شده و او را با برگه اعزام از زندان آورده‌اند. برایم تازگی داشت چون چنین تجربه‌ای را در طی آن مدتی که در بیمارستان بقیه‌الله کار کرده بودم، برخورد نکرده بودم. در آن تاریخ یک برگه اعزام را یک خانم همراه، که ظاهراً از زندان آمده بود، آورده بود و به «هِد نرس» بخش اورژانس داد.
«هِد نرس» من را صدا زد و گفت که بیماری هست، آیا تأیید می‌کنید، پذیرش می‌دهید یا نه؟ من برگه‌ی اعزام را که دیدم، برگه به امضای قاضی کشیک زندان اوین بود و در آن نوشته شده بود که بیمار به دلیل اختلال گوارشی و استفراغ خونی، جهت بررسی بیشتر اعزام گردد. چون رسم بر این است که برگه‌های اعزام، چه از شهرستان باشد و چه از بیمارستان‌های دیگر، حتماً باید توسط پزشک امضاء شود، من برگه را امضاء کردم، مهر زدم و به آن کسی که آورده بود دادم و گفتم بیمار را بیاورید داخل. بیمار با توجه به آن برگه‌ی اعزام، من انتظار داشتم که یک بیمار سرپا را ببینم که نارحتی گوارشی دارد- به قول خودش. امّا دیدم که یک برانکارد را آوردند و بیماری که در نگاه اول، یا به اصطلاح «ژنرال اَپیرنس» هوشیار به نظر نمی‌رسد. او را به داخل اورژانس آوردند و در یکی از «پارتیشن» های قسمت اورژانس به روی تخت انتقال دادند. و باز با توجه به قانونی که در بیمارستان بقیه‌الله است، اگر از نظر معاینه یک پزشک مرد بخواهد یک بیمار خانم را معاینه کند، حتماً باید همراه با نرس باشد، من به همراه نرس رفتم برای شروع معاینه. آن چه که من در ابتدا دیدم، خانمی حول و حوش پنجاه سال، که به شدت آسیب دیده بود، آسیب‌های مختلف از سَر، صورت پا و بدن- که جزئیاتش را حتماً توضیح می‌دهم- و از نظر هوشیاری هم هوشیار نیست. این، آن دیدار اول من بود.

ر-ن : به جز آن خانمی که آن گزارش بالینی را از بیمارستان [منظور از زندان اوین] همراه بیمار آورده بود، آیا کسان دیگری هم همراهش [زهرا کاظمی] بودند؟ مأمورین انتظامی یا مأمورین زندان؟

ش- الف: همراه آن خانم [زهرا کاظمی] دو مأمور دیگر بود و یک راننده. یعنی سه مأمور همراه داشتند. دو خانم و یک آقا، و یک راننده‌ی آقا. مجموعاً اینها کسانی بودند که بیمار را به اورژانس آورده بودند.

ر- ن: ممکن است بخشی از آن گزارش بالینی را که در شب حادثه در مورد بیمار نوشتید، برای ما بخوانید؟

