تماس   آشنایی    مقاله    گفت‌وگو‌    صفحه‌ی نخست‌ 
 
 

«او»؛ رفت که رفت...


دراماتیزه کردن و یک سویه نشان موضوع ها، مفاهیم، رویدادهای تاریخی و نیز آدمها و تاریخچه زندگی آنها هدفی جز به بازی گرفتن احساسات و عواطف انسانها ندارد. تقسیم بندی پدیده ها و انسانهای یک جامعه به مطلق ها؛ «خوب»، «بد»، «زشت»، «زیبا» و ... نشان از ذهنیتی استبدادی، دین خوی و عرفان زده دارد. در همین پیوند، «قربانی» نشان دادن انسان در فرهنگ مسلط جوامعی شبیه جامعه ایران، مفاهیمی نظیر «حق انتخاب» (هر چقدر کوچک)، «مسئولیت پذیری» و... انسان را از پذیرش و قبول اعمال فردی و اجتماعی خویش به سایه می برد. شرح حال ها و زندگینامه نویسی ها در این جامعه به گرفتن قطره اشکی از مخاطب خود راضی اند و انسان را از تفکر و فلسفیدن منع و برحذر می دارند.


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (1)
«مرجع تقلید»؛ نماد «از خودبیگانگی»

الف- از چند سال بعد از کودتای رضا خان تا اوایل دهه چهل شمسی، و نیز پس از وقفۀ «قائلۀ حوزه و بازار» در خرداد 42، و سرکوب و سپس فروافتادن آن، به سندی دست نیافته ام که ایدآل و آرزوی بیش از یک تا دو درصد از فعالان سیاسی، مدنی و فرهنگی ایرانی در رژیم پهلوی «حکومت اسلامی» بوده باشد. اما چرا نتیجۀ آن مبارزات طولانی به «حاکمیت الله» در آن جامعه انجامید؟ ب- در طول دوران پنجاه و هفت سالۀ حاکمیت رژیم پهلوی، مبارزات سیاسی، مدنی و فرهنگی (مبارزات دانشجویی به طور خاص) با سکسکه هایی چند، تداوم و استمرار داشته است. اما چرا در بیست و پنج سال گذشته، کنشگران سیاسی و مدنی ی دهه پنجاه و شصت شمسی که ایران اقامت دارند، از فضای سیاسی، اجتماعی آن کشور محو شده اند؟ خبرهای داخل از این نسل بسیار مأیوس کننده تر از اخبار این نسل در خارج کشور است. در خارج کشور چرا این طیف آرام آرام از متن فعل و انفعالات سیاسی، اجتماعی جامعه ایرانی کنده شده و نقشی حاشیه ای- تبلیغی پیدا کرده است؟ پ- چه بر سر «جنبش دانشجویی» در ایران آمده است؟


به گفته ها و نوشته ها شک کنیم!


دو واقعه در دو هفته؛ که یکی سخت غمگین و برافروخته ام کرد و دیگری مرا به فکر فرو برد. واقعه اول؛ مقاله مستندی بود که پیش از انتشار، مخالفت یکی از شخصیتهای حقیقی آنرا در پی داشت. و این عاملی شد برای عدم انتشار آن. قانوناً مشکلی در انتشار مقاله نداشتم، اخلاق را مد نظر قرار دادم. مقاله مزبور بازگفت خاطره ای از یکی از «شخصیت» های ایرانی از سالهای دور و دراز گذشته بود، که وقتی شروع به نوشتن اش کردم، کش و قوس آمد تا رسید به سالهای اخیر. آن نوشته پیامی با خود داشت: با درایت و هوشمندی به نوشته ها و گفته های «شخصیت» ها بنگریم؛ شک و تردید کنیم؛ بین خطوط را برجسته کرده و عملکرد آنان را اصل قرار دهیم. راه شناختن «شخصیت» ها؛ خصوصاً در جوامع پیرامونی نوشته ها و گفته های آنان نیست. «شخصیت» های ایرانی همیشه «محق» بوده اند؛ چه زمان «اتصال» شان، و چه دورانی که «منفصل» شدند. چه وقتی که به «چپ» می زدند و چه موقعی که بر طبل «راست» می کوبیدند. چه در دوران شباب که رادیکال بودند و مخالف سرسخت حکومت اسلامی ایران، و چه در میان سالی، که در میهمانی ها و گردهمایی های رژیم اسلامی در خارج کشور شرکت می کردند.


