تماس   آشنایی    مقاله    گفت‌وگو‌    صفحه‌ی نخست‌ 
 
 

حکومت استبدادی، انسان جامعه استبدادی
گفتگو با کوروش عرفانی

 

 

بی قانونی و قانون گریزی ساختاری؛ تمرکز قدرت در اراده یک  فردخودکامه( شاه، ولی فقیه...)؛ اعمال کنترل دائمی بر زندگی سیاسی و اجتماعی آحاد و اقشار مختلف مردم؛ خشونت دائمی در ابعادی گسترده و باورنکردنی؛ بی ثباتی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی؛ ترویج و اشاعه فساد... شکلی از حکومت است که منتسکیو آنرا با ترم «قدرت مطلق، فساد مطلق» توضیح داده، کارل ویتفوگل آنرا بسط می دهد و اندیشمندی مانند مارکس «استبداد شرقی» را تدوین و تبیین می کند.

در حکومتهای استبدادی مطلق، نظام اخلاقی جامعه بر بی قانونی و بی اخلاقی قرار دارد، نیز پیوستگی، استمرار و بازتولید «ارزش» های نظام سیاسی از طریق سرکوب، کشتار و قوه قهریه اعمال می شود. حکومتهای استبدادی چون فاقد مکانیسم انتقال قدرت هستند، در طول تاریخ چاره ای جز به زیر کشیده شدن نداشته اند. هر چند مستبد دیگری، استبداد جدیدی را در آن جامعه برپا ساخته باشد. 

ادیان ابراهیمی، به دلیل مفاهیم ساختاری و کاربردی «تعبّد و تقلید» وحدتی استراتژیک با حکومتهای استبدادی مطلق و تداوم آنان داشته اند. به همین دلیل در دروان مختلف، و در فرآیندهایی «دین سیاسی» از حاشیه قدرت به مرکز ثقل آن انتقال یافته است.

این روایت، تمام حکایت نظام های مستبد و خودکامه نیست. سکه، روی دیگری هم دارد: زندگی و حیات اجتماعی در کفِ جوامع استبدادی در جریان است. جوامع استبدادی به دلیل ماهیت استبداد، و عادتهای فرهنگ شده در آن، توان بسیار بالایی از تحمل، پذیرش و توجیه قوانین استبدادی و نظام استبدادی را دارند، تا زمانی که نقطه صفر-که همانا نقطه ی جوش و انفجار عمومی است- فرا رسد.

 

کلیه نظام های سیاسی در پروسه و فرایندی در جامعه شروع به فرهنگ سازی می کنند. انتقال قوانین، دستورات و ارزش های  نظام استبدادی در فاز نخست عموماً با سرکوب، دستگیری و کشتار همراه می باشد. اما وقتی در دوران شکست، ضعف و فتور و حاشیه نشینی، انسان خودمدار جامعه استبدادی به خودسانسوری، تقیه و توجیه استبداد روی می آورد، باید پذیرفت که پروسه فرهنگ سازی ی نظام استبدادی و بازتولید آن در جامعه آغاز گشته است. از این دوره توده ها (اقشار، لایه ها و گروه بندی های جامعه، از جمله کنشگران سیاسی و «روشنفکران» جامعه استبدادی) از یک سوی، و حاکمیت استبدادی از سوی دیگر در روندهای اجتماعی به یک نقطه مشترک می رسند: استمرار استبداد و بازتولید فرهنگ استبدادی.

چنانچه اشاره شد، به تناقض بنیادین رابطه ی نظام های استبدادی با مردمان جوامع استبدادی خیزش ها، جنبش ها و قیام های اجتماعی خودجوش پاسخ می دهد.

*    *    *

«حکومت استبدادی و انسان جامعه استبدادی»، موضوع مصاحبه تلفنی من با کوروش عرفانی است. این گفتگو بر روی نوار ضبط شده است.

 

 

* کوروش عرفانی، خوش آمدید به این گفتگو.

- سپاسگزارم. با درود و سپاس از شما بابت زحمات تان.

* در این مصاحبه هم مثل مصاحبه ی پیشین ام از شما خواهش می کنم، به عنوان یک جامعه شناس به پرسش های من جواب بدهید تا یک کنشگر سیاسی.

- بله، حتماً.

* «حکومت استبدادی و انسان جامعه استبدادی» موضوع گفتگوی من با شماست. برای اینکه گفتگو روند منطقی ای داشته باشد، ابتدا باید برای ترم ها و مفاهیمی که به موضوع مصاحبه ارتباط مستقیم دارد، تعاریفی ارائه بدهیم.

برای شروع تعریف خلاصه ای از شما می شنوم از مفهوم نظام سیاسی خودکامه و استبدادی؛ خودم را اصلاح می کنم: از حکومت استبدادی و توتالیتر.