ش- الف: حتماً! خدمت شما عرض شود، چون بیمارستان بقیه‌الله یک بیمارستان آموزشی است و به اصطلاح دانشجویان پزشکی بورسیه‌ی سپاه [سپاه پاسداران انقلاب اسلامی] در آن‌جا تحصیل می‌کنند، از ما خواسته شده بود که حتماً شرح حال‌هایی که می‌نویسم و در پرونده وارد می‌کنیم، با دقت باشد. برای اینکه دانشجویان بتوانند از آن الگو بردارند و ریز مطالب علمی‌اش را توجه کنند. روی این اصل من ناخودآگاه در طی مدت شش ماهی که در آنجا کار کرده بودم، و حتا بعد از آن، قبل از اینکه شرح حال را در فرم اصلی شرح حال بنویسم، روی یک برگه «نُت» بر می‌داشتم و بعد آن نُت را وارد می‌‌کردم. که بعد از اینکه من متوجه شدم این شخص که شرح حال را برایش نوشتم، چه شخصی است و چه اتفاقی برایش افتاده، من آن نُت را نگاه داشتم و به عنوان یکی از برگه‌های ضمیمه‌ی پرونده برای بررسی قضایی ارسال [ کردم] که آن نُت «اوریجینال» است و همان روز به خط خودم در بیمارستان نوشته شد، ولی روی برگه بیمارستان نیست.
من وفتی بیمار را تحویل گرفتم، با توجه به علت اصلی شکایتی [عارضه‌ی جسمی] که نوشته بودند، ابتدائاً قبل از اینکه یک معاینه‌ی بالینی دقیق و ریزی بکنم، به نظرم رسید بهتر است مسئله‌ی درمان را هم زمان شروع کنم. چون گفته بودند [بیمار] استفراغ خونی کرده، برای بررسی استفراغ خونی، معمولاً ما یک لوله‌ی «فلکسیبل»ی را از بینی به داخل معده می‌فرستیم که محتوای داخل معده را بررسی کند. من به پرستار همراهم گفتم که این کار را انجام دهد، که پرستار گفت که چنین امکانی نیست، چون بینی کاملاً شکسته بود. استخوان بینی کاملاً پهن شده بود [آن کار] برای او [پرستار] مشکل بود. من مقداری با مانورهای مختلف توانستم لوله را با زحمت از قسمت چپ بینی رد کنم- چون قسمت راست کاملاً فشرده شده بود و خیلی مشکل بود [لوله را از آنجا رد کنیم]. [لوله] را از آنجا رد کردیم تا به معده رسید. امّا خون روشنی در معده نبود. به تصور اینکه خونی که [بیمار] استفراغ کرده بود، به دلیل خونریزی ناشی از شکستگی بینی بوده، که بیمار بلع کرده بود. دیگر بقیه‌ی بررسی‌ام را گذاشتم روی هوشیاری بیمار، چرا که بیمار هوشیار نیست. بیمار از نظر هوشیاری – در تقسیم بندی هوشیاری اگر ما یک طیف را در نظر بگیریم، یک طرف بیمار کاملاً هوشیار و «اورینتد» است و طرف دیگر کُمای عمیق- این بیمار، یعنی خانم کاظمی دقیقاً در مرحله‌ی قبل از کُمای عمیق بود که در اصطلاح «لایت کُما» یا کُمای سبک گفته می‌شود. به این صورت که با واکنش های دردناک، پاسخ‌های «رفلکس‌»ی می‌دهد. یعنی اگر شما به وسیله‌ی یک سوزن پوست دستش را تحریک کنید، او فقط دستش را مختصری به عقب می‌کشد. که این حرکت، حرکتی که ناشی از «کُرتکس» مغز باشد، نیست.بلکه حرکتی نخاعی است و نشان دهنده‌ی پايین‌ترین حدِ هوشیاری قبل از کُما است. این وضعیت هوشیاری‌اش بود. ولی از نظر آن آسیب‌هایی که روی بدن بیمار وجود داشت، چیزی که در ظاهر به چشم می‌خورد؛ یک کبودی خیلی وسیع در قسمت راست پیشانی در ناحیه‌ی گیجگاهی بود که این خیلی قشنگ به چشم می‌خورد. در قسمتِ تهِ سر، در ناحیه‌ای که در اصطلاح پزشکی «اوستینال» چپ نام دارد، یک برجستگی نرمی وجود داشت که به نظر می‌رسید پوستی است که خون زیرش جمع شده و به آن «هِماتوما» می‌‌گویند. به نظر می‌رسید که آن دو ضربه‌ای که به سر خورده است، فاصله‌ی زمانی بین‌شان است و از نظر زمانی یک‌سان نیست. باز در صورت، که استخوان بینی شکسته بود و در اطراف حفره‌های چشم هم کبودی ناشی از شکستگی همان استخوان بینی بود، دیده می‌شد. که این نشان می‌داد که شکستگی بینی، مدت زمانی از آن گذشته و خیلی جدید نیست.
در بررسی هوشیاری بیمار، معمولاً یک معاینه‌ی بالینی‌ ای می شود انجام داد تا بفهمیم که داخل جمجمه چه اتفاقی افتاده که بیمار بیهوش است. توسط دستگاهی به نام « اندوسکوپی» تهِ چشم را از داخل مردمک نگاه می‌‌کنیم، که یک علامت واضح و بارزش را که «مروریست‌ها» به آن توجه می‌کنند و اصطلاحاً می‌گویند «اِدِما پاپی» یا «پاپی اِدِما» یعنی سر عصب بینایی متورم می‌شود – به دلیل اینکه فشار داخل جمجمه بالاست این سر بیرون می‌زند- [در مورد زهرا کاظمی] دقیقاً این علامت وجود داشت که نشان دهنده‌ی این بود که در داخل «اِسکالا» و جمجمه یک اتفاقی افتاده است. گوش سمت راست – همان قسمتی که کبود بود- کبودی به داخل مجرای گوش هم کشیده شده بود. یعنی در گیجگاه، حتا مجرای گوش هم کبودی داشت. طوری که تورمی هم در کانال گوش ایجاد کرده بود، به نحوی که مجرای گوش تنگ تر شده بود. ولی پرده‌ی گوش سمت راست سالم بود، اما گوش سمت چپ در قسمت فوقانی، پرده کلاً متلاشی شده بود. که مشخص بود این تلاشی خیلی قدیمی نیست و شاید کمتر از یک هفته است که اتفاق افتاده است. پشت گردن سه خط موازی بود، که انگار جای چنگ انگشت باشد. خراشیدگی عمیقی دیده می‌شد، به صورت خط موازی، که کشیده شده بودند. در قفسه‌ی سینه – در حالت تنفس که معمولاً [قفسه] متقارن باز و بسته می‌شوند، مال ایشان [زهرا کاظمی] متقارن نبود. به نظر می‌رسید که سمت راست به دلایلی کمتر باز و بسته می‌شود. که در معاینه متوجه شدم دنده‌ی پنج تا هفت، از قسمتی که استخوان دنده به غضروف دنده‌ای متصل می‌شود، شکستگی دارد. چون حالت «پری فیشن» و خش خش در زیر دست داشت. این طور به نظر می‌رسید و به همان دلیل، احتمالاً دو قفسه‌ی سینه با هم یکسان نبود. در قسمت لگن [خاصره] یک کبودی بسیار بسیار واضحی در قسمت زیر ناف و بالای «ژنتالیا» وجود داشت که بسیار وسیع بود، که به سمت ران هم کشیده می‌شد و تا پائین ران هم می‌آمد – ران سمت راست و کشاله‌ی ران- به نظر می‌رسید که یک «بِلایند تروما» ست، یک ضربه‌ی بسته- حالا با مشت یا لگد- به آن ناحیه خورده که کبودی تا آن ناحیه کشیده شده است. بیمار به دلیل اینکه به نظر می‌رسید که اختلال هوشیاری‌اش بیش از شش ساعت طول کشیده، مثانه‌اش کاملاً پُر بود. یعنی در معاینه‌ی شکم لمس می‌شد و حتا تا نزدیک ناف [برجسته بود] آن چیزی که می‌شد حدس زد، حتماً بیش از یک لیتر ادرار در داخل مثانه بود. من قبل از اینکه معاینه را تمام کنم، به «نرس» همکارم گفتم که «سوند» بگذارد و «کاتِتِر فولی» بگذارد و «فیکس» کند. و بعد از آن جا خارج شدم تا ایشان کارش را انجام دهد. بعد از انجام کار «نرس» همکارم مرا صدا زد و گفت که قسمت «ژِنتالیا» به شدت آسیب دیده است.

ر-ن: ببخشید، همین موردی که شما اشاره کردید، در خبرها داشتیم، به خصوص در خبرهایی که در خارج از کشور پخش شد، احتمال تجاوز جنسی هم به ایشان [ زهرا کاظمی] داده بودند. با توجه به اینکه شما ایشان را معاینه کردید، نظرتان در این باره چیست؟