مصاحبه های سایت »گفت و گو» و رسانه های ایرانی
و در حاشیه؛ گفتگو با سیامک ستوده

هر هفته طیفی از خوانندگان گفتگوهایم از من سوأل می کنند: چرا مصاحبه های تان را به رسانه های مختلف نمی فرستید...؟ و یا: چرا ارسال آنها را به برخی از رسانه های اینترنتی متوقف کرده اید؟

حجم پرسش هایی از این دست در چند مصاحبه آخرم (خصوصاً بعد از مصاحبه با یاسمین میظر) سیر صعودی داشت و برای همین به تعدادی قول دادم، در آینده نزدیک به سوأل هاشان جواب بدهم.


صرّاف های غیرمجاز ایرانی در بریتانیا


حرفه ای که جامعه ایرانی مقیم بریتانیا در یک دهه اخیر بیشترین شاغل را در خود داشته است، نه سوپرمارکتهای ایرانی بوده است و نه رستوران ها. «صرافی» های ایرانی در این کشور مقام نخست را به خود اختصاص داده است. در عصر اینترنت، شاید به شوخی شباهت داشته باشد، تخمین رقم واقعی صراف های ایرانی در بریتانیا. واقعیت این است که بخش اعظم «صراف» های ایرانی از انظار عمومی مخفی اند و فعالیت شان زیرزمینی و غیرقانونی است. در این مجموعه خواهیم دید، تعداد صرافی های مجاز ایرانی در شهر لندن رقمی بین چهارده تا سی صرافی عنوان می شود. در صورتی که تعداد واقعی صراف های ایرانی در بریتانیا می تواند به دویست صرافی افزایش یابد. «صراف» هایی که نه آدرسی دارند و نه نام و نشان واقعی. تنها وسیله ارتباطی آنها با دنیای خارج یک شماره تلفن دستی است؛ شماره هایی که هر از گاه تغییر می کند و شماره جدیدی جایگزین آن می شود. شاید سوأل شود: چرا صراف ها و صرافی های ایرانی؛ اهمیت این موضوع در کجاست؟ این مجموعه در اندازه محدود اش تلاش می کند به این پرسش پاسخی گذرا بدهد. شخصاً بر این عقیده ام که فعالیت صرافهای غیرقانونی ایرانی در بریتانیا امنیت جامعه ایرانی این کشور را به خطر انداخته است.


پوشه های خاک خورده(۵)
مافیای سیگار و تنباکو

سیزدهم ژوئن ۲۰۰۳ با تأخیری بیست روزه، نتیجه فعالیت میدانی ام را در نشریه «نیمروز»، شماره ۷۳۸ منتشر می کنم. موضوع این گزارش واردات سیگار و تنباکوی قاچاق در منطقه Holloway Road در شمال شهر لندن است. بخشی از این گزارش به دلیل حساسیت آن حذف می شود. این پوشه خاک خورده را بعد از نه سال دوباره باز می کنم: توزیع سیگار و تنباکوی قاچاق در منطقه Holloway Road، تا سال ۲۰۰۱ میلادی در کنترل مافیای ترک و کرد بود. در میانه این سال در نزاعی خونین بخشی از کنترل این بازار پرسود به دست مافیای ایرانی می افتد. «سرجنبانان مافیای جدید چه کسانی هستند»؛ پرسشی بود که مرا راهی خیابان می کند. در وادی امر تعدادی پناهجوی ایرانی مرا در جریان بخشی از تحرکات سطحی مافیای جدید قرار می دهند. با ورود ام به خیابان دو پناهنده کُرد ایرانی منابع اصلی کسب اطلاع ام از این ماجرای پیچیده می شوند.


پوشه‌ های خاک خورده (۴)
دروغ، توهم؛ بلای جان جامعه ایرانی

توهم، انحراف، زیاده خواهی در آغاز کوچک است و به سختی به چشم می آید. اما اگر ویروسی که آمدن اش را با تب و لرز خفیف در بدن بیمار نشان داده، سدّی را در مقابل خود نبیند، می ماند و رسوب می کند و سپس آسیب می رساند. «ویروس های اجتماعی» آسیب شان همه گیر و اجتماعی اند. بر این استدلال، بخش اعظم نابسامانی ها و ناهنجاری های نهادینه شده در جامعه ایرانی مقیم خارج، که ریشه در عمل انسان دارد، از قبل قابل پیشگیری و کنترل می باشد. اما اگر در بدو تولد، «ناهنجاری» حساسیتی را برنیانگیزاند، می ماند و ماندگار می شود، و سپس جامعه ای را به کام خود فرو می برد.