- حکومت استبدادی را می توانیم با یک شاخص مشخص تعریف کنیم که آن نفی حقوق انسانها است. نظامی ست مبتنی بر چیزی دیگر، جز حقوق بدیهی و طبیعی انسانها؛ که به تابع آن حقوق مدنی انسانها نیز زیر سوأل می رود. اصولاً در چنین نظامی فضایی بوجود نمی آید تا حقوق مدنی انسانها در آن نهادینه شود. وجه ممیزه حکومت استبدادی از حکومت غیراستبدادی (منظور از حکومت غیراستبدادی، حکومتی ست که مشروعیت اش را اکثریت جامعه می گیرد) این است که حکومت استبدادی مبنای وجودی اش را بر نفی حقوق سایرین می گذارد، که در بعضی از جوامع مثل استبدادهای تک سالاری این نظام در اختیار یک نفر، یک خانواده یا یک قشر محدود و معین است.

* نظام های استبدادی شکل های متفاوتی دارند که شاید در یک گفتگوی فشرده بشود آن را به دو شاخه اصلی تقسیم کرد: استبداد کلاسیک( استبداد غیردینی و غیرایدئولوژیکی) و استبداد دینی و ایدئولوژیکی.

با اینکه این دو نظام سیاسی تشابهات ساختاری بی شماری با هم دارند، اما در عین حال از تفاوتهای کیفی ای نیز برخوردارند. شما برای حکومت استبداد مذهبی چه تعریفی ارائه می دهید؟

- به شاخصه اصلی حکومت استبدادی اشاره کردیم. به نظر من شکل دینی یا غیردینی استبداد به صورت ذاتی تغییری نمی کند. تنها تفاوت استبداد دینی و استبداد غیردینی منبع مشروعیت آن است. در نظام استبداد غیردینی منبع مشروعیت «زمینی» ست. می تواند یک ایدئولوژی باشد، «ملیّت» باشد؛ نمونه های نازیسم و فاشیسم را داریم که ریشه های مشروعیت خودشان را در همین کره زمین جستجو می کنند؛ در بزرگی آلمان، در افتخار گذشته ایتالیا و مسائلی از این دست. اما در استبداد دینی منبع مشروعیت می رود بالای ابرها...

* به اصطلاح «آسمانی» می شود.

- بله، از کره زمین خارج می شود و بدین ترتیب امکانی را بوجود می آورد که کسی نتواند آنرا زیر سوأل ببرد. به همین خاطر است که استبداد دینی به خاطر منبع «مشروعیت الهی» اش بسیار خشن تر و بی رحم تر است و دست اش در نفی حقوق انسانها و جنایت گری بسیار بازتر است. بنابراین تفاوت استبداد دینی و غیردینی در گفتمان و شکل آن است.

* من چون از همین الان نگران زمان محدودِ مصاحبه هستم، فکر می کنم باید به آن مجموعه از شاخص های نظام استبداد مذهبی اشاره کنیم، که از اهمیت بیشتری برخوردار است. یکی از این شاخص ها اشاعه فساد در جامعه است.

پرسش ام: تلاش نظام استبداد مذهبی برای آلوده کردن و فاسد ساختن آحاد و اقشار مردم( یعنی منهدم کردن ارزش های انسانی و اخلاقی جامعه) آیا به این دلیل است که قدرت کنشگری اجتماعی؛ قدرت اعتراض اجتماعی را از آحاد و اقشار مردم سلب کند، یا اهداف دیگری را دنبال می کند؟

- دلیل نخست اش این است که حاکمان مستبد حاکمانی فاسد هستند و هر چه زمان می گذرد، حوزه و دامنه فساد گسترش پیدا می کند. که در واقع در دراز مدت وارد فرهنگ فسادآفرینی می شویم...

* به نوعی در جامعه شبیه سازی می کنند.

- بله، فرهنگی را رواج می دهند که بازیگران اصلی آن خودِ حاکمانی هستند که تا خرخره در فساد فرو رفته اند؛ فساد مالی، جنسی، سیاسی و اجتماعی. و چون قرار است که فرآیند اداره جامعه بر اساس تداوم بخشیدن به شرایطِ ادامه این فساد باشد، بنابراین حاکمان به مدیریتی روی می آورند که تنها یک هدف غائی دارد و آن اینکه منافع حاکمان فاسد را تأمین کند. به این واسطه چنین عملکردی واردِ تمام سطوح مدیریتی ی جامعه می شود. و آن فرآیند «فرهنگ آفرینی» که عرض کردم، در سطوح کلان و خرد شروع می کند به نهادینه شدن در جامعه. به طبع افرادِ زیردست حاکمان متوجه این نکته می شوند، که هدف از گرفتن پست و مقام؛ هدف از مدیر و وکیل و وزیر شدن در چنین نظامی، انجام خدمت و وظیفه نیست، بلکه هدف کسبِ موقعیت بهتر برای افراد است. بنابراین فساد تبدیل به هدف غائی کار و فعالیت می شود. یعنی افراد به درون نظام می روند؛ برای سرهنگ و سردار و مدیر و وکیل و وزیر شدن، تا با دستِ بازتر به فساد اخلاقی ی درونی شده در خودشان پاسخ دهند. بدین ترتیب سطوح پایین به تدریج همدستان سطوح بالا می شوند. یعنی حاکمان مستبد در دراز مدت موفق می شوند، همسانان خودشان را در سطح خرد پرورش بدهند، که این همدستی عمومی تبدیل می شود به یک همدستی ساختاری در جوامع استبدادی...

