تماس   آشنایی    مقاله    گفت‌وگو‌    صفحه‌ی نخست‌ 
 
 

پوشه های خاک خورده(۳)
تلّی از خاکستر- بیلان عملکرد فعالان سیاسی و اجتماعی

بسیاری از فعالان سیاسی و اجتماعی مخالف رژیم ایران حداقل یکبار در رویای بازگشت به ایران ِ بدون رژیم اسلامی غوطه ور شده اند. برخی با مرور به سالهای نخست «انقلاب بهمن» و شبیه سازی تاریخی، از نقش فعالان سیاسی و اجتماعی ای که در آن دوره به ایران بازگشته بودند، یاد کرده و سپس برای دوران پس از حکومت اسلامی، نقش و نفوذ مشابهی برای خود و دیگران تصور کرده اند.

واقعیتی است، در دوران انقلاب بهمن، فعالان سیاسی و اجتماعی مقیم خارج، تجربه ی «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی» و نیز فعالیت در دهها نهاد و انجمن و سازمان سیاسی و اجتماعی را در کوله بار خود داشتند.

پرسشی که در پانزده سال گذشته بارها ذهن ام را خراش داده، توشه، توان، دستاورد و بیلان کاری این جامعه در سالهای اقامت طولانی مدت اش در خارج کشور بوده است.

دشمن در خانه

در سالهای دهه هشتاد و نیمه نخست دهه نود میلادی، نبض فعالیتهای سیاسی، فرهنگی و هنری ایرانیان مقیم خارج در دست مخالفان حکومت اسلامی ایران بود. در شهرها و کشورهای مختلف سازمانها، انجمن ها و نهادهای فرهنگی، هنری، سیاسی، زنان و پناهندگی دایر بودند که نیروهای طیف سرنگونی طلب ستون فقرات آنان را تشکیل می دادند. نشریات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نیز از آن جمله بودند.

و اما پرسشی که بر شانه ی جامعه ایرانی مقیم اروپا ( و امریکا ؟ ) سنگینی می کند: بر زندگی جمعی این جامعه چه رفته و بر سر آن همه دستاوردهای اجتماعی چه آمده است؟ دلایل اتمیزه شدن اجتماعات ایرانی و وداع و خصومتِ این جامعه با «زندگی اجتماعی» چه بوده است؟

تجربه نشان داده، برای جامعه تبعیدی ایرانی، هیچ عامل بازدارنده ای به اندازه عملکرد فعالان سیاسی و اجتماعی ی آن قدرت تخریب نداشته است. بخش اعظم دستاوردهای این جامعه در دوره ای بیست ساله به تلّی از خاکستر بدل شده است. نیروهای سیاسی و اجتماعی این جامعه در عمل ثابت کرده، هیچگاه نیازی به دشمن واقعی نداشته، چرا که «دشمن» و «دشمنی» در بطن و ساختار این جامعه لانه کرده است.

بی گمان نباید تردید داشت که وزارت اطلاعات رژیم اسلامی در حاشیه این جامعه حضوری فعال داشته و در پاره ای موارد حذفها و ویرانی ها را مهندسی کرده است. اما عامل تعیین کننده در توضیح وضعیت موجود، عملکرد نیروهای اجتماعی و سیاسی جامعه ایرانی مقیم خارج بوده است.

پلمب کردن نشریه ها- تعطیل کردن نشریه کانون

انگشت شمارند نشریات جامعه ایرانی مقیم خارج که در تندپیچ ها و خیره سری های این جامعه به دره نیستی و فنا سقوط نکرده باشد. نشریه « کانون » نیز از این قاعده مستثنی نبوده است.

 

چند ماه پس از انتشار هفدهمین  شماره «کانون» در هشتم دسامبر ۱۹۹۹ این نشریه را کسانی که خود قربانی نظام سرکوب بودند، به شیوه «بریا»ی مرحوم، و پسر عموی خلف اش «قاضی مرتضوی»، پس از برپایی دادگاه تفتیش عقاید به محاق تعطیل گرفتار کردند.

ستون های مصاحبه، طنز سیاسی، مسائل پناهندگی، زنان، ادبیات و تاریخ دلمشغولی های این نشریه بودند.

تا کنون بارها از من پرسیده شده: چرا؛ این جماعت چرا به جان کانون افتادند و درَش را گِل گرفتند؟

واقعیت این است که این جماعت در بیست سال اقامت شان در تبعید هر چه بود را لگدمال کردند و هر چه ماند را ویران.

در این پیوند من، استبداد و انسان استبدادزده را (که این انسان می تواند چپ باشد یا راست؛ مذهبی باشد یا سکولار و ...) عامل اصلی می دانم و عامل فرعی را، ماهیت مقالات نشریه کانون. «کانون» نگاهی از بالا به مخاطبان اش نداشت و برای آنان فکر نمی کرد. نشریه کانون تلاش می کرد بر «فرهنگ فاکت»، و در مقابل مغزها و باورهای سنگ شده پرسش های متمدانه ای بگذارد. به نوعی شاید فلسفه انتشار کانون طرح پرسش بود تا ارائه راه حل.