پوشه های خاک خورده(۳)
تلّی از خاکستر- بیلان عملکرد فعالان سیاسی و اجتماعی

بسیاری از فعالان سیاسی و اجتماعی مخالف رژیم ایران حداقل یکبار در رویای بازگشت به ایران ِ بدون رژیم اسلامی غوطه ور شده اند. برخی با مرور به سالهای نخست «انقلاب بهمن» و شبیه سازی تاریخی، از نقش فعالان سیاسی و اجتماعی ای که در آن دوره به ایران بازگشته بودند، یاد کرده و سپس برای دوران پس از حکومت اسلامی، نقش و نفوذ مشابهی برای خود و دیگران تصور کرده اند. واقعیتی است، در دوران انقلاب بهمن، فعالان سیاسی و اجتماعی مقیم خارج، تجربه ی «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی» و نیز فعالیت در دهها نهاد و انجمن و سازمان سیاسی و اجتماعی را در کوله بار خود داشتند. پرسشی که در پانزده سال گذشته بارها ذهن ام را خراش داده، توشه، توان، دستاورد و بیلان کاری این جامعه در سالهای اقامت طولانی مدت اش در خارج کشور بوده است.


پوشه های خاک خورده (۲)
پخش مواد مخدر در بریتانیا- ردّ پای رژیم ایران

سال ۲۰۰۴ میلادی، سال سخت و سرنوشت سازی برای پناهجویان در بریتانیا است. از این سال حلقه قوانین پناهندگی در کشور انگلستان تنگ تر از گذشته می شود. طبق لایحه جدید پناهندگی، پناهجویان بایستی به شهرهای مختلف بریتانیا گسیل داشته شوند و از اقامت آنان در مرکز انگلستان- لندن- جلوگیری شود. اماکن اسکان پناهجویان، عموماً محله‌های فقیر و کارگری نشینی هستند که در اغلب آنها جوّ ضد خارجی به دلایل اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، روانی، تبلیغی بسیار بالاست. اماکن اسکان پناهجویان ایرانی نیز از این قاعده مستثنی نیستند. از این دوره زمانی شرایط زندگی بر پناهجویان ایرانی سخت تر از گذشته می شود. درصد بالای مردود شدن تقاضای پناهندگی ایرانیان ( قریب به نود درصد از کل تقاضاها در ده سال گذشته)؛ نیز جهنمی که طیفی از پناهجویان ایرانی برای هموندان خود ایجاد می کنند، زندگی را بر بخشی از پناهجویان ایرانی تلخ تر از گذشته می کند. طوری که طیفی از آنان- اغلب زنان پناهجو- مجبور به فرار از شهرهای دورافتاده و زندگی توأم با دلهره در شهر لندن می شوند.


پوشه های خاک خورده (۱)
کالای تن- ویزای سفر به ایران

بخش اعظم فعالان سیاسی و اجتماعی مخالف حکومت اسلامی ایران در دوره ای بیست ساله به ایران سفر کرده اند و سپس یا برای همیشه از صحنه فعالیت اجتماعی محو شدند و یا در حاشیه جامعه ایرانی در راستای منافع حکومت ایران تلاش کرده اند. این آمار در کشور انگلستان بیش از هشتاد درصدِ مخالفان حکومت ایران را شامل می شود. نکته ای که در این پیوند حائز اهمیت است، چرایی و چگونگی سفر مخالفان حکومت اسلامی به ایران است. مخالف حکومت اسلامی؛ کسی ست که از سرکوبهای دهه شصت جان سالم به در برده و اغلب از راه کوه و دریا خود را از مرز خارج کرده است؛ مخالف حکومت اسلامی ایران، تیغ زندان تن اش را شکاف داده و جان اش هنوز مجروح است؛ دوستان و اقوام مخالفِ حکومت ایران در داخل و خارج ترور سیاسی، فیزیکی و شخصیتی شده اند؛ جوانی و شادابی مخالفِ حکومت ایران از وی ستانده شده و وی در جوانی به پیری زودرس دچار شده است. با این وجود، مخالف حکومت ایران راهی زندانی به بزرگی ایران اسلامی می شود؛ چرا؟


هولیگان های وطنی؛ خوان مخوف


چند هفته پیش از طریق یکی از روزنامه نگاران خوشنام انگلیسی به یکی از جلسات سخنرانی اطاق های فکر( think tank ) در بریتانیا راه می یابم. می خواهم بدانم «هولیگان های انگلیسی» بعد از تجربه ی لیبی به چی فکر می کنند و چه برنامه دیگری در سر دارند. در بدو ورود دلشوره می گیردم؛ ظاهرم با دیگران فرق دارد. به خودم نهیب می زنم: این را که از قبل می دانستی! با کت و شلوار و کراوات هرگز مشکلی نداشتم؛ برای ردّ گم کردن؟ دور باد!