ش- الف: من همین را عرض کردم. چون با توجه به محدودیت‌هایی که یک بیمارستان نظامی، خصوصاً یک بیمارستان مربوط به سپاه دارد، یک مرد اجازه‌ی معاینه‌ی «ژنتال» را ندارد. ولی «نرس» همکارم وقتی بیمار را «سونداژ» کرد به من گفت که – دقیقاً نقل قول او را من در «ریپورت» نوشته‌ام – قسمت «ژِنِتالیا» کاملاً آسیب دیده است. آسیب بسیار جدی ای که مشخصاً ناشی از تجاوز به زور است. یعنی تجاوزی ناشی از مقاومت و کشمکش، که کاملاً قسمت «ژنتالیا» دچار آسیب و «تراما» شده است.
در اندام‌های بیمار، در بازوی راست تا نزدیک شانه، از قسمتِ پشت یک کبودی دیده می‌شد. انگشتان کوچک و میانی دست راست، در بند دوم و سوم شکستگی داشت. دستِ چپ،‌ پشتِ ساعد یک کبودی داشت که تا نزدیک مچ کشیده می‌شد. انگشت میانی در بند آخر شکسته بود و ناخن انگشت اشاره و شصت هم کلاً وجود نداشت. انگار ناخن در اثر ضربه کنده شده باشد،‌ ناخن انگشت اشاره و شصت دست چپ.
در پاها همان کبودی ای که از زیر ناف شروع شده بود و به کشاله‌ی ران کشیده شده بود، کاملاً روی ران هم دیده می‌شد- قسمتِ جلو و قُدام ران- مفصل زانوی راست هم کاملاً متورم بود- حالا ضربه‌ای خورده و یا هر چیز دیگر، جای بررسی بیشتری داشت- و تورم در ناحیه‌ی پشت زانو هم وجود داشت. ناخن انگشت شصت در پای راست کاملاً له شده بود. بند آخر، ناخن و خودِ انگشت حالت لِه شدگی داشت. ناخن‌های سوم و چهارم پای چپ کبود شده بود و در حال کنده شدن بود. کف هر دو پا هم کبود بود و کاملاً خون مردگی داشت. پشت ساق پا یک کبودی و زخم‌های خطی داشت که به نظر می‌رسید ضربه‌ی چیزی به پشت ساق بوده است و در بعضی از جاها حالت زخم ایجاد کرده بود، یعنی پوست را با خودش کنده بود و بعضی جاها کبودی داشت. زخم‌ها به طول هفت تا نه سانتی متر و عرض تقریباً یک و نیم سانتی‌متر بود. پای راست سه خط و پای چپ پنج خط موازی روی هم بودند که البته موازی هم نبودند. این، آن وضعیت عمومی ای بود که من از بیمار دیدم.

ر- ن: کبودی کف پا آیا می‌توانست نشان از «تعزیر» باشد یا نه؟ مشخصا جای شلاق نبود؟

ش- الف: ببینید! محوطه‌ی گودی کف پا توسط یک خون مردگی کاملاً پر شده بود. این، آن طوری که به نظر می‌آمد، هر چه هست ضربات وارده به کف پا، آن هم ضرباتی نه به وسیله‌‌ی یک جسم سخت که بتواند پوست را پاره کند، بلکه به وسیله‌ی یک جسم «فلکسیبل» و نرم ایجاد شده بود که می‌تواند ضربه‌ی ناشی از شلاق یا کابل باشد، که توانسته کف پا را به آن شکل در آورد.

ر- ن: بقیه‌ی ساعات شبِ کشیک‌تان به چه نحو گذشت؟ وضعیت بیمار چطور پیش رفت، با کمک‌هایی که شما به او دادید؟

ش- الف:‌ با توجه به وضعیت «کانشِس نِس» و هوشیاری بیمار، من اولین تصمیمی که گرفتم «کت اسکن» بود از جمجمه‌ی بیمار و یک «کانسالت» و مشاوره با یک جراح اعصاب که هر دو درخواست را نوشتم و بیمار اعزام شد برای «کت اسکن»، البته در ساعت دو و سی دقیقه. تا بیمار یک مقدار «اِستیبل» شد از نظر فشار و وضعیت دیگر و «سونداژ» و کارهای دیگری که ما برایش انجام دادیم. حدوداً در ساعت دو و سی دقیقه بیمار برای «کت اسکن» رفت. بعد از این که برگشت، در ساعت سه و بیست و پنج دقیقه، توسط جراح اعصاب «آن کال» دکتر سعیدی معاینه شد. علت اینکه اسم دکتر را می‌گویم، چون ایشان از روسای بیمارستان بقیه‌الله است و قطعاً موردی برای او پیش نخواهد آمد. خدمت شما عرض شود که ساعت سه و بیست و پنج دقیقه «نوروسرجر» یا جراح اعصاب آمد و بیمار را دید و این قسمت را من از روی متنی که ایشان نوشته بود- هم تفسیر «کت اسکن» و هم تشخیصی که از معاینه‌ی بیمار داشته- را عیناً روخوانی می‌کنم. ایشان گفت که در اسکن گرفته شده، علاوه بر شکستگی خطی در جمجمه، وجود «هماتوم» وسیع و ضایعه‌ی بافت مغزی در ناحیه‌ی «تِمپرال» راست، به همراه تورم شدید بافت مغزی که منجر به فشرده شدن بطن طرف راست گردیده است. این تغییری بود که ایشان از «کت اسکن» نوشته بود و تشخیصی که برای بیمار نوشته بود «نامفهوم» یا خونریزی زیر پرده‌های مغز، به همراه «اِدِم» شدید مغزی ناشی از «تروما». این اشاره‌ی ناشی از «تروما» هم خیلی نکته‌ی مهمی است. چون شیفت من در ساعت هفت و نیم صبح تمام می‌شد، تقریباً در ساعت شش و چهل و پنج دقیقه، آخرین باری بود که بیمار را در آن روز دیدم. وضعیت هوشیاری ایشان به نظر می‌رسید که از آن حد هم فراتر رفته بود، یعنی به تحریکات دردناک هم دیگر پاسخ نمی‌داد و تقریباً در حد کُمای عمیق بود.

ر- ن:‌ آیا شما به جز آخرین مورد، یعنی در واقع اولین شب حادثه که ایشان را «ویزیت» کردید، مجدداً ایشان را در روزهای بعد دیدی؟ تا زمان فوت ایشان؟