این ادعا را فقط در یک حوزه کاری مستند می کنم: «پژمان» یکی از همکاران نشریه، وقتی در مقاله ای تحقیقی «رزا لوکزامبورگ» را از آسمانها به زمین آورد و او را در عین حالی که زنی مبارز و متفکر معرفی کرد، عاشق اش (عشق زمینی) خواند؛ یا در نوشته ای با عنوان « سلطانزاده، لنین ایران» استبداد لم داده در زیر پوست سوسیالیسم و مارکسیسم روسی- وطنی را خراشی داد، «قربانیان نظام سرکوب» چنگ و دندان نشان دادند و نامه تهدیدآمیز نوشتند که چنین می کنیم و چنان. باورتان می شود در بریتانیا آدمی را برای انتشار نشریه تهدید به مرگ کنند؛ آنهم از سوی بخشی از نیروهای اپوزسیون؟

از آنجا که این مجموعه بیان ناگفته هاست، برای اولین بار می گویم: «پژمان» انسان شریفی بود که دکترای مارکسیسم داشت و حداقل می دانست چه می گوید و چه می نویسد. مخاطب او و نوشته هایش مارکسیستها و سوسیالیستهای« باایمان»ی بودند که برای باورهای خودشان خون می ریختند و سپس مستانه، «پیروزی» ها را به یکدیگر شادباش می گفتند.

 

اما نکته ی دیگری که پس از دوازده سال نتوانستم آنرا فراموش کنم: آقایی به نام شورش؟! به نمایندگی از «قربانیان نظام سرکوب» برای سردبیر پیغام مهربانانه ای می آورد با این مضمون: اگر بپذیرید اشتباه کرده اید، بچه ها از بستن نشریه صرف نظر می کنند. تشابه استدلال آن سوی آب و این سوی مرز را می بینید؟

اما آیا در نشریه کانون به شخص یا اشخاص حقیقی یا حقوقی توهین شده بود؛ نویسنده یا نویسندگان کانون مگر اتهام یا اتهاماتی را متوجه اشخاصی حقیقی یا حقوقی کرده بودند، که من بابت آنها می بایستی از این آقا و آقازاده ها پوزش بخواهم؟

چنین نبود. اتفاقاً نشریه کانون با همه کمبودها و کاستی های طبیعی و غیرطبیعی اش مطالب توهین آمیز را منتشر نمی کرد و از انتشار مقالات سریالی که وعده های بهشت می دادند، امتناع می کرد. کانون، استبدادِ زیر پوستِ رادیکالیسم کور و کر را به چالش فکری گرفته بود؛ گاهی با مقالات تحقیقی، گاهی با مصاحبه و گاهی با طنز سیاسی. آیا همین ها برای بستن یک نشریه کافی نبود؟

به هر روی، نشریه کانون را ظرف کمتر از چند ساعت تعطیل کردند و سپس این پیروزی را درکنار پیروزی های دیگرشان ثبت نمودند. داشت یادم می رفت: تعدادی از اعضاء نادم آن جمع سرگشته، که بعدها تنهای تنها شده بودند، عذرها خواستند و پوزش ها طلبیدند!

تلاش برای انتشار نشریه

تا اواسط سال ۲۰۰۰ میلادی تلاش اول ام برای انتشار نشریه ای کاغذی در لندن به بن بست خورد. طرح ام برای انتشار نشریه خوشایند دیگران نبود. باور غالب در شکل و ساختار یک نشریه، همانا دریافت مقاله از سوی نویسندگان بود و سپس انتشار آنها. از همان دست نوشته های سریالی که خوشبختی و سعادت را به دم خانه های مردم می برند؛ یا نوشته های آدمهای متفرعنی که تا به حال در زندگی اجتماعی شان به کسی « نه » نگفته اند و راجع به هر چیزی مقاله نوشته اند.

اما من می خواستم از هر کشور اروپایی حداقل یک گزارشگر- تحلیلگر داشته باشیم. اول تعریف کنند، سپس تحلیل.

اکتبر این سال خسته و فرسوده می شوم و این پوشه را بناچار می بندم.

تلاش دوم برای انتشار نشریه

یک سال بعد به جبر پذیرفته ام که شرط انتشار نشریه در جامعه ایرانی مقیم خارج سازش در شکل و ساختار است. در این صورت، شاید در کوران کار، نشریه شکل و محتوای بهتری پیدا کند و بتواند همکاری نویسندگان جوان را جلب کند.

برای دومین بار عده ای را گرد هم می آورم و طرح ام را با آنان در میان می گذارم. در این برهه و در انتخاب افراد نیز مجبور به سازش هایی در اصول می شوم. تا اینکه بالاخره تعدادی گرد هم می آییم: هادی خرسندی، شیرین رضویان، ستار لقایی، رضا غفاری، مجید خوشدل و چند تای دیگر.

در آغاز جلسات طولانی ای داریم که گاهی بحثها زائد و غیرضروری اند. بالاخره مقدمات کار فراهم می شود:‌ اساسنامه و آئین نامه تدوین می شود؛ نام نشریه مشخص می شود و بودجه پنج شماره را به صورت امانی تهیه می کنیم...

حالا جلسه آخر است و قرار است یک رأی گیری فرمال داشته باشیم برای تعیین سردبیر. در این جلسه در کمال ناباوری می بینم، پای دو تازه نفس به جلسه باز شده. رضوی و قویمی را هادی خرسندی به جلسه آورده. از قضا شروع بحث از همان گوشه آغاز و سپس هدایت می شود. نفرات اول، دوم و سوم، هدفمند مجید خوشدل را کاندید می کنند. یکی دو نفر از گوشه دیگر جوگیر می شوند و گز نکرده پاره می کنند. در آن جمع، غیر از مجید خوشدل فقط یک نفر می داند، چرا او این مسئولیت را قبول نخواهد کرد. پیش تر برای این فرد استدلال کرده بودم که در صورت قبول مسئولیت سردبیری از کار «مصاحبه» و فعالیت میدانی باز می مانم. به او گفته بودم: من کار گفتگو را به هیچ قیمتی تحت الشعاع کار دیگری قرار نمی دهم.