* به هر روی هدف حاکمان مستبد؛ عملکرد حاکمیت استبدادی، فرهنگ سازی و اشاعه فساد در جامعه استبدادی ست؟

- بله، جایی این عمل بصورت خودجوش انجام می شود. یعنی لزوماً به این معنی نیست که همیشه طرح و پلانی از بالا وجود دارد، که مثلاً بروند کارمندان وزارت دارایی را فاسد کنند. همانطور که عرض کردم، فساد موجود در ذات حاکمان مستبد، یک نظام فاسد را بوجود می آورد که همه گاه در حال تولید فساد است. البته از مرحله ای در برخی از حوزه های اجتماعی، افراد توانایی هایی از خودشان نشان می دهند که این توانایی ها برای یک مجموعه فاسد بسیار خطرناک است. مثلاً طیفی از جوانها، دانشجویان، زنان و دختران جوانی که به واسطه پتانسیلی که دارند؛ آن آرمان جویی پاکی که آنها برای بدست آوردن شرایط رفاه و آزادی های مدنی و سیاسی دارند، می تواند برای این مجموعه غرق ِ در فساد بسیار خطرناک باشد. در این صورت است که بخشی از طرح ها و نقشه ها برای مقابله با این مجموعه بکار گرفته می شود تا آنها را هم، کم یا بیش همسان خودشان کنند...

* بنابراین هدف نظام های استبدادی از اشاعه فساد، شبیه سازی در جامعه و به نوعی گرفتن قدرت اعتراض و کنشگری آحاد و اقشار مختلف جامعه است.

- بله، اما فراموش نکنیم، کنشگری بر اساس انگیزه است و انگیزه، منبع تولیدش دستگاه اخلاقی و ارزشی فرد است. شما وقتی بتوانید دستگاه ارزشی انسانها را ضعیف و فرسوده کنید؛ وقتی موفق شوید، فرآیندِ بازتولیدِ انگیزه در فرد را از بین ببرید، خودبخود مکانیسم کنشگری را متوقف کرده اید...

* حرف تان را با مثالی اجتماعی مستند کنید.

- مثلاً می توانم به نقش سپاه پاسداران در توزیع مواد مخدر در داخل کشور اشاره کنم، که هدفِ آن اخته کردن جوانها از کنشگری به واسطه آلودگی به اعتیاد است.

* ویژگی دیگر حکومتهای استبدادی، به طور مشخص استبداد مذهبی بی ثباتی ی موقعیت اجتماعی اقشار مختلف جامعه است. یعنی تمام قشرها، لایه ها و گروه بندی های اجتماعی(حتا اقشار داخل قدرت یا نزدیک به قدرت) در مقابل قدرت فائقه ی استبداد ناتوان هستند و نمی توانند از امنیت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی درازمدت برخوردار باشند.

این بخش از مانیفست نظام استبدادی چه مکانیسمی دارد و چه اهداف معینی را دنبال می کند؟

- این پدیده، پدیده ای تاریخی ست. بخصوص ویژگی استبدادِ خودکامه است که از آن به عنوان «استبداد شرقی» نام می برند؛ یعنی استبدادِ مطلق. در استبداد مطلق فقط یک نفر حق حیات دارد و آن هم شاه است؛ ولی فقیه است. شما اگر به تاریخ ایران نگاه کنید، این پدیده ای که از آن نام می برید؛ یعنی بی ثباتی و عدم امنیت برای جایگاه اجتماعی در طول این تاریخ وجود داشته را می بینید. می بینید نه قبل و نه بعد از اسلام ما پدیده ای به اسم «مالکیت فردی» در ایران نداشته ایم. یعنی هیچ فردی مالک هیچ چیز نیست و همه ی حق مالکیت ها گذرا، موقتی و تابع اراده فرد خودکامه ای ست که در رأس سیستم قرار دارد. بر خلاف تاریخ فئودالیته در اروپا؛ که فئودال مالک زمین و سرزمینی بود که بالای سرش بود، و به همین دلیل هم دل برای اش می سوزاند، در ایران شما چنین پدیده ای را نمی بینید. بنابراین فردی که مالکیت منطقه ای را به عنوان حکومتگر، والی، فرماندار و غیره دارد، فقط به این فکر است که از آن مدت زمانی که تصور می کند، در قدرت است، حداکثر استفاده را بکند، حداکثر ثروت را بدست بیاورد، و حداکثر خدمت را به خزانه حکومتی بکند تا بتواند بیشتر دوام بیاورد. این بی ثباتی در طول تاریخ ایران وجود داشته، و امروز بدون استثناء در غالب یک ناامنی در ذهن هر ایرانی وجود دارد.