ش- الف: یک نکته‌ای که فکر می‌کنم برای روشن شدن قضیه لازم است به صحبت‌هایم اضافه کنم، اینکه من تا این مرحله، یعنی تقریباً قبل از آخرین «ویزیت» ام که ساعت شش و چهل و پنج دقیقه بود – همان مرحله که بیمار را از «سیتی اسکن» برمی‌گرداندند – ایشان به عنوان یک بیمار [معمولی- عادی] بود برای من. البته برایم جالب بود که بالاخره [فردی] دچار ضرب و شتم شده و از زندان آمده است. ولی شخصیت بیمار، که چه کسی هست و چه جوری است، اصلاً برای من روشن نبود. تا اینکه به طور تصادفی دو تن از همکاران پزشکی را که کادر بیمارستان نبودند و همراه بیمار بودند، دیدم - خودشان بیماری را به بیمارستان آورده بودند و منتظر انجام کارهای بیمارستان بودند- در راهرو شروع کردیم با هم صحبت کردن- چون ما همدیگر را می‌شناختیم و چندین جلسه متفاوت همدیگر را دیده بودیم- البته خیلی سربسته. من هم خیلی نمی‌توانستم سوالاتی از آنها کنم، چون در هر حال برای آنها من نظامی بودم و قابل ترس. آنها به من اشاره‌ای کردند که آن خانم «ژورنالیست» است و «سیتی‌زن» کانادا است. ایرانی تبار و در هنگام فیلمبرداری از خانواده‌ی زندانیان واقعه‌ی خرداد آن سال دستگیر شده است. این مسئله توجه مرا بسیار بیشتر جلب کرد که در جلسه‌ی شیفت بعدی‌ام مجدداً بروم و ایشان را ببنیم و وضعیت ایشان را پی‌گیری کنم، اخبارشان و وضعیت حال عمومی‌شان را. من وقتی بیمارستان را ترک کردم، ذهنم درگیر این بود که وضعیت بیمار به چه صورت است. در این ارضاء کنجکاوی که ببینم چطور شد، ساعت یازده به بیمارستان تلفن زدم، به واحد اورژانس و یا «هِد نرس» شیفت صبح کردم. و سؤال کردم که یک بیماری داشتم تحت نظر، برای من جالب بود ببینم الان وضع ایشان چطور است؟ آن خانم هم گفت که در ساعت ده و سی دقیقه، بیمار دچار «نامفهوم» یا توقف ایست قلبی- تنفسی شده، که مجبور شده اند «الکترو شوک» به او بدهند. [پس از آن] قلب برگشته ولی تنفس برنگشته، و مجبور شده‌اند برای اینکه تنفس مصنوعی به او دهند، او را به «ریسترتیر ماشین» یا دستگاه تنفس مصنوعی متصل کنند. برای همین بیمار را به بخش «
ICU» انتقال داده‌اند. من مجدداً ساعت سه و نیم تماس گرفتم. این بار با« ICU» تماس گرفتم. به اصطلاح مقداری هم برای من سخت شد. چون بخش « ICU» مرا نمی‌شناخت و مجبور شد سؤال کند که که هستی و چه هستی. که بالاخره توجیه‌اش کردم که من پزشکی بودم که او را معاینه کرده‌ام و امضایم آن جا هست. که بعد ایشان به من توضیح داد که آخرین نُتی که اینجا می‌بینم، خود دکتر سعیدی بیمار را ویزیت کرده و نوشته است ساعت سیزده، یعنی یک [بعد از ظهر] بیمار دچار «برین دِد» شده، یعنی مرگ مغزی‌اش قطعی است. که روی این [تشخیص] امضای متخصص بیهوشی و متخصص داخلی هم هست – چون برای تأیید «برین دِد» لازم است کمیته‌ای از پزشکان تشکیل شود و آنها باید تصمیم بگیرند که بیمار مرگ مغزی شده یا نه- آنها نوار مغزی « EEG» می‌‌گیرند، و «کت اسکن» هم که هست، و روی آنها تصمیم می‌گیرند که بیمار «کات آف» شود از دستگاه «ریستریتر ماشین» یا نه.

ر-ن: پس عملاً بیمار از روز شش تیرماه به مرگ مغزی دچار می‌شود و فقط قلبش کار می‌کند [یعنی] یک زندگی نباتی. اما سؤالی که برای من مطرح است، این است که آیا شما به جای خاصی اطلاع داده‌اید؟ حساسیت قضیه طوری بود که بخواهید به جایی اطلاع دهید یا نه؟ یا یک وضعیت اضطراب و ترس بر شما حاکم بود؟

ش- الف:‌ واقعیت‌اش من فکر می‌کنم که اغلب هموطنانم که حداقل زمان طولانی‌ای نیست که از آن فضا خارج شده‌اند، حتماً آن فضای پلیسی زائده‌ی وحشت و اینها را همچنان با خودشان حفظ می‌کنند. و حتا کسانی هم که سالهای سال است از آنجا [ایران] خارج شده‌اند، این احساس را هنوز در نهفته‌ی ذهن‌شان دارند. واقعیت این است برای من که یکی از مهره‌های داخل همان سیستم هم بوده‌ام و در آن سیستم هم کار می‌کرده‌ام، به طبع (نامفهوم) خیلی مرا بررسی می‌کرد و من خیلی خیلی مشکل بیشتری داشتم تا بتوانم ارتباطی بگیرم و خبر را ارجاع دهم. ولی با نهایت این کارها تلاش کردم و در این تلاش هم ارتباطی گرفتم. البته یکی به صورت مستقیم و یکی به صورت غیر مستقیم، یعنی کسی به جای من این کار را کرد و اطلاعی دادیم به دولت کانادا، که این شخص که «سیتی زن» شماست در بیمارستان در حالت تقریباً مرده بستری است. این کار بین روز ششم تا روز هشتم اتفاق افتاد، به اصطلاح تماس‌هایی که گرفته شد و سعی کردیم حتی‌الامکان با رعایت آن حریم امنیتی باشد که خودمان را حفظ کنیم و بدون اینکه هیچ اثری از خودمان به جا بگذاریم، بدون اینکه مشخص شود چه کسی تماس گرفته و چه جوری. ما خودمان هم این توجیه را کردیم- با دوستان نزدیکی که این عمل را پیگیری می‌کردیم- که اگر اعتماد کردند به نفع آن شخصی [است] که آنجاست و می‌روند پیگیری کارش را می‌کنند. و اگر اعتماد نکردند که ما نهایت وظیفه ای که می‌توانستیم اینجا و در این مقطع انجام دهیم را انجام داده‌ایم.

ر- ن:‌ یعنی می‌شود این احتمال را داد. همان طور که در خبرها داشتیم که سفارت کانادا ادعا کرده بود که شخصی به سفارت زنگ زده- در هویت پزشکی به هر حال- و گزارش داده، می‌توانیم این احتمال را بدهیم که آن اولین تماس از جانب شما بوده، مشخصاً؟

ش- الف: قطعاً، قطعاً این طور است. چون مبنع خبری دیگری که می‌توانستند اینها داشته باشند، یا همان دو پزشکی هستند که صبح با من صحبت کردند. شاید آنها از من زودتر توانسته‌اند تصمیم بگیرند، به دلایل خاص خودشان. چون خارج از سیستم بودند، آزادتر بودند و احتمال اینکه بشود آنها را به نحوی به پرونده ارتباط داد، توسط رژیم کمتر وجود داشت. چون آنها اصلاً هیچ جایی اطلاع پیدا نکردند که آنها هم بیماران را دیده‌اند. آنها ممکن است قبل از تماس من و دوستِ من به سفارت تماس گرفته باشند. ولی ما هم این تماس را گرفتیم و اطلاع دادیم.