حرفها و بحث های تکراری وقت همه را می گیرد. تا اینکه در جدلی خسته کننده، جمع استدلال ام را می پذیرد. هادی خرسندی گزینه بعدی می شود. انتخاب من هم هادی خرسندی است و اتفاقاً پیش تر پیشنهادش را به او داده بودم. در این موقع می بینم، خرسندی می خواهد برای قبول مسئولیت سردبیری گربه را دم حجله بکشد و از من چک سفید دریافت کند. حالا من و اوئیم که وارد بحث تکراری ی دو نفره ای شده ایم.

او برای قبول مسئولیت، پرسش های گنک و چند پهلویی از من می پرسد که پاسخ دادن به آنها عین سادگی و حماقت است. نیمی از پرسش ها زیر زمین اند و نیم دیگرشان عریان. و من هر بار خرسندی را دعوت به طرح شفاف پرسش اش می کنم. او از من میزان مسئولیت و میدان مانور سردبیر را در لفافه سوأل می کند و من چاره ای ندارم، به سوأل مبهم او سربسته جواب بدهم: مسئولیت سردبیر در تمام ساختارهای کاری نشریات مشخص است. اما خرسندی قانع نمی شود و «بعله» را می خواهد از دهان من بشنود.

دوباره من و خرسندی مشغول بازی بدمینتون می شویم. تا اینکه او مجبور می شود، پرسش اش را شفاف کند: « باشد، من سردبیر نشریه. به عقیده تو اگر مقاله ای از سعید حجاریان به دست ام رسید، آیا اجازه انتشارش را دارم یا نه؛ تو با آن مخالفت نمی کنی؟ »

این نسق گیری پتکی بود بر ملاج ام. باورم نمی شد چنین شرطی را برای قبول مسئولیت سردبیری نشریه از هادی خرسندی بشنوم. همیشه باور داشتم و به او نیز گفته بودم که نیمی از تو زیر زمین است. اما این ماجرا از جنس دیگری بود. با خشم به او می گویم: «مگر قحط الرجال است. مگر آنها نشریه و تریبون کم دارند که بخواهند میخ شان را به تو فرو کنند؟ من که هیچ، اگر عمه ام که چند تا کفن پوسانده، از قبر بلند شود، با این کار مخالف است». [عین عبارتی که در دفتر خاطرات ام نوشته شده.]

و هادی خرسندی بدون معطلی می گوید: پس من هم سردبیری را قبول نمی کنم!

حالا همهمه می شود و تمام رشته ها می رود برای پنبه شدن. در کمال ناباوری می بینم تازه واردها دارند جو را مسموم می کنند. یکی می گوید و دیگری «خط» را کامل می کند: مگر چه اشکالی دارد مقالات حجاریان را منتشر کنیم؟ مگر قرار نیست کار ما با دیگران فرق کند؟ اصلاً دموکراسی یعنی چی؟ و سپس دیگری از موضعی متفاوت می گوید: تازه ما می توانیم در شماره بعدی نظرات او را نقد کنیم...

در مقابل جوّ ایجاد شده ظاهراً چاره ای برای ام باقی نمانده: خودزنی؟

دارم بالا می آورم؛ حالم بد است و این بازی بالماسکه درون ام را به آتش کشیده. می بینم رشته ها را پنبه کرده اند. مدتی طول می کشد تا به خودم بیایم. پس از آرامش نسبی در دل ام زمزمه می کنم: خوب شد، کاسه کوزه ها را همین الان شکستند وگرنه در کوران کار چاقو را به شقیقه ام فرو می کردند. به خودم می گویم: عدو شده سبب خیر؛ ما که هنوز شروع نکرده ایم... چه بهتر که اینها دست شان را زودتر رو کردند...

 

با یک دنیا غم رو به جمع می گویم: از همین حالا این جمع منحل است و هیچکس اجازه ندارد از نام این نشریه استفاده کند... » کودک، قبل از زایمان سقط می شود و دردی جانکاه را به جان مادر می نشاند.

تلاش سوم- دوستان جوان

تا سال ۲۰۰۴ چاره ای ندارم و گفت‌وگوها و نظرخواهی هایم را در «نیمروز» منتشر می کنم. اواخر این سال با تعدادی از بچه هایی که پای ثابت کتابخانه کانون بودند و به قول خودشان «خوره کتاب»، تصمیم می گیریم بنشینیم و تمرین نوشتن کنیم. اوایل ۲۰۰۵ جمع مان بیست و چهار نفر می شود که سه نفر مرد هستیم و بیست و یک نفر زن. متوسط سنی بچه ها به زور به بیست و چهار سال می رسد.

تعدادی از بچه ها خیلی خوب و روان می نویسند و ذخیره لغات فارسی شان بسیار بیشتر از هم نسلان من است. قرار می گذاریم آرام حرکت کنیم تا اگر همه چیز درست پیش برود، اواخر سال ۲۰۰۶ نشریه ای در لندن منتشر کنیم.