اتفاقاً یکی از دلایلی که حاکمان مستبد در ایران، حاکمانی بسیار بی رحم و خونخوار بوده اند، این است که وقتی این موقعیت را بدست می آورند؛ حتا وقتی خطری برای تداوم آن موقعیت وجود ندارد، آن را باور ندارند. یعنی همان حس ناامنی باعث می شود که آنها دائم به دنبال سرکوب و کشتار باشند. این امر پدیده ای به نام «اعتماد اجتماعی» یا «اعتماد متقابل» را در جامعه از بین برده و زمینه های بستر همبستگی اجتماعی را به طور کامل در جامعه استبدادی نابود کرده است.

* می خواهم نکته ام را از زاویه دیگری هم مورد توجه قرار بدهم: سرکوب دائم و حذفهای خونین، و در نتیجه بی ثباتی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در جامعه استبدادی می تواند پایه های لرزان حکومتهای خودکامه را ویران کند.

پرسش ام: وحشتِ حاکمان مستبد و حکومتهای استبدادی از ثبات ( ثبات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی)؛ از نهادینه شدن ِحتا قوانین و بدعتهای استبدادی در جامعه ناشی از چه پارامترهایی ست؟

- این مسئله ما را می برد به یک بحثِ پایه ای تر، که من از آن به عنوان «برداشت و مفهوم از زمان» نام می برم. خصلت حکومت و نظام استبدادی این است که عنصر زمان برای اش معنا ندارد. یعنی عنصر زمان فقط چارچوب و قالبی ست برای تکرار وضعیتِ مطلوب. بنابراین از هر چیزی که بوی تحوّل، تغییر و دگرگونی بدهد، وحشت دارد. در عنصر زمان، معمولا در جامعه انباشت کمّی شکل می گیرد که در مقطع و فرایندی به تحول و تغییر کیفی منجر می شود. این مقاطع، مقاطع کابوس آفرین نظام های استبدادی هستند. بنابراین نظام های استبدادی از هر چیزی که سبب شکل گیری این انباشت کمّی شود؛ بخصوص در آستانه تغییر کیفی وحشت دارند. عملکرد نظام های استبدادی در چنین مقطعی «به هم زدن بازی» ست. چون می دانند این بازی خطرآفرین خواهد بود. به همین دلیل است که «بی ثباتی» برای آنها یک مأمن و پناهگاه است؛ یک پناهگاه روانی در درجه اول؛ که تنها خودشان احساس امنیت آرامش کنند، و دوم اینکه هیچکس جز خودشان این احساس آرامش را نداشته باشد. چون احساس آرامش از ثبات می آید، و ثبات می تواند مطالباتی را در مرحله ی آشکار بروز دهد که تحقق مطالبات با کنشگری همراه خواهد بود...

* به نوعی ترس از ثبات و نهادینه شدن را در ساختار نظام های استبدادی می بینید. اما این نکته مدتهاست که در شکل ها و ورژن های مختلف مشغله ذهنی من بوده: چرا و چگونه آحاد و اقشار مختلف در جوامع استبدادی قادر به شناسایی و تشخیص این خصلتِ ساختاری نظام های استبدادی نیستند؛ چرا نمی توانند تشخیص بدهند که نوبت سرکوب و حذفِ آنها به زودی فرا می رسد و دولت آنها هم مستعجل خواهد بود؛ این خواب خرگوشی چه توضیحی دارد؟

- دو عامل را می توانیم در این مورد ذکر کنیم. یکی، ضعف انسانهای جامعه استبدادزده است در تجدید انتزاع. انسان جامعه استبدادی با مسائل بسیار عادی، بدیهی و روزمره زندگی مواجه است و هیچگونه توانی برای ایجاد افق در جهت زندگی اجتماعی اش ندارد؛ هیچگونه چشم اندازی را نمی تواند ترسیم کند. البته نمی خواهم این نظر را مطلق کنم، اما در موردِ اکثریت جامعه استبدادی این ویژگی صادق است. بنابراین، اکثریت جامعه توان انتزاع یا ابستراکشن Abstraction را ندارند و نمی توانند ببینید فردا، پس فردا یا یک سال دیگر در ادامه این روندِ زندگی چه خواهد گذشت و چه پیش خواهد آمد. 

عامل دوم؛ به دلیل اینکه انسانها در جامعه استبدادی از همدیگر جدا، منزوی و پراکنده هستند، آنها هیچگونه احساس قدرتی که ناشی از قدرتِ جمعی است، را ندارند. در نتیجه آنها خودشان را موجودات منزوی، تنها، غریب و مظلومی می بینند که در مقابل سیستم بسیار سهمگینی که بالای سرشان است، توانی ندارند. این قضا و قدرگرایی که شما در جوامع استبدادی می بینید، نه ناشی از ضعف واقعی، بلکه ناشی از ضعف ذهنی و روانی ای است که از عدم توان سازماندهی برای کارهای جمعی ناشی می شود.