ر-ن: آقای دکتر! خانواده‌ی خانم کاظمی، مشخصا کی توانستند ایشان را ملاقات کنند؟

ش- الف: آن چه من جسته و گریخته شنیدم، خانم عزت کاظمی – مادر زهرا کاظمی- ظاهراً روز نهم [تیرماه] به او اطلاع می‌دهند که برای دادن وثیقه و تحویل گرفتن فرزندت به زندان اوین مراجعه کن. به هر حال ایشان با پریشانی خودش را به تهران می‌رساند و به اوین می‌رود و آنجا توجیه‌اش می‌کنند، می‌نشیند خیلی تهدید‌اش می‌کنند و می‌گویند [دخترت] اینجا نیست. [بعد] لباس‌ها را تحویلش می‌دهند و او را به بیمارستان هدایت می‌کنند. در بیمارستان، چون همان‌طور که گفتم [زهرا کاظمی] از ساعت ده و نیم صبح در بخش «‌
ICU» بود و آن بخش و اطاق به شدت حفاظت می‌شد، ایشان فقط توانسته بود از پشت شیشه دخترش را ببیند- نزدیک هم نشده بود. احتمالاً روز یازدهم یا دوازدهم اولین باری بود که «مادر» توانسته بود [دخترش] را ببیند. نکته‌ی جالب اینکه... در صورتی که طبق نوشته‌ای که در پرونده‌ی بالینی خانم کاظمی است و جراح اعصاب و متخصص بیهوشی آن را تأیید کرده‌اند، در ساعت سیزده روز ششم مرگ مغزی مسجل بوده، ولی «کات آف» بیمار از دستگاه، قطع کردنش از دستگاه تا روز نوزدهم طول کشیده است. روز نوزدهم که روزی بود که مرگ‌شان [زهرا کاظمی] را رسماً اعلام کردند. یعنی دقیقاً یک فاصله‌ی سیزده روزه بیمار به دستگاه متصل بوده است.

ر-ن:‌ مشخصاً دلیل این کار چه می‌توانسته باشد؟ آیا التیام آن جنایت‌ها؟‌ یا چیز خاص دیگری؟

ش- الف: من اشاره می‌کنم. یک فرصتی که برای من پیش آمد، در شیفت بعدی که در بیمارستان داشتم- چون من تا قبل از اینکه ایشان را از دستگاه «کات آف» کنند و مرگ‌شان را اعلام کنند، دو شیفت دیگر در بیمارستان بقیه‌الله داشتم، روز دهم و روز شانزدهم- روز دهم حوالی قبل از نماز مغرب و عشاء بود که دکتر سعیدی آمده بود داخل اورژانس. من به صورت اینکه بخواهم سوالات علمی بپرسم، کنجکاوی خودم را راجع به بیمارِ «بِرِین دِد» به اصطلاح صدمه [دیده‌ی] جمجمه به ایشان گفتم. گفتم چه شد آن بیماری را که با هم دیدم پیش تر از اینها؟ دکتر گفت: اِه، چه جالب. الان بیا با هم برویم بالا تا ببینم‌اش. در آن فرصتی که به من داده می‌شد، در آن «بِرِیک»‌ی که داشتم برای نماز و اینها، من و دکتر رفتیم به بخش «
ICU» و من مجدداً‌ توانستم خانم کاظمی را در بخش « ICU» ببینم. و به همین دلیل که توانستم از نگهبان هم رد شوم، به خاطر اینکه [این بود که] دکتر سعیدی هم جراح اعصاب بود و هم از روسای [بیمارستان] ما رفتیم داخل اطاق و دکتر چند علائم را برای من توضیح داد. و من سعی می‌‌کردم جوابهایی از او بکشم، به این دلیل که من به عنوان «جنرال فیزیشن»، یک دانشجو و یک شاگردم و از استادم سؤال می‌‌کنم- که از این بابت زیاد مشکوک نشود. از علائم ظاهری پرسیدم، چون یک اتفاقی که می‌افتد، معمولاً کسی که فاصله‌‌ی مرگ مغزی‌اش طول می‌کشد، عضلات به شدت «اسپاستیک» و فشرده و منقبض است؟ دکتر سعیدی توضیح داد علت این است که [این اعضاء] دیگر از طریق «کُرتکس» مغز فرمان نمی‌گیرد و از نخاع فرمان می‌گیرد، و نخاع آنها را به این صورت در آورده. این توضیحی بود که [او] به من داد. و یک مطلب دیگر، این را پرسیدم که دکتر!‌ من ظاهر بیمار را روزی که «اَدمیت» کردم طور دیگری دیدم. علامت کبودی‌هایی که روی بدن بود، آن زخم‌ها و آنها. دکتر به من توضیح داد که سیر «هیلینگ» یا بهبودی زخم در بیماری که زندگی نباتی دارد، کاملاً رخ می‌دهد. یعنی بدن تغذیه می‌کند، تنفس می‌‌کند، همه‌‌ی علائم حیاتی را دارد به جز احساس و تفکر و تعقل. یعنی همان طور که شما اشاره کردید زندگی نباتی. در زندگی نباتی آن رشد و نمو ظاهراً انجام می‌شود.
امّا این نتیجه‌گیری شخص خود من است:‌ این فاصله‌ی زمانی سیزده روز دقیقاً به همین خاطر بوده که وقتی ایشان را «کات آف» می‌‌کنند و جسدش را پزشک قانونی بررسی می‌کند، علائم ظاهری بسیار بسیار کمتری را نسبت به آن روزی که ایشان دچار حادثه شده، به چشم می‌آید. و حتا وقتی که جسد را تحویل خانواده‌اش دادند، این سیزده روزی که از آن گذشته، کاملاً‌ علائمی را تغییر شکل و تغییر ماهیت داده است. چون جسم زنده بود و آن جسم زنده ترمیم پیدا کرده، به نسبت خیلی زیاد...

* * *

 

 


«او»؛ رفت که رفت...


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران
(جمع بندی پروژه)


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (4)
بحران اپوزسیون؛ کدام بحران ؟


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (3)
(بازگشت مخالفان حکومت اسلامی به ایران؛ زمینه ها و پیامدها)


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (2)
(پروژۀ هسته ای رژیم ایران؛ مذاکره با غرب، نتایج و عواقب)


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (1)
«مرجع تقلید»؛ نماد «از خودبیگانگی»


اوراسیا؛امپراطوری روسیه و حکومت اسلامی ایران
گفتگو با »سیروس بهنام»


انتقاد به «خود» مان نیز!؟
گفتگو با کریم قصیم


به گفته ها و نوشته ها شک کنیم!