ذکر خاطره ای شاید خالی از لطف نباشد: در دومین نشست مان، که در سالن یکی از کلیساها بود، از بچه ها می خواهم هر چیزی را که در سالن می بینند، چهار پنج سطری در باره اش بنویسند. تعدادی از بچه ها چیزهایی که اغلب مردم قادر به دیدن شان هستند را خیلی زیبا توصیف می کنند. نگاه آنها به اشیاء دور و برشان نگاهی ساده و تک بعدی است. اما مگر ما آنجا آمده بودیم تا صرفاً با پیچ و خم های نوشتن آشنا شویم و بتوانیم خوب بنویسیم؟ نویسنده خوب، جامعه ایرانی کم نداشته؛ اما «روزنامه نگار»؟

در این اثناء چیزی که بدون پیش زمینه در ذهن ام گذشته بود را عملی می کنم:

گوشه سالن میز بزرگی بود و تعدادی میز کوچک و صندلی های چوبی در اطراف آن. یکی از میزهای کوچک را روی میز بزرگ می گذارم و صندلی چوبی را روی آن. بعد از تک تک بچه ها می خواهم روی آن بایستند. اول از همه خودم این کار را می کنم. در حین بالا رفتن، میز و صندلی تکان می خورد و آن بالا را ترسناک می کند. اغلب بچه ها هم احساس مشابهی دارند و با جیغ و فریاد، حسّ و تجربه شان را نشان می دهند. همه که این کار را می کنند، از آنها می خواهم، نگاه جدیدشان را توصیف کنند. همانطور که حدس می زدم، چندتایی از بچه ها با شناختی که در سالهای گذشته از هم داشتیم، موضوع را گرفته بودند و بسیار زیبا خودشان را بیان می کنند: آن بالا که چهره ترسناکی دارد، جامعه ایرانی ای ست که ما بایستی آنرا ببینیم و درباره اش بنویسیم... جامعه ای که اگر قدرت استقلال قلم تو را ببیند؛ با تحبیب یا تهدید تلاش می کند تو را حذف کند یا فاسد...

ما تا ماه جولای داشتیم روی موضوع هایی حرف می زدیم و ذهن مان را می نوشتیم که به رفتار شناسی انسان ایرانی و جامعه شناسی محیط پیرامون اش مربوط می شد. در بین جمع دوستانی بودند که این دو رشته را در دانشگاه خوانده بودند و همین ها به غنای بحث کمک زیادی می کردند.

کارها واقعاً داشت خوب پیش می رفت. در این دوره تصمیم می گیرم هر از گاه تعدادی از بچه ها را نوبتی به گردهمایی های ایرانیان مقیم لندن- نسل اول ببرم و از این طریق به بحث هامان عینیت بدهم. کاری که پیش از آن از انجام اش سخت ابا داشتم.

 

برنامه ای بود که یکی از نهادهای نویسندگی ایرانی برگزار کننده اش بود. فردی روی سن می رود، برای معرفی هنرمندی که قرار است به صحنه بیاید. ستار لقایی می خواهد لعبت والا را معرفی کند. حدود بیست و پنج دقیقه مرحله اول «معرفی» طول می کشد تا نوبت به «خاندان» هنرمند می رسد! در این لحظه دو تا از بچه ها به آرامی راجع به این «فرهنگ فئودالی» غرولند می کنند. جالب اینجا بود که تعدادی دایه مهربان تر از مادر می شوند و شروع می کنند با صدای بلند به بچه ها اعتراض کردن.

بچه ها را به سکوت دعوت می کنم و سپس از آنها می خواهم، قلم و کاغذشان را بردارند تا به اتفاق جلسه را ترک کنیم. نیم ساعتی از معرفی «هنرمند» می گذرد و هنوز دهان معرفی کننده گرم است، که ما جلسه را ترک می کنیم.

 

آنشب شوق بچه ها را کور نکردم و حتا با اصرارشان راجع به آنچه گذشته بود، سکوت کردم. جایی رفتیم و غذایی خوردیم و یکی دوتا از آنها شعری خواندند و من نیز. اما چند روز بعد که روز نشست مان بود، این تجربه بسیار مهم را به بحث گذاشتیم.

این استدلال من بود: جامعه ای که فکر و قلم مستقل را تحمل نمی کند؛ جامعه ای که جایگاه دوست و دشمن می تواند با درج یک مقاله یا مصاحبه ای روشنگرانه تغییر کند؛ جامعه ای که در آن حس ناامنی موج می‌ زند، و جامعه ای که عناصر اطلاعاتی رژیم ایران با چهره ها و محمل های مختلف در آن ظاهر می شوند، آیا نبایستی از «چهره» شدن پرهیز کرد؟

به اتفاق بچه ها در چند جلسه پیاپی از معایب شلوغ کاری و چهره شدن در جامعه ایرانی حرف می زنیم و این رفتارهای عکس العملی را مانع بزرگی برای ادامه کاری توصیف می کنیم.  

آوار می آید

همه چیز دارد خوب پیش می رود و جمع از خوشحالی در پوست نمی گنجد. به پایان پنجمین سال هزاره جدید میلادی نزدیک می شویم. حالا فکر می کنم هیچ چیزی نمی تواند انتشار نشریه را در سال آینده به تعویق بیاندازد. اما این بار هم اشتباه می کردم. دو روز مانده به سال نو میلادی، با آمبولانس روانه بیمارستان می شوم. در دومین روز سال جدید چشمهایم را در بخش مراقبتهای ویژه باز می کنم و طولی نمی کشد، می فهمم قسمتی از تن ام مثل گذشته کار نمی کند. هشت روز بعد با این توصیه از بیمارستان مرخص ام می کنند که حداقل شش ماه کار و فعالیت اجتماعی نداشته باشم. در توصیه دکتر چراغ قرمز چشمک می زند ( در این باره، بابک گفتگویی با من انجام داده با عنوان «گریز از آینه های تاریک» که به این بخش نیز اشاره شده).

در آن دوره آنقدر خسته بودم و ضعف داشتم که حتا اگر می خواستم نمی توانستم فعالیتهای گذشته را از سر بگیرم. بنا به توصیه پزشکان، چند روز بعد به دیدار «بابک» روانه کشور برف و سرما و رودخانه های زیبا می شوم. در سوئد می دانستم که دیگر نشریه ای در کار نخواهد بود. این تجربه شکست خورده را تا دو سال از همه پنهان می کنم؛ حتا بابک.