* قانون گریزی (حتا قوانینی که مستبدین تصویب کرده اند)، دروغ(در مقیاسی بزرگ و باورنکردنی)، توطئه و دسیسه چینی، از دیگر ویژگی های حکومتهای استبدادی ست.

چرا توطئه؛ دروغ و دسیسه چینی؟ این ویژگی ها از منظر جامعه شناختی چه توضیحی دارد؟

- جامعه ای که مبتنی بر قانون باشد، حرکتها در آن قابل پیش بینی است. حرکتهای قابل پیش بینی، چیزی ست که حاکمیتهای مستبد از آن متنفر و فراری اند. اگر قرار باشد چیزی به نام قانون در چنین جامعه ای وجود داشته باشد و قانون اعمال شود، معنی اش این است که حاکمین مستبد هم باید در همان چارچوب حرکت کنند. ما فراموش نمی کنیم آن جمله معروف منتسکیو را : قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق، فساد مطلق می آورد. بنابراین با درنظر گرفتن چنین امری، آرزوی حاکم مستبد؛ آن هم در شکل مطلق اش، همان آرزوی خداگونه بودن است. یعنی هیچگونه محدودیت انسانی را تحمل نکردن، و اراده خود را به سان خدا اعمال کردن...

* با تصویری که می دهید، مستبدان چاره ای ندارند تا به دروغ و کاربردهای آن متوسل شوند.

- کاملاً ! دروغ است؛ زیر قولها و وعده ها زدن است؛ مسائل را به شکلی نادرست و غیرواقعی ارائه دادن است؛ اغراق کردن است؛ افراط و تفریط در اعمال تصمیم گیری هاست؛ تصمیم گیری های قبلی را غیرموجه جلوه دادن است و مواردی از این دست. شما اگر نگاه ساده ای به روزنامه های ج . اسلامی در سی سال گذشته بکنید، می بینید که مجموع وعده های داده شده توسط سران ج . اسلامی، جامعه ایران را الان باید به مافوق بهشت تبدیل کرده باشد، در حالی که می دانیم مادون جهنم است.

* برای پرسش قبلی ام پوشه مکملی را باز می کنم: تمام نظام های سیاسی در فرایندی در جامعه فرهنگ سازی می کنند. نظام های استبدادی هم از این مقوله مستثنی نیستند. البته هر چه عمر نظام های استبدادی بیشتر باشد، لایه ها و اقشار و گروه بندی های جامعه تأثیرات بیشتر و عمیق تری از ارزش های نظام استبدادی می گیرند. می خواهم آرام آرام به پرسش هایم جنبه اجتماعی بدهم و آنها را عینی کنم:

در تجربه با پناهجویان ایرانی، اکثریت قریب به اتفاق آنها را انسانهایی دیده ام بی اعتماد به هر چیز و هرکَس. در ضمن درصدِ بسیار بالایی از آنها را با مفاهیم عشق و دوستی بیگانه و دشمن دیده ام.

پرسش ام از شما: در چه فرایندی عنصر بی اعتمادی در لایه ها و گروه بندی های جامعه استبدادی به خصلت فردی و فرهنگ اجتماعی تبدیل می شود؛ چرا و چگونه برای بخش بسیار بزرگی از این جامعه، مفاهیم عشق و دوستی و عاطفه مزموم شمرده می شود؟

- به نظر من این خصلتهایی که برشمردید، به اضافه بسیاری از خصائل منفی دیگر واردِ مقوله اختلالات روانی می شود. من این را به عنوان یک امر آسیب شناسی نگاه می کنم و معتقد هستم که شخصیت انسان جامعه استبدادزده، شخصیتی بیمار است؛ چه این انسان به آن آگاه باشد یا نباشد؛ چه تشخیص کلینیکی در این مورد داده شده باشد، چه نداده شده باشد. فردِ جامعه استبدادزده دچار ناهنجاری هایی است که اگر بخواهیم بگوییم نسبت به چه هنجارهایی ناهنجار است، باید بگویم با هنجارهایی که با اصالت انسانی در ارتباط است. چیزهایی که برمی گردد به خصوصیتهای فردی ی انسانی. مثلاً فرض کنید در همان جامعه استبدادزده اگر شما بروید به برخی از روستاهای دورافتاده، هنوز می توانید درصدی از انسانهایی با خصوصیتهای انسانی را پیدا کنید، که در قشر تحصیل کرده فعال شهری پیدا نمی کنید.