استبداد سیاسی؛ فرهنگ استبدادی، انسان استبدادزده
(مستبد و دیکتاتور چگونه ساخته می شود)

گفتگو با ناصر مهاجر


کشتار زندانیان سیاسی در سال 67؛ جنایت علیه بشریت
(در حاشیه کمپین «قتل عام 1988»)

گفتگو با رضا بنائی


رأی «مردم»، ارادۀ «آقا» و نگاه «ما»
(در حاشیه «انتخابات» ریاست جمهوری در ایران)


جبهه واحد «چپ جهانی» و اسلامگرایان ارتجاعی
گفتگو با مازیار رازی


«تعهد» یا «تخصص»؟
در حاشیه همایش دو روزه لندن

گفتگو با حسن زادگان


انقلاب 1357؛ استقرار حاکمیت مذهبی، نقش نیروهای سیاسی
گفتگو با بهروز پرتو


بحران هویت
گفتگو با تقی روزبه


چرا «تاریخ» در ایران به اشکال تراژیک تکرار می شود؟
گفتگو با کوروش عرفانی


موقعیت چپ ایران در خارج کشور (2)
گفتگو با عباس (رضا) منصوران


موقعیت «چپ» در ایران و در خارج کشور(1)
گفتگو با عباس (رضا) منصوران


انشعاب و جدایی؛ واقعیتی اجتناب ناپذیر یا عارضه ای فرهنگی
گفتگو با فاتح شیخ


بهارانه
با اظهارنظرهایی از حنیف حیدرنژاد، سعید افشار


مصاحبه های سایت »گفت و گو» و رسانه های ایرانی
و در حاشیه؛ گفتگو با سیامک ستوده


بن بست«تلاش های ایرانیان» برای اتحاد؟!
(در حاشیه نشست پراگ)

گفتگو با حسین باقرزاده


اتهام زنی؛ هم تاکتیک، هم استراتژی
(در حاشیه ایران تریبونال)

گفتگو با یاسمین میظر


ایران تریبونال؛ دادگاه دوم
گفتگو با ایرج مصداقی


لیبی، سوریه... ایران (2)
گفتگو با مصطفی صابر


لیبی، سوریه... ایران؟
گفتگو با سیاوش دانشور


مقوله «نقد» در جامعه تبعیدی ایرانی
گفتگو با مسعود افتخاری


در حاشیه نشست پنج روزه
(آرزو می کنم، ای کاش برادرهایم برمی گشتند)

گفتگو با رویا رضائی جهرمی


ایران تریبونال؛ امیدها و ابهام ها
گفتگو با اردوان زیبرم


رسانه های همگانی ایرانی در خارج کشور
گفتگو با رضا مرزبان


مستند کردن؛ برّنده ترین سلاح
گفتگو با ناصر مهاجر


کارگران ایران و حکومت اسلامی
گفتگو با مهدی کوهستانی


سه زن
گفتگو با سه پناهندهٔ زن ایرانی


بهارانه؛ تأملی بر «بحران رابطه» در جامعه تبعیدی ایرانی
گفتگو با مسعود افتخاری


صرّاف های غیرمجاز ایرانی در بریتانیا


اتحاد و همکاری؛ ‌چگونه و با کدام نیروها؟
گفتگو با تقی روزبه


پوشه های خاک خورده(۵)
مافیای سیگار و تنباکو


پوشه‌ های خاک خورده (۴)
دروغ، توهم؛ بلای جان جامعه ایرانی


«چپ ضد امپریالیسم» ایرانی
گفت‌وگو با مسعود نقره‌کار


حمله نظامی به ایران؛ توهم یا واقعیت
گفتگو با حسین باقرزاده


پوشه های خاک خورده(۳)
تلّی از خاکستر- بیلان عملکرد فعالان سیاسی و اجتماعی


پوشه های خاک خورده (۲)
پخش مواد مخدر در بریتانیا- ردّ پای رژیم ایران


پوشه های خاک خورده (۱)
کالای تن- ویزای سفر به ایران


... لیبی، سوریه، ایران؟
گفتگو با فاتح شیخ


هولیگان های وطنی؛ خوان مخوف


زندان بود؛ جهنم بود بخدا / ازدواج برای گرفتن اقامت
گفتگو با «الهه»


فکت، اطلاع رسانی، شفاف سازی... (بخش دوم)
گفتکو با کوروش عرفانی


فکت، اطلاع رسانی، شفاف سازی؛ غلبه بر استبداد (بخش اول)
گفتگو با کوروش عرفانی


حکومت استبدادی، انسان جامعه استبدادی
گفتگو با کوروش عرفانی


چرا حکومت اسلامی در ایران(۳)
گفتگو با «زهره» و «آتوسا»


چرا حکومت اسلامی در ایران (۲)
گفتگو با مهدی فتاپور


چرا حکومت اسلامی در ایران؟
گفتگو با علی دروازه غاری


رخنه، نفوذ، جاسوسی (۲)
گفتگو با محمود خادمی


رخنه، نفوذ، جاسوسی
گفتگو با حیدر جهانگیری


چه نباید کرد... چه نباید می کردیم
گفت و گو با ایوب رحمانی


پناهجویان و پناهندگان ایرانی(بخش آخر)
گفتگو با محمد هُشی(وکیل امور پناهندگی)


پناهجویان و پناهندگان ایرانی (۲)
سه گفتگوی کوتاه شده


پناهجویان و پناهندگان ایرانی(۱)
گفت و گو با سعید آرمان


حقوق بشر
گفتگو با احمد باطبی


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفت‌وگو با کوروش عرفانی


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفتگو با عباس (رضا) منصوران


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
«پنج گفتگوی کوتاه شده»


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفتگو با رحمان حسین زاده


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفتگو با اسماعیل نوری علا


ما و دوگانگی‌های رفتاری‌مان
گفتگو با مسعود افتخاری


ترور، بمبگذاری، عملیات انتحاری
گفتگو با کوروش عرفانی


اغتشاش رسانه‌ای
گفتگو با ناصر کاخساز


کاسه ها زیر نیم کاسه است
گفتگو با م . ایل بیگی


حکومت اسلامی، امپریالیسم، چپ جهانی و مارکسیستها
گفتگو با حسن حسام


چپ سرنگونی طلب و مقوله آزادی بی قید و شرط بیان
گفتگو با شهاب برهان


تحرکات عوامل رژیم اسلامی در خارج (۳)
انتشار چهار گفتگوی کوتاه


تحرکات عوامل اطلاعاتی رژیم اسلامی در خارج (۲)
تجربه هایی از: رضا منصوران، حیدر جهانگیری، رضا درویش