«بابک» و راه اندازی سایت گفت و گو

سال ۲۰۰۲ میلادی، عزیزی که یادگار دوران رفاقت های فراموش شده است، به دیدن ام می آید. عمده هدف او از این دیدار دعوت و تشویق من به آشنایی با دنیای کامپیوتر و اینترنت است. او تنها کسی ست که می داند در این سالها برای انتشار بی کم و کاست یک مصاحبه چه ها بر من رفته است. او آمده تا بگوید: سایتی بزن و جان ات را خلاص کن.

«بابک» جزو معدود ایرانیانی ست که در آن سالهای کم آشنایی با اینترنت، رسانه های بی شماری را بدون هیچ چشمداشت طراحی کرد. اولین دفتر شعر اینترنتی در تبعید- که مرجعی بود برای خودش- مال ِ بابک بود. نارفاقتی ها؛ حکایت خنجر و دوست باعث شد، او «سایت شعر» را به امان خدا رها کرده و جان نحیف اش را از ترفندهای آدمهای سُم دار خلاص کند.

باری، بابک و اصرارهایش در آن دوره کارساز نشد و او دست از پا درازتر به کشور محل اقامت اش بازگشت.

سال ۲۰۰۵ ، اما این من ام که پیشنهاد طراحی سایت را با بابک در میان می گذارم. و او هم دوستانه می پذیرد و سپس خنده پیروزمندانه ای می زند، شاید با این پیام: ما که به تو گفته بودیم رفیق جان...

سایت گفت وگو اواسط این سال راه اندزی می شود و از همان روز اول تا بحال زحمت همه کارهای فنی و انتشار و... به دوش بابک بوده. کار من «مصاحبه» است و نظرخواهی ... همین!

*    *    *

تاریخ انتشار: ۲۳ ژانویه ۲۰۱۲

 


«او»؛ رفت که رفت...


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران
(جمع بندی پروژه)


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (4)
بحران اپوزسیون؛ کدام بحران ؟


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (3)
(بازگشت مخالفان حکومت اسلامی به ایران؛ زمینه ها و پیامدها)


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (2)
(پروژۀ هسته ای رژیم ایران؛ مذاکره با غرب، نتایج و عواقب)


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (1)
«مرجع تقلید»؛ نماد «از خودبیگانگی»


اوراسیا؛امپراطوری روسیه و حکومت اسلامی ایران
گفتگو با »سیروس بهنام»


انتقاد به «خود» مان نیز!؟
گفتگو با کریم قصیم


به گفته ها و نوشته ها شک کنیم!


استبداد سیاسی؛ فرهنگ استبدادی، انسان استبدادزده
(مستبد و دیکتاتور چگونه ساخته می شود)

گفتگو با ناصر مهاجر


کشتار زندانیان سیاسی در سال 67؛ جنایت علیه بشریت
(در حاشیه کمپین «قتل عام 1988»)

گفتگو با رضا بنائی


رأی «مردم»، ارادۀ «آقا» و نگاه «ما»
(در حاشیه «انتخابات» ریاست جمهوری در ایران)


جبهه واحد «چپ جهانی» و اسلامگرایان ارتجاعی
گفتگو با مازیار رازی


«تعهد» یا «تخصص»؟
در حاشیه همایش دو روزه لندن

گفتگو با حسن زادگان


انقلاب 1357؛ استقرار حاکمیت مذهبی، نقش نیروهای سیاسی
گفتگو با بهروز پرتو


بحران هویت
گفتگو با تقی روزبه


چرا «تاریخ» در ایران به اشکال تراژیک تکرار می شود؟
گفتگو با کوروش عرفانی


موقعیت چپ ایران در خارج کشور (2)
گفتگو با عباس (رضا) منصوران


موقعیت «چپ» در ایران و در خارج کشور(1)
گفتگو با عباس (رضا) منصوران


انشعاب و جدایی؛ واقعیتی اجتناب ناپذیر یا عارضه ای فرهنگی
گفتگو با فاتح شیخ


بهارانه
با اظهارنظرهایی از حنیف حیدرنژاد، سعید افشار


مصاحبه های سایت »گفت و گو» و رسانه های ایرانی
و در حاشیه؛ گفتگو با سیامک ستوده


بن بست«تلاش های ایرانیان» برای اتحاد؟!
(در حاشیه نشست پراگ)

گفتگو با حسین باقرزاده


اتهام زنی؛ هم تاکتیک، هم استراتژی
(در حاشیه ایران تریبونال)

گفتگو با یاسمین میظر


ایران تریبونال؛ دادگاه دوم
گفتگو با ایرج مصداقی


لیبی، سوریه... ایران (2)
گفتگو با مصطفی صابر


لیبی، سوریه... ایران؟
گفتگو با سیاوش دانشور


مقوله «نقد» در جامعه تبعیدی ایرانی
گفتگو با مسعود افتخاری


در حاشیه نشست پنج روزه
(آرزو می کنم، ای کاش برادرهایم برمی گشتند)