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفتگو با رحمان حسین زاده

مصاحبه‌‌‌ با حمه الهمانی؛ دبیر کل حزب کارگران کمونیست تونس من را به فکر فرو می برد. در دیداری با«سمیر» و دوست همراه اش از دانشگاه UCL اطلاعات ام از جامعه سیاسی و اجتماعی تونس به روز می شود و متن مصاحبه برای ام صیقل می خورد ( در این زمان آتش خشم اعتراضات توده ای هنوز در مصر و اردن و ... شعله ور نشده است). بعد از این ملاقات«خود»مان را می بینم: آن روزها را، که صداقت و اخلاق سیاسی حرف اول و آخر را می زد. جنبشی خودجوش را می بینم و میلیونها جان ِ جوان، و سی- چهل آدم جاه طلب، که استعداد زیادی در فاسد شدن داشتند. ما این را ندیدیم و نخواستیم ببینیم. این بود که در دومین خطای تاریخی مان اینان را«رهبران»مان کردیم و عقل ناقص مان را دو دستی تقدیم شان، تا هر چه رفقای بالا می گویند، به دیده منّت بگذاریم... آشی بود که خودمان پخته بودیم و جایی برای شکوه و شکایت نبود.


من کماکان«گفت‌وگو» می‌کنم!
(و کانون ۶۷ را زیر نظر دارم)

عادت به ردیه‌نویسی (جواب دادن) ندارم، چون این کار را خرده‌کاری می‌دانم. این فرهنگ آدم‌ها را ذهنی و دنباله‌رو می‌کند. به برخی از رسانه‌های ایرانی نگاه کنید. تمام تولیدات‌شان دفاع‌های سطحی از خود و حمله به دیگری است. کسانی را که در گذشته‌ای نه‌چندان دور دوست و رفیق هم‌سازمانی هم بوده‌اند نیز دیده‌اید که چگونه توپ را به زمین ‌طرف می‌اندازند، تا هم او را وادار به خرده‌کاری کنند، و هم نام خودشان را بر سر زبان‌ها بیاندازند؟
از این روی، من معمولاً به این عرصه وارد نمی‌شوم و بی‌خودی به دیگران ارزش و هویت اجتماعی نمی‌دهم. البته اگر به موارد جدی از نوع تهمت و افترا برخورد کنم، حتماً از مجرا‌های قانونی و حقوقی آن را پی‌گیری می‌کنم، چنانچه یک بار تا آستانه‌ی آن رفتم.
نیز، بر این باورم که گفت‌وگو‌هایم خودشان باید پاسخگوی خودشان باشند. چرا که پرسش‌هایی که طرح می‌کنم، همیشه برای‌ام قابل دفاع هستند. با این‌حال حجم ایمیل‌های رسیده و پرسش‌های خوانندگان گفت‌وگو‌هایم من را بر آن داشت تا برای امر روشنگری چند سطری راجع به نوشته‌ی «کانون ۶۷» بنویسم. خصوصاً با توجه به این‌ نکته که رسانه‌ی «اخبار روز» از درج اظهار‌نظر‌های متفاوت این عده خودداری کرده است.


ایرانیان لندن، پشتیبان دانشجویان دربند
با اظهار نظرهایی از: جمال کمانگر، علی دماوندی، حسن زنده دل یدالله خسروشاهی، ایوب رحمانی