تحرکات عوامل اطلاعاتی رژیم اسلامی در خارج کشور
گفتگو با حمید نوذری


عملیات انتحاری
گفتگو با کوروش طاهری


هوشیار باشیم؛ مرداد و شهریور ماه نزدیک است(۲)
گفتگو با مینا انتظاری


حکایت «ما» و جنبش های اجتماعی
گفتگو با تنی چند از فعالان «جنبش سبز» در انگلستان


سیاستمداران خطاکار، فرصت طلب، فاسد
گفتگو با مسعود افتخاری


هوشیار باشیم؛ مرداد و شهریور ماه نزدیک است!
گفتگو با بابک یزدی


مشتی که نمونه خروار است
گفتگو با«پروانه» (از همسران جانباخته)


کارگر؛ طبقه کارگر و خیزشهای اخیر در ایران
گفتگو با ایوب رحمانی


تریبیونال بین المللی
گفتگو با لیلا قلعه بانی


سرکوب شان کنید!
گفتگو با حمید تقوایی


ما گوش شنوا نداشتیم
گفتگو با الهه پناهی


خودکشی ...
گفتگو با علی فرمانده


تو مثل«ما» مباش!
گفتگو با کوروش عرفانی


«تحلیل» تان چیست؟!
گفتگو با ایرج مصداقی


شما را چه می‌شود؟
گفتگو با فرهنگ قاسمی


چه چیزی را نمی دانستیم؟
با اظهار نظرهایی از: مهدی اصلانی، علی فرمانده، بیژن نیابتی، ی صفایی


۲۲ بهمن و پاره ای حرفهای دیگر
گفتگو با البرز فتحی


بیست و دوم بهمن امسال
گفتگو با محمد امینی


تروریست؟!
گفتگو با کوروش مدرسی


چرا«جمهوری» اسلامی سی سال در قدرت است(۴)
گفتگو با مسعود نقره کار


باید دید و فراموش نکرد!
گفتگو با «شهلا»


چرا«جمهوری» اسلامی سی سال در قدرت است (۳)
گفتگو با رضا منصوران


چرا«جمهوری» اسلامی سی سال در قدرت است؟(۲)
گفتگو با علی اشرافی


چرا«جمهوری» اسلامی ایران سی سال در قدرت است؟
گفتگو با رامین کامران


سایه های همراه (به بهانه انتشار سایه های همراه)
گفتگو با حسن فخّاری


آغاز شکنجه در زندانهای رژیم اسلامی
گفتگو با حمید اشتری و ایرج مصداقی


گردهمایی هانوفر
گفتگو با مژده ارسی


گپ و گفت دو همکار
گفتگو با سعید افشار (رادیو همبستگی)


«سخنرانی» نکن... با من حرف بزن
گفتگو با شهاب شکوهی


«انتخابات»، مردم...(۷)
(حلقه مفقوده)

گفتگو با «سودابه» و«حسن زنده دل»


«انتخابات»، مردم...(۶)
(فاز سوم کودتا، اعتراف گیری)

گفتگو با سودابه اردوان


«انتخابات»، مردم...(۵)
گفتگو با تقی روزبه


«انتخابات»، مردم...(۴)
گفتگو با رضا سمیعی(حرکت سبزها)


«انتخابات»، مردم...(۳)
گفتگو با سیاوش عبقری


«انتخابات»، مردم...(۲)
گفتگو با حسین باقرزاده


«انتخابات»، مردم...؟!
گفتگو با فاتح شیخ
و نظرخواهی از زنان پناهجوی ایرانی


پناهجویان موج سوم
گفتگو با علی شیرازی (مدیر داخلی کانون ایرانیان لندن)


رسانه
به همراه اظهارنظر رسانه های«انتگراسیون»، «پژواک ایران»، «سینمای آزاد»، «ایران تریبون»، «شورای کار»


گردهمایی هانوفر...
گفتگو با محمود خلیلی


سی سال گذشت
گفت‌وگو با یاسمین میظر


مسیح پاسخ همه چیز را داده!
گفت‌وگو با«مریم»


«کانون روزنامه‌نگاران و نویسندگان برای آزادی»
گفت‌و گو با بهروز سورن


تخریب مزار جانباختگان...حکایت«ما»و دیگران
گفت‌وگو با ناصر مهاجر


همسران جان‌باختگان...
گفت‌وگو با گلرخ جهانگیری


من کماکان«گفت‌وگو» می‌کنم!
(و کانون ۶۷ را زیر نظر دارم)


مراسم لندن، موج سوم گردهمایی‌ها
گفت‌وگو با منیره برادران


سرنوشت نیروهای سازمان مجاهدین خلق در عراق
گفتگو با بیژن نیابتی


اگر می‌ماندم، قصاص می‌شدم
گفتگو با زنی آواره


صدای من هم شکست
گفتگو با «مهناز»؛ از زندانیان واحد مسکونی


بازخوانی و دادخواهی؛ امید یا آرزو
گفتگو با شکوفه‌ منتظری


«مادران خاوران» گزینه‌ای سیاسی یا انتخابی حقوق بشری
گفتگو با ناصر مهاجر


«شب از ستارگان روشن است»
گفتگو با شهرزاد اَرشدی و مهرداد


به بهانۀ قمر...
گفتگو با گیسو شاکری


دوزخ روی زمین
گفتگو با ایرج مصداقی


گریز در آینه‌های تاریک
گپی دوستانه با مجید خوشدل


سردبیری، سانسور، سرطان... و حرفهای دیگر
گفتگو با ستار لقایی


بهارانه
پرسش‌هایی «خود»مانی با پروانه سلطانی و بهرام رحمانی


«فتانت»، فتنه‌ای سی و چند ساله (3)
گفتگو با حسن فخاری


«فتانت»، فتنه‌ای سی و چند ساله (2)
من همان امیر حسین فتانت «دوست» کرامت دانشیان هستم!
گفتگو با ناصر زراعتی


ایرانیان لندن، پشتیبان دانشجویان دربند
با اظهار نظرهایی از: جمال کمانگر، علی دماوندی، حسن زنده دل یدالله خسروشاهی، ایوب رحمانی


«فتانت»، فتنه‌ای سی و چند ساله
گفتگو با رضا (عباس) منصوران


کدام «دستها از مردم ایران کوتاه»؟
گفتگو با تراب ثالث


میکونوس
گفتگو با جمشید گلمکانی
(تهیه کننده و کارگردان فیلم)*


«انتخابات آزاد، سالم و عادلانه» در ایران اسلامی!؟
گفتگو با بیژن مهر (جبهه‌ی ملّی ایران ـ امریکا)