گفتگو با رویا رضائی جهرمی


ایران تریبونال؛ امیدها و ابهام ها
گفتگو با اردوان زیبرم


رسانه های همگانی ایرانی در خارج کشور
گفتگو با رضا مرزبان


مستند کردن؛ برّنده ترین سلاح
گفتگو با ناصر مهاجر


کارگران ایران و حکومت اسلامی
گفتگو با مهدی کوهستانی


سه زن
گفتگو با سه پناهندهٔ زن ایرانی


بهارانه؛ تأملی بر «بحران رابطه» در جامعه تبعیدی ایرانی
گفتگو با مسعود افتخاری


صرّاف های غیرمجاز ایرانی در بریتانیا


اتحاد و همکاری؛ ‌چگونه و با کدام نیروها؟
گفتگو با تقی روزبه


پوشه های خاک خورده(۵)
مافیای سیگار و تنباکو


پوشه‌ های خاک خورده (۴)
دروغ، توهم؛ بلای جان جامعه ایرانی


«چپ ضد امپریالیسم» ایرانی
گفت‌وگو با مسعود نقره‌کار


حمله نظامی به ایران؛ توهم یا واقعیت
گفتگو با حسین باقرزاده


پوشه های خاک خورده(۳)
تلّی از خاکستر- بیلان عملکرد فعالان سیاسی و اجتماعی


پوشه های خاک خورده (۲)
پخش مواد مخدر در بریتانیا- ردّ پای رژیم ایران


پوشه های خاک خورده (۱)
کالای تن- ویزای سفر به ایران


... لیبی، سوریه، ایران؟
گفتگو با فاتح شیخ


هولیگان های وطنی؛ خوان مخوف


زندان بود؛ جهنم بود بخدا / ازدواج برای گرفتن اقامت
گفتگو با «الهه»


فکت، اطلاع رسانی، شفاف سازی... (بخش دوم)
گفتکو با کوروش عرفانی


فکت، اطلاع رسانی، شفاف سازی؛ غلبه بر استبداد (بخش اول)
گفتگو با کوروش عرفانی


حکومت استبدادی، انسان جامعه استبدادی
گفتگو با کوروش عرفانی


چرا حکومت اسلامی در ایران(۳)
گفتگو با «زهره» و «آتوسا»


چرا حکومت اسلامی در ایران (۲)
گفتگو با مهدی فتاپور


چرا حکومت اسلامی در ایران؟
گفتگو با علی دروازه غاری


رخنه، نفوذ، جاسوسی (۲)
گفتگو با محمود خادمی


رخنه، نفوذ، جاسوسی
گفتگو با حیدر جهانگیری


چه نباید کرد... چه نباید می کردیم
گفت و گو با ایوب رحمانی


پناهجویان و پناهندگان ایرانی(بخش آخر)
گفتگو با محمد هُشی(وکیل امور پناهندگی)


پناهجویان و پناهندگان ایرانی (۲)
سه گفتگوی کوتاه شده


پناهجویان و پناهندگان ایرانی(۱)
گفت و گو با سعید آرمان


حقوق بشر
گفتگو با احمد باطبی


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفت‌وگو با کوروش عرفانی


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفتگو با عباس (رضا) منصوران


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
«پنج گفتگوی کوتاه شده»


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفتگو با رحمان حسین زاده


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفتگو با اسماعیل نوری علا


ما و دوگانگی‌های رفتاری‌مان
گفتگو با مسعود افتخاری


ترور، بمبگذاری، عملیات انتحاری
گفتگو با کوروش عرفانی


اغتشاش رسانه‌ای
گفتگو با ناصر کاخساز


کاسه ها زیر نیم کاسه است
گفتگو با م . ایل بیگی


حکومت اسلامی، امپریالیسم، چپ جهانی و مارکسیستها
گفتگو با حسن حسام


چپ سرنگونی طلب و مقوله آزادی بی قید و شرط بیان
گفتگو با شهاب برهان


تحرکات عوامل رژیم اسلامی در خارج (۳)
انتشار چهار گفتگوی کوتاه


تحرکات عوامل اطلاعاتی رژیم اسلامی در خارج (۲)
تجربه هایی از: رضا منصوران، حیدر جهانگیری، رضا درویش


تحرکات عوامل اطلاعاتی رژیم اسلامی در خارج کشور
گفتگو با حمید نوذری


عملیات انتحاری
گفتگو با کوروش طاهری


هوشیار باشیم؛ مرداد و شهریور ماه نزدیک است(۲)
گفتگو با مینا انتظاری


حکایت «ما» و جنبش های اجتماعی
گفتگو با تنی چند از فعالان «جنبش سبز» در انگلستان


سیاستمداران خطاکار، فرصت طلب، فاسد
گفتگو با مسعود افتخاری


هوشیار باشیم؛ مرداد و شهریور ماه نزدیک است!
گفتگو با بابک یزدی


مشتی که نمونه خروار است
گفتگو با«پروانه» (از همسران جانباخته)


کارگر؛ طبقه کارگر و خیزشهای اخیر در ایران
گفتگو با ایوب رحمانی


تریبیونال بین المللی
گفتگو با لیلا قلعه بانی


سرکوب شان کنید!
گفتگو با حمید تقوایی


ما گوش شنوا نداشتیم
گفتگو با الهه پناهی


خودکشی ...
گفتگو با علی فرمانده


تو مثل«ما» مباش!
گفتگو با کوروش عرفانی


«تحلیل» تان چیست؟!
گفتگو با ایرج مصداقی


شما را چه می‌شود؟
گفتگو با فرهنگ قاسمی


چه چیزی را نمی دانستیم؟
با اظهار نظرهایی از: مهدی اصلانی، علی فرمانده، بیژن نیابتی، ی صفایی


۲۲ بهمن و پاره ای حرفهای دیگر
گفتگو با البرز فتحی


بیست و دوم بهمن امسال
گفتگو با محمد امینی


تروریست؟!
گفتگو با کوروش مدرسی


چرا«جمهوری» اسلامی سی سال در قدرت است(۴)
گفتگو با مسعود نقره کار


باید دید و فراموش نکرد!
گفتگو با «شهلا»