اما فرآیندی که افراد جامعه استبدادی را تبدیل به اشخاصی دارای اختلالات روانی یا اختلالات شخصیتی می کند، از بدو تولد آنها آغاز می شود. یعنی از لحظه ای که پدر و مادر بر اساس فرایند اجتماعی و بازاجتماعی شدنی که خودشان در آن حضور داشتند، شروع می کنند به بازتولید تمام آن دستگاه کج و معوج ارزشی که در وجودشان نهادینه شده. مثلاً به بچه می گویند: «لولو خرخره می آید تو را می خورد.» این را در ذهن بچه ای که قادر نیست واقعیت را از غیرواقعیت تفکیک کند؛ مگر از مجرای گفتار پدر و مادر، تکرار و بازتکرار می کنند تا زمانی که بچه به سنی می رسد که متوجه این دروغ شود. شما توجه کنید، زمانی که چیزی به اسم مفهوم اعتماد قرار است در ذهن این کودک جای بگیرد؛ ساخته و پرداخته شود، به بدترین نحو ممکن بر اساس جهل و نادانی پدر و مادر به آن آسیب زده می شود، شما چگونه انتظار دارید این فرد در بیست سالگی با اعتماد به دیگری، بیاید دوستی و عشقی پایدار را تجربه کند؟ در نتیجه شما روی هر نقطه ای از فرآیندِ اجتماعی شدن انسان استبدادی دست بگذارید، می توانید مجموعه ای از ایرادها را پیدا کنید که از وصل کردن آنها به هم، فرآیندی که مورد نظر شماست، ساخته و پرداخته می شود.

* باز هم می خواهم روی این بخش تأمل کنم، آن هم از تجربه های اجتماعی خودم با پناهجویان ایرانی. در تجربه با پناهجویان ایرانی موج سوم به کرّات دیده ام، در کنار خصلتهای بی اعتمادی و گریز از دوستی های ریشه دار و عشق، خصلتهای دیگری هم در آنها نهادینه شده: چندچهره گی، ناامیدی، روحیه تملق و چابلوسی؛ در عین حال عدم شهامت در بیان حالتهای درونی و نیز خشونت نهادینه شدن در آنها.

یادم هست، در مصاحبه قبلی ام، شما از ترم «خودمداری» انسانهای جامعه استبدادی استفاده کردید.

پرسش ام از شما: از جامعه ای با چنین ویژگی ها و خصلتهایی چگونه می شود انتظار تغییرات بنیادین داشت؛ انتظار مبارزه برای خواستهای والای انسانی؟

- راستش من هم به سان بسیاری از فعالان اجتماعی- سیاسی، سالها و دهه ها فکر می کردم که با یک حرکت جمعی، انسانهای جامعه استبدادی می توانند خودشان را از بندهای جامعه استبدادی رها کنند. اما زمانی من به این نتیجه رسیدم که این رهایی در درجه اول فرایندی فردی ست. یعنی اینکه فرد در درجه اول باید بتواند خودش را تا حدی از این بندهای خودساخته ی ناشی از حضور و بقاء در جامعه استبدادی رها کند و تبدیل شود به فردی که به حداقلی از اصالت انسانی رسیده باشد.

من وقتی به حرکت سال ۵۷ توجه می کنم، می بینم که چگونه جمع میلیونی انسانهای خودمدار می توانند سبب روی کار آوردن یک حکومت استبدادی خودکامه شوند. یعنی می توانند تیر بخورند، جان بدهند، در حالی که مستبدترین لایه جامعه را به قدرت برسانند. به همین دلیل ویژگی هایی که شما روی شان انگشت گذاشتید- مثلاً ویژگی چندشخصیتی- می دانیم که این ویژگی ناشی از فرآیند تنازع بقاء در درون جوامع فاقد قانون است. یعنی اگر قرار باشد، چهره و شخصیت فرد در درون و بیرون از خانه[در جامعه استبدادی] یکی باشد، او ممکن است کتک بخورد، تهدید شود، اخراج شود و یا جان اش را از دست بدهد. بنابراین این انسان وقتی از خانه بیرون می آید- مثل اختاپوسی که از آفتاب به سایه می رود، رنگ عوض می کند- او هم بایستی رنگ عوض کند و شخصیت های دیگرش را بکار بگیرد. این ویژگی از انسان موجود بی ثباتی می سازد که برای حفظ تنازع بقاء در درون یک سیستم فاقد عقلانیت و قانون مندی، در مواقعی می تواند موجودی بسیار بی رحم و خشنی بسازد. خشونتی که شما از آن یاد می کنید، در تک تک این جوانهایی که می گویید، تمرین شده؛ از سوی پدر، مادر، برادر، خواهر، افراد جامعه به آنها اعمال شده؛ آموزش داده شده و آنها تجربه اش کرده اند. او متوجه شده که خشونت در جامعه ای که زندگی می کند، عمل می کند و نتیجه می دهد...

* بنابراین ما از یک حس غریزی شده داریم صحبت می کنیم.

- بله، یک حس غریزی اجتماعی. البته این موضوع را نباید عمومیت ببخشیم، اما این پدیده در بسیاری از جوانان ایرانی دیده می شود.