چه خبر از کردستان؟
گفتگو با رحمت فاتحی


جنده، جاکش... ج. اسلامی
گفتگویی که نباید منتشر شود


حمله نظامی به ایران؛ توهم یا واقعیّت
گفتگو با محمد پروین


گردهمایی کلن: تکرار گذشته یا گامی به سوی آینده
گفتگو با مژده ارسی


عراق ویران
گفتگو با یاسمین میظر


شبکه‌های رژیم اسلامی در خارج از کشور
گفتگو با حسن داعی


نهادهای پناهند گی ایرانی و مقوله‌ی تبعید
گفتگو با مدیران داخلی جامعه‌ی ایرانیان لندن
و
کانون ایرانیان لندن


به بهانه‌ی تحصن لندن
گفتگو با حسن جداری و خانم ملک


به استقبال گردهمایی زندانیان سیاسی در شهر کلن
گفتگو با «مرجان افتخاری»


سنگ را باید تجربه کرد!
گفتگو با «نسیم»


پشیمان نیستید؟
گفتگو با سعید آرمان «حزب حکمتیست»


هنوز هم با یک لبخند دلم می‌رود!
گپی با اسماعیل خویی


چپ ضد امپریالیست، چپ کارگری... تحلیل یا شعار
گفتگو با بهرام رحمانی


زنان، جوانان، کارگران و جایگاه اندیشمندان ایرانی
گفتگو با «خانمی جوان»


گردهمایی سراسری کشتار زندانیان سیاسی
گفتگو با «همایون ایوانی»


روز زن را بهت تبریک می‌گم!
گفت‌وگو با «مژده»


دو کارزار در یک سال
گفت‌وگو با آذر درخشان


آخیش . . . راحت شدم!
گفتگو با «مهدی اصلانی»


غریبه‌ای به نام کتاب
گفتگو با «رضا منصوران»


زندان عادل‌آباد؛ تاولی چرکین، کتابی ناگشوده...
گفتگو با «عادل‌آباد»


این بار خودش آمده بود!
گفتگو با پروانه‌ی سلطانی


چهره بنمای!
با اظهار نظرهایی از: احمد موسوی، مهدی اصلانی، مینو همیلی و...
و گفتگو با ایرج مصداقی


شب به خیر رفیق!
گفتگو با رضا غفاری


رسانه‌های ایرانی
گفتگو با همکاران رادیو برابری و هبستگی، رادیو رسا
و سایت‌های دیدگاه و گزارشگران


مراسم بزرگداشت زندانیان سیاسی (در سال جاری)
«گفتگو با میهن روستا»


همسایگان تنهای ما
«گفتگو با مهرداد درویش‌پور»


پس از بی‌هوشی، چهل و هشت ساعت به او تجاوز می‌کنند!


شما یک اصل دموکراتیک بیاورید که آدم مجبور باشد به همه‌ی سؤالها جواب دهد
«در حاشیه‌ی جلسه‌ی سخنرانی اکبر گنجی در لندن»


فراموش کرده‌ایم...
«گفتگو با شهرنوش پارسی پور»


زندانی سیاسی «آزاد» باید گردد!
گفتگو با محمود خلیلی «گفتگوهای زندان»


تواب
گفتگو با شهاب شکوهی «زندانی سیاسی دو نظام»


خارجی‌های مادر... راسیست
«گفتگو با رضا»


شعر زندان و پاره‌ای حرف‌های دیگر
«در گفتگو با ایرج مصداقی»


ازدواج به قصد گرفتن اقامت
گفتگو با «شبنم»


کارزار «زنان»... کار زار «مردان»؟!
«گفتگو با آذر درخشان»


اوضاع بهتر می‌شود؟
«گفتگو با کوروش عرفانی»


اتم و دیدگاه‌های مردم


اخلاق سیاسی


چهارپازل، سه بازیگر، دو دیدگاه، یک حرکت اشتباه، کیش... مات
«گفتگو با محمدرضا شالگونی»


کارزار چهار روزۀ زنان
گفتگو با یاسمین میظر


مرغ سحر ناله سر کن
«گفتگو با سحر»


اسکوات*، مستی، شعر، نشئگی... و دیگر هیچ!
«گفتگو با نسیم»


درختی که به خاطر می‌آورد
گفتگو با مسعود رئوف ـ سینماگر ایرانی


شاکیان تاریخ چه می‌گویند؟
پای درد دل فرزندان اعدامی


روایتی از زندان و پرسش‌های جوانان
«در گفتگو با احمد موسوی»


جمهوری مشروطه؟ !
در حاشیۀ نشست برلین «گفتگو با حسین باقرزاده»


مروری بر روایت‌های زندان
در گفتگو با ناصر مهاجر


اعتیاد و دریچه دوربین - گفتگو با مریم اشرافی


انشعاب، جدایی و ...
در گفتگو با محمد فتاحی (حکمتیست)


چه شد ... چرا این‌چنین شد؟
در گفتگو با محمدرضا شالگونی، پیرامون «انتخابات» اخیر ایران


«انتخابات» ایران، مردم و نیروهای سیاسی


گفتگو با یدالله خسروشاهی


روایتی از مرگ زهرا کاظمی


گفتگو با جوانی تنها


گفتگو با گیسو شاکری


گفتگو با لیلا قرایی


گفتگو با شادی


گفتگو با ایرج مصداقی، نویسنده‌ی کتاب «نه زیستن نه مرگ»


گفتگو با جوانان


نتیجه‌ی نظرخواهی از مردم و نیروهای سیاسی در مورد حمله‌ی نظامی امریکا به ایران


گفتگو با مهرداد درویش پور


گفتگو با نیلوفر بیضایی، نویسنده و کارگردان تأتر


سلاح اتمی ... حمله‌ی نظامی ... و دیگر هیچ!
گفتگو با محمد رضا شالگونی و یاسمین میظر


اين‌بار برای مردم ايران چه آشی پخته‌ايد؟
گفتگو با مهرداد خوانساری «سازمان مشروطه‌خواهان ايران (خط مقدم)»


به استقبال کتاب «نه‌ زیستن نه مرگ»


«بازگشت» بی بازگشت؟
مروری بر موضوع بازگشت پناهندگان سیاسی به ایران


پرسه‌ای در کوچه‌های تبعید


 
 

بازچاپ مطالب سایت «گفت‌وگو» با ذکر منبع آزاد است.   /  [www.goftogoo.net] [Contact:goftogoo.info@gmail.com] [© GoftoGoo Dot Net 2005]