چرا«جمهوری» اسلامی سی سال در قدرت است (۳)
گفتگو با رضا منصوران


چرا«جمهوری» اسلامی سی سال در قدرت است؟(۲)
گفتگو با علی اشرافی


چرا«جمهوری» اسلامی ایران سی سال در قدرت است؟
گفتگو با رامین کامران


سایه های همراه (به بهانه انتشار سایه های همراه)
گفتگو با حسن فخّاری


آغاز شکنجه در زندانهای رژیم اسلامی
گفتگو با حمید اشتری و ایرج مصداقی


گردهمایی هانوفر
گفتگو با مژده ارسی


گپ و گفت دو همکار
گفتگو با سعید افشار (رادیو همبستگی)


«سخنرانی» نکن... با من حرف بزن
گفتگو با شهاب شکوهی


«انتخابات»، مردم...(۷)
(حلقه مفقوده)

گفتگو با «سودابه» و«حسن زنده دل»


«انتخابات»، مردم...(۶)
(فاز سوم کودتا، اعتراف گیری)

گفتگو با سودابه اردوان


«انتخابات»، مردم...(۵)
گفتگو با تقی روزبه


«انتخابات»، مردم...(۴)
گفتگو با رضا سمیعی(حرکت سبزها)


«انتخابات»، مردم...(۳)
گفتگو با سیاوش عبقری


«انتخابات»، مردم...(۲)
گفتگو با حسین باقرزاده


«انتخابات»، مردم...؟!
گفتگو با فاتح شیخ
و نظرخواهی از زنان پناهجوی ایرانی


پناهجویان موج سوم
گفتگو با علی شیرازی (مدیر داخلی کانون ایرانیان لندن)


رسانه
به همراه اظهارنظر رسانه های«انتگراسیون»، «پژواک ایران»، «سینمای آزاد»، «ایران تریبون»، «شورای کار»


گردهمایی هانوفر...
گفتگو با محمود خلیلی


سی سال گذشت
گفت‌وگو با یاسمین میظر


مسیح پاسخ همه چیز را داده!
گفت‌وگو با«مریم»


«کانون روزنامه‌نگاران و نویسندگان برای آزادی»
گفت‌و گو با بهروز سورن


تخریب مزار جانباختگان...حکایت«ما»و دیگران
گفت‌وگو با ناصر مهاجر


همسران جان‌باختگان...
گفت‌وگو با گلرخ جهانگیری


من کماکان«گفت‌وگو» می‌کنم!
(و کانون ۶۷ را زیر نظر دارم)


مراسم لندن، موج سوم گردهمایی‌ها
گفت‌وگو با منیره برادران


سرنوشت نیروهای سازمان مجاهدین خلق در عراق
گفتگو با بیژن نیابتی


اگر می‌ماندم، قصاص می‌شدم
گفتگو با زنی آواره


صدای من هم شکست
گفتگو با «مهناز»؛ از زندانیان واحد مسکونی


بازخوانی و دادخواهی؛ امید یا آرزو
گفتگو با شکوفه‌ منتظری


«مادران خاوران» گزینه‌ای سیاسی یا انتخابی حقوق بشری
گفتگو با ناصر مهاجر


«شب از ستارگان روشن است»
گفتگو با شهرزاد اَرشدی و مهرداد


به بهانۀ قمر...
گفتگو با گیسو شاکری


دوزخ روی زمین
گفتگو با ایرج مصداقی


گریز در آینه‌های تاریک
گپی دوستانه با مجید خوشدل


سردبیری، سانسور، سرطان... و حرفهای دیگر
گفتگو با ستار لقایی


بهارانه
پرسش‌هایی «خود»مانی با پروانه سلطانی و بهرام رحمانی


«فتانت»، فتنه‌ای سی و چند ساله (3)
گفتگو با حسن فخاری


«فتانت»، فتنه‌ای سی و چند ساله (2)
من همان امیر حسین فتانت «دوست» کرامت دانشیان هستم!
گفتگو با ناصر زراعتی


ایرانیان لندن، پشتیبان دانشجویان دربند
با اظهار نظرهایی از: جمال کمانگر، علی دماوندی، حسن زنده دل یدالله خسروشاهی، ایوب رحمانی


«فتانت»، فتنه‌ای سی و چند ساله
گفتگو با رضا (عباس) منصوران


کدام «دستها از مردم ایران کوتاه»؟
گفتگو با تراب ثالث


میکونوس
گفتگو با جمشید گلمکانی
(تهیه کننده و کارگردان فیلم)*


«انتخابات آزاد، سالم و عادلانه» در ایران اسلامی!؟
گفتگو با بیژن مهر (جبهه‌ی ملّی ایران ـ امریکا)


چه خبر از کردستان؟
گفتگو با رحمت فاتحی


جنده، جاکش... ج. اسلامی
گفتگویی که نباید منتشر شود


حمله نظامی به ایران؛ توهم یا واقعیّت
گفتگو با محمد پروین


گردهمایی کلن: تکرار گذشته یا گامی به سوی آینده
گفتگو با مژده ارسی


عراق ویران
گفتگو با یاسمین میظر


شبکه‌های رژیم اسلامی در خارج از کشور
گفتگو با حسن داعی


نهادهای پناهند گی ایرانی و مقوله‌ی تبعید
گفتگو با مدیران داخلی جامعه‌ی ایرانیان لندن
و
کانون ایرانیان لندن


به بهانه‌ی تحصن لندن
گفتگو با حسن جداری و خانم ملک


به استقبال گردهمایی زندانیان سیاسی در شهر کلن
گفتگو با «مرجان افتخاری»