* در دل پرسش قبلی ام پرانتزی باز می کنم: لایه ها و اقشار و گروه بندی های جامعه از نظام های سیاسی تأثیر می گیرند، از جمله از نظام استبدادی. بنابراین «الیت» و «روشنفکر» جامعه هم نمی توانند از این قاعده مستثنی باشند.

بگذارید ابتدا اظهارنظر خلاصه ای از شما بشنوم از تفاوت «روشنفکر» جوامع استبدادی و روشنفکر غیراستبدادی، تا بعد طرح ام را ادامه دهم.

- روشنفکر جامعه استبدادی به نظر من تفاوت کیفی ای با انسان معمولی جامعه استبدادی ندارد. این تفاوت، تفاوتی کمّی است. این روشنفکر تنها یک مقدار دانش و اطلاعات و کلمات زیبا و ایده ها دارد، اما تحتِ تأثیر آنها نیست. چون روشنفکر جامعه استبدادی برخاسته از فرآیند تربیتی ای است که به او اجازه «تجربه انتزاع» را نمی دهد؛ به او اجازه تدقیق مسائل و برخورد روشمند با پدیده ها را نمی دهد. به این خاطر روشنفکر استبدادزده به دنبال پیدا کردن پاسخ ها در درون واقعیت ها نیست، بلکه به دنبال «کشف واقعیت» هاست؛ در واقع به دنبال«کشف حقیقت» است. یعنی به جای اینکه در بیرون ذهن خودش پاسخ ها را جستجو کند، با درکنار هم قرار دادن برخی از مفاهیم انتزاعی در درون ذهن اش جستجو می کند، و نتیجه گیری ای که حالت کشف و اشراق و الهام درونی دارد. به همین دلیل روشنفکر جامعه استبدادی هیچ مشکل و گره ای را نمی تواند از جامعه استبدادی باز کند.

* به این موضوع عینیت اجتماعی می دهم: روشنفکر جامعه غیراستبدادی چون خودش را «وامدار مردم» نمی داند( لطفاً این ترم را داخل گیومه بگذارید، چون فکر نمی کنم «روشنفکر» جامعه استبدادی واقعاً خودش را وامدار مردم بداند، بلکه بکارگیری این ترم از جانب او به نوعی مکانیسم دفاعی اوست) در شناختن واقعیت ها خودش را در تنگناهای به ظاهر اخلاقی شده جامعه استبدادی نمی بیند. نمونه اش هزاران کار تحقیقی، پژوهشی و فکری تولید شده در دهه های گذشته در این جوامع است. در صورتی «روشنفکر» جامعه استبدادی در نقطه مقابل روشنفکر جامعه غیراستبدادی ست و به نوعی «مداح توده» های مردم.

این پدیده ای ریشه دار در جوامع استبدادی، از جمله در جامعه خودمان را شما چگونه می بینید؟

- این پدیده واقعاً بحثِ مفصلی می طلبد. ولی من سعی می کنم دو نکته را به صورت خلاصه در موردش بیان کنم. اول، این که هیچ فردی در جامعه استبدادی به واسطه فرهنگ استبدادی قادر نیست، چیزی به اسم جمع را-یعنی جامعه را- به عنوان یک مفهوم انتزاعی ببیند. انسان خودمدار همه مسائل را در مدار فردی خودش می سنجد. این، در مورد «روشنفکر» جامعه استبدادی هم صادق است. او بر اساس درک و برداشت و تجربه فردی خودش است که به مسائل می پردازد و نه بر اساس کلیتی که برجامعه حاکم است و سرنوشت او و سایرین را تحت تأثیر قرار می دهد. بنابراین برخورد روشنفکر جامعه استبدادی با مسائل، برخوردی ناقص و فرورفته در مدار خود است و روشمند هم نیست...

* با یک مثال اجتماعی لطفاً ادعای خودتان را مستند کنید.

- به طور مثال به کتاب صادق زیباکلام[1] می توانم اشاره می کنم که خیلی هم سرو صدا راه انداخت. شما وقتی این کتاب را می خوانید، با یک سری برداشتهای فردی و شخصی این فرد در مورد تاریخ و جغرافیای ایران روبرو می شوید، که ایشان آنرا تبدیل کرده به یک تز. هر کجای جهان پیشرفته این کتاب منتشر می شد، زیر سوأل می رفت. اما چون ایشان یک «روشنفکر» دولتی است، تز اش به عنوان یک کار ارزشمند مطرح می شود. ولی اگر شما با یک نگاه روشمند- یا آنطور که شما گفتید، با نگاه یک روشنفکر غربی آنرا بخوانید- متوجه می شوید که این کتاب صرفاً تفسیر نظری ی فردی ی یک روشنفکر استبدادزده است؛ از دلایلی که منجر به پیدایش این موقعیت شده.