در پشتیبانی از دانشجویان زندانی در ایران، تظاهرات ایستاده‌ای در تاریخ 16 فوریه در مرکز شهر لندن برگزار می‌شود. از قبل کمیتۀ هماهنگی‌ای برای این منظور تشکیل شده است. اعضای این کمیته، نمایندگان چند تشکیلات سیاسی، فعالین کارگری و نیروهای مستقل سیاسی طیف چپ هستند.
در ظاهر امر حضور بالغ بر صد نفر شرکت‌کننده در حرکتی اعتراضی می‌تواند نشانۀ خوبی از موفقیت‌آمیز بودن چنین حرکتی باشد. امّا این تعبیر تنها مفید به حال رهگذران بی‌خبر از سوخت و ساز جامعۀ تبعیدی ایرانی‌ست، و ربط چندانی به واقعیت جامعۀ ما ندارد.
با این حال از انصاف به دور است که حرکت اعتراضی 16 فوریه در شهر لندن را در مجموع حرکتی موفقیت‌آمیز قلمداد نکنیم. هر چند آتش زیر خاکستر در شروع، میانه و انتهای تظاهرات می‌رفت چنان شعله‌ای‌ برپا کند، که تاک و تاک نشان را به سرنوشتی شوم و محتوم گرفتار سازد؛ بد عهدی‌ها و نق زدن‌هایی که عادت است و مبنا و منطقی با خود ندارند، و بالاخره ارجح دانستن منافع تشکیلاتی بر منافع جمعی، این ادعا را که ایرانیان در فعالیت‌های جمعی ضعیف و ناتوان هستند، بار دیگر قوت بخشیده است.


پس از بی‌هوشی، چهل و هشت ساعت به او تجاوز می‌کنند!


تاکنون به انحاء مختلف از جمله گفتگوها و فعالیت‌های آماری، براین موضوع انگشت گذاشته‌ام که ظرف سالهای اخیر در اغلب کشورهای اروپایی (امریکا را به راستی نمی‌دانم) و مشخصاً کشور انگلستان، جامعه‌ای در دل جامعه‌ی موجود ایرانی شکل گرفته که راز و رمز و قوانین مخصوص به خودش را دارد و پیچیدگی‌ها و مهابت‌هایش را.
در طول آشنایی چند ساله‌ام با بخشی از این جامعه، بارها شنیده و شاهد بوده‌ام که اتفاق‌ها و حوادث ناگواری، ساکنان این جامعه‌ی نامرئی را در گرداب خود فرو برده است: مفقود شدن آدمها، اخاذی و باجگیری به شیوه‌های مختلف، سوءاستفاده‌های جنسی و مالی از زنان و دختر جوان ـ و مردان جوان ـ چاقو زدن‌ها و زورگیری‌های کنتراتی، راه‌اندازی فاحشه‌خانه‌ها با استفاده از زنان و دخترانی که هیچ حق و حقوقی ندارند، تشکیل باندهای توزیع سیگار قاچاق و مواد مخدر در حوزه‌ی محلی، تشکیل باندهای قاچاق انسان به کشورهای اروپایی و... متأسفانه هیچکدام از این واقعیت‌ها و رویدادهای تأسف‌آور به رسانه‌های ایرانی و غیرایرانی راهی پیدا نکرده‌اند و حتا کسانی که خود مورد ظلم و سوءاستفاده‌های مختلف قرار گرفته‌اند، سکوت اختیار کرده‌اند.
تخمین من از نفوس این جامعه‌ی جدید در کشور انگلستان رقمی معادل ده هزار نفر است، بیشتر است امّا کمتر نیست. در یک برآورد تقریبی، بیش از نود درصد از این جامعه فاقد «هویت اجتماعی» هستند. اینان با مردود شدن تقاضای پناهندگی‌شان، از نام‌ها و آدرس‌های غیرواقعی استفاده می‌کنند و برای این منظور حتا از کارت‌های شناسایی جعلی بهره‌برداری می‌کنند.


شما یک اصل دموکراتیک بیاورید که آدم مجبور باشد به همه‌ی سؤالها جواب دهد
«در حاشیه‌ی جلسه‌ی سخنرانی اکبر گنجی در لندن»

جمعه، چهاردهم جولای امسال به دعوت «مدرسه‌ی آسیایی ـ افریقایی دانشگاه لندن (SOAS)»، «سازمان عفو بین‌الملل (Amnesty International)» و انجمن سخن، جلسه‌ی سخنرانی و پرسش و پاسخی برای اکبر گنجی در شهر لندن تدارک دیده شده است.
حضور من به عنوان یک روزنامه‌نگار در این جلسه، بررسی و تحلیل مبانی نظری و اعتقادی اکبر گنجی نسبت به مقولات حقوق بشر و دموکراسی نیست و حتا قصد ندارم فراخوان و اعتصاب غذایی که ایشان برای آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی ایران برپا داشته‌اند را زیر ذره‌بین قرار دهم.
آمده‌ام تا از نزدیک شاهد باشم که آیا مقالاتی که تاکنون در نقد اکبرگنجی نگاشته شده «پیشداوری»های دوستانمان بوده که مبنای سیاسی داشته است و یا اینکه اکبرگنجی واقعاً عزم را جزم کرده تا بر دالان‌های هزارلا و تو در توی تاریخ کشورمان نور معرفت بتاباند. آمده‌ام از نزدیک شاهد روشنگری‌های او نسبت به شش سال آغازین انقلاب ایران باشم که خود ایشان در مصدر کار بوده است.
از این روی این گزارش تلاش و «صداقت» اکبرگنجی را در مواردی که ذکرش رفت، در برخواهد گرفت. برای این کار سعی خواهم کرد که تمام مشاهداتم را حتی‌الامکان مستند و ضبط شده داشته باشم تا خواننده‌ای که در جلسه حضور ندارد، بتواند از کم و کیف آن با خبر شود.