سنگ را باید تجربه کرد!
گفتگو با «نسیم»


پشیمان نیستید؟
گفتگو با سعید آرمان «حزب حکمتیست»


هنوز هم با یک لبخند دلم می‌رود!
گپی با اسماعیل خویی


چپ ضد امپریالیست، چپ کارگری... تحلیل یا شعار
گفتگو با بهرام رحمانی


زنان، جوانان، کارگران و جایگاه اندیشمندان ایرانی
گفتگو با «خانمی جوان»


گردهمایی سراسری کشتار زندانیان سیاسی
گفتگو با «همایون ایوانی»


روز زن را بهت تبریک می‌گم!
گفت‌وگو با «مژده»


دو کارزار در یک سال
گفت‌وگو با آذر درخشان


آخیش . . . راحت شدم!
گفتگو با «مهدی اصلانی»


غریبه‌ای به نام کتاب
گفتگو با «رضا منصوران»


زندان عادل‌آباد؛ تاولی چرکین، کتابی ناگشوده...
گفتگو با «عادل‌آباد»


این بار خودش آمده بود!
گفتگو با پروانه‌ی سلطانی


چهره بنمای!
با اظهار نظرهایی از: احمد موسوی، مهدی اصلانی، مینو همیلی و...
و گفتگو با ایرج مصداقی


شب به خیر رفیق!
گفتگو با رضا غفاری


رسانه‌های ایرانی
گفتگو با همکاران رادیو برابری و هبستگی، رادیو رسا
و سایت‌های دیدگاه و گزارشگران


مراسم بزرگداشت زندانیان سیاسی (در سال جاری)
«گفتگو با میهن روستا»


همسایگان تنهای ما
«گفتگو با مهرداد درویش‌پور»


پس از بی‌هوشی، چهل و هشت ساعت به او تجاوز می‌کنند!


شما یک اصل دموکراتیک بیاورید که آدم مجبور باشد به همه‌ی سؤالها جواب دهد
«در حاشیه‌ی جلسه‌ی سخنرانی اکبر گنجی در لندن»


فراموش کرده‌ایم...
«گفتگو با شهرنوش پارسی پور»


زندانی سیاسی «آزاد» باید گردد!
گفتگو با محمود خلیلی «گفتگوهای زندان»


تواب
گفتگو با شهاب شکوهی «زندانی سیاسی دو نظام»


خارجی‌های مادر... راسیست
«گفتگو با رضا»


شعر زندان و پاره‌ای حرف‌های دیگر
«در گفتگو با ایرج مصداقی»


ازدواج به قصد گرفتن اقامت
گفتگو با «شبنم»


کارزار «زنان»... کار زار «مردان»؟!
«گفتگو با آذر درخشان»


اوضاع بهتر می‌شود؟
«گفتگو با کوروش عرفانی»


اتم و دیدگاه‌های مردم


اخلاق سیاسی


چهارپازل، سه بازیگر، دو دیدگاه، یک حرکت اشتباه، کیش... مات
«گفتگو با محمدرضا شالگونی»


کارزار چهار روزۀ زنان
گفتگو با یاسمین میظر


مرغ سحر ناله سر کن
«گفتگو با سحر»


اسکوات*، مستی، شعر، نشئگی... و دیگر هیچ!
«گفتگو با نسیم»


درختی که به خاطر می‌آورد
گفتگو با مسعود رئوف ـ سینماگر ایرانی


شاکیان تاریخ چه می‌گویند؟
پای درد دل فرزندان اعدامی


روایتی از زندان و پرسش‌های جوانان
«در گفتگو با احمد موسوی»


جمهوری مشروطه؟ !
در حاشیۀ نشست برلین «گفتگو با حسین باقرزاده»


مروری بر روایت‌های زندان
در گفتگو با ناصر مهاجر


اعتیاد و دریچه دوربین - گفتگو با مریم اشرافی


انشعاب، جدایی و ...
در گفتگو با محمد فتاحی (حکمتیست)


چه شد ... چرا این‌چنین شد؟
در گفتگو با محمدرضا شالگونی، پیرامون «انتخابات» اخیر ایران


«انتخابات» ایران، مردم و نیروهای سیاسی


گفتگو با یدالله خسروشاهی


روایتی از مرگ زهرا کاظمی


گفتگو با جوانی تنها


گفتگو با گیسو شاکری


گفتگو با لیلا قرایی


گفتگو با شادی


گفتگو با ایرج مصداقی، نویسنده‌ی کتاب «نه زیستن نه مرگ»


گفتگو با جوانان


نتیجه‌ی نظرخواهی از مردم و نیروهای سیاسی در مورد حمله‌ی نظامی امریکا به ایران


گفتگو با مهرداد درویش پور


گفتگو با نیلوفر بیضایی، نویسنده و کارگردان تأتر


سلاح اتمی ... حمله‌ی نظامی ... و دیگر هیچ!
گفتگو با محمد رضا شالگونی و یاسمین میظر


اين‌بار برای مردم ايران چه آشی پخته‌ايد؟
گفتگو با مهرداد خوانساری «سازمان مشروطه‌خواهان ايران (خط مقدم)»


به استقبال کتاب «نه‌ زیستن نه مرگ»


«بازگشت» بی بازگشت؟
مروری بر موضوع بازگشت پناهندگان سیاسی به ایران


پرسه‌ای در کوچه‌های تبعید


 
 

بازچاپ مطالب سایت «گفت‌وگو» با ذکر منبع آزاد است.   /  [www.goftogoo.net] [Contact:goftogoo.info@gmail.com] [© GoftoGoo Dot Net 2005]