نکته دوم، روشنفکر جامعه استبدادی برخلاف روشنفکر جامعه دموکراتیک جرأت «خودنقدگری» را ندارد. یکی از دلایلی که روشنفکر جامعه غیراستبدادی می تواند کارهای ارزنده ارائه دهد، این است که او می تواند خودش را مجزا از جمع ببیند؛ می تواند جمع را مجزای از خودش ببیند، و می تواند رابطه ی بین خود و جمع را درک کند. بنابراین چون این تقسیم بندی ساده را انجام می دهد؛ آنجایی که در مورد نقش خود بر درون جمع به عنوان یکی از اعضای جمع صحبت می کند، مشخص است. آنجایی که به عنوان فردِ خودش صحبت می کند، مشخص است، و آنجایی که به عنوان یک رابطه، خودش با جمع صحبت می کند هم مشخص است. چون این تفکیک وجود دارد، شما می توانید، در گفتار و عمل او فرق بین عینیت و ذهنیت را تشخیص بدهید. و بنابراین می توانید اتکاء کنید به آن قسمتهایی که عینی است؛ برای اینکه خصلت تعمیم پذیری به آن بدهید. اما روشنفکر استبدادزده هیچکدام از تفکیک ها را ندارد و دائم مثل یک یویو بین سطوح دارد بازی می کند؛ بدون هیچگونه تقسیم بندی روشمندی. به این دلیل او توان این را ندارد که در یک جایی، ضمن اینکه جایگاهِ مسئولیت پذیر خودش را به عنوان عضوی از جمع طرح می کند، در جایی هم خودش را مستقل از جمع ببینید، و موضع گیری کند، و حرفهایی را بیان کند که الزاماً نظر جمع نیست،  بلکه در تخالف با نظر جمع است. بنابراین روشنفکر استبدادزده یا از نگاه «عاقل اندر سفیه» وارد مسئله می شود؛ توده ها را به عنوان یک مشت جاهل و ابلهی که چیزی نمی فهمند و باید تمام حقیقت را در گفته های او جستجو کنند می بیند، و یا اینکه به مدح و ستایش جمع می پردازد تا بتواند در میان آنها مشروعیت و جایگاهی پیدا کند...

* و این ویژگی در ادبیات بخش بزرگی از نیروها از گرایش های سیاسی ما قابل دیدن است.

- بله. بخش بزرگی از ادبیات چپِ ما در راستای این پدیده فرهنگی قرار دارد که ارتباطی به آن «روش شناسی» یا متدولوژی مارکسیستی ندارد...

* موافق ام.

- و ارتباطی با آن تقسیم بندی دقیقی که مارکس از رابطه ی بین پیشگام و «توده» ها ارائه می دهد، ندارد. بلکه آن، یک رابطه ی عاطفی ست که بر اساس ذهنیت آشفته این «روشنفکر» و کنشگر چپِ ما ساخته شده؛ در ارتباط با یک مجموعه مبهمی به اسم توده های محروم و ستمدیده. بنابراین عدم تفکیک موضوعی و عدم تفکیک روشمند بین این دو سبب شده که نه توده ها بتوانند از حرفها و کارهای این روشنفکر بهره برداری کنند، و نه این روشنفکر چپ توانسته باشد کمک مشخصی به آن توده ها بکند. به همین دلیل است که ما در یک ناآگاهی محتوایی دست و پا می زنیم و دوره های مختلفی با آن روبرو بوده ایم.

* و این سیکل معیوب می تواند در جامعه عمیق تر شود. چرا؟ چون انسان فکر می کند، پس می تواند اشتباه کند، و به طریق اولی می تواند و باید قابل نقد باشد. عوام می گوید: «بپذیر اشتباه کردی». اما در جامعه«روشنفکری» ما عدم پذیرش اشتباهات و نقدناپذیری مزید بر علت های دیگر بوده...

- من اگر بتوانم، یک نکته را در تکمیل حرف تان اضافه کنم.

* حتماً.

- ما پدیده ای داریم به نام «شناخت شناسی» یا «معرفت شناسی». این پدیده کارش این است که اعتبار روش هایی که ما برای شناخت بکار می گیریم را زیر سوأل می برد. ما چنین پدیده ای را در فرهنگ ایرانی نداریم؛ در فرهنگ «روشنفکری ایرانی» نداریم. روشنفکران ما در تضاد و رقابت با هم اند، اما در نقد یکدیگر نیستند. که البته منظور من نقدِ معرفت شناسی است.

* نمونه اجتماعی دیگری را برمی شمرم که آن نیز در جامعه ما عینیت اجتماعی دارد: اغلب «روشنفکر»ان جامعه استبدادی دستبوس قدرت فائقه اند؛ در مقابل استبداد و تفکر استبدادی نه تنها خلع سلاح شده هستند، بلکه اغلب آنرا تبلیغ و تئوریزه می کنند؛ گاهی در پوزسیون و اغلب در اپوزسیون. اما همین «روشنفکر» در ظاهر وامدار مردم، رویکردش به مخاطبان، رویکردی ارباب و رعیتی است؛ رویکرد گله و شبان است. چرا که او خود را در