روایتی از مرگ زهرا کاظمی


اوایل فوریه‌ی امسال نوار مصاحبه‌ای در اختیارم گذاشته می‌شود. گفته‌ می‌شود که مصاحبه با هدف «افشای قتل‌ زهرا کاظمی به دست مأموران امنیتی رژیم اسلامی» تهیه شده است. گفتگویی را که در یک ساعت و پنج دقیقه و دو ثانیه است، در فواصل زمانی مختلف گوش می‌دهم. رفته- رفته مصاحبه به دو بخش تقسیم می‌شود. قسمت اول «اظهارات و مشاهدات پزشکی که زهرا کاظمی را در حالت اغماء معاینه کرده است» و قسمت دوم، انگیزه‌های افشاگری و فضای عاطفی ایجاده شده از آن است که می‌تواند هر رهنمودی را به عمق جامعه تزریق کند.


به استقبال کتاب «نه‌ زیستن نه مرگ»


زنده‌ترین و زبده‌ترین قلم‌ها ـ و حتا صمیمی‌ترین شان قادر به انتقال تام و تمام تجربه‌ها نبوده‌اند. این واقعیت اما مانعی برای نوشتن نبوده است. کتابها در موضوع‌های مختلف آمده و رفته‌اند و گاه ماندگار شده‌اند. آنهایی که مانده‌اند "تجربه" را به بهترین شکل به خواننده منتقل کرده‌اند. انتقال فکر و اندیشه، و تجربه‌ی نویسنده به خواننده حکم زنده مانی او را دارد. این ارتباط، رابطه‌ای دو طرفه، مستقیم و بلاواسطه است. یکی عرضه می‌کند و دیگران مصرف کننده‌اند. امّا مصرف‌کنندگان انسانهای مطیع و بی‌اراده‌ای نیستند که به "خداد" محتاج باشند و به او اقتدا کنند. در جوامع پیشرفته و توسعه یافته، هم اینانند که در اقدامی متقابل، نویسنده را در دو راهی مرگ و زندگی وادار به "ماندن" یا "رفتن" می‌کنند.


«بازگشت» بی بازگشت؟
مروری بر موضوع بازگشت پناهندگان سیاسی به ایران

هیچ زمانی مثل سال‌های اخیر مقوله‌ی “پناهندگی” در جامعه‌ی ما این چنین مغشوش، آشفته و رنگ باخته نبوده و هرگز این موضوع بدین گونه ارتباط مستقیم با زندگی اجتماعی و سیاسی ایرانیان تبعیدی نداشته است. نوشته‌ی زیر که گزیده‌ای از خاطرات دست‌نوشته‌ام در طی سال‌های گذشته است، به مبحث بازگشت پناهندگان سیاسی به ایران اختصاص دارد و بخشی از عوارض اجتماعی آن را در جامعه‌ی ایرانی مورد توجه قرار می‌دهد.


پرسه‌ای در کوچه‌های تبعید


* چهل و دو درصد از پناهجویان ایرانی اوقات خود را به «بطالت» می‌گذرانند * هشتاد و چهار درصد به «سیاست» بی‌علاقه‌ هستند و شصت وچهار درصد، کنسرت‌های ایرانی را جزو فعالیت‌های فرهنگی می‌دانند * برای دوستی معیار شخصی وجود ندارد. با هر کسی باید فرم مخصوصی رفتار کرد. مثل این که هر چه از این دست بگیری، با دست دیگر پس می‌دهی. * بزرگترین آرزوی یک پناهنده ایرانی مرگ است. در صورتی که هشتاد و دو درصد به ثروتمند شدن می‌اندیشند.


 
مقاله
 
 

بازچاپ مطالب سایت «گفت‌وگو» با ذکر منبع آزاد است.   /  [www.goftogoo.net] [Contact:goftogoo.info@gmail.com] [© GoftoGoo Dot Net 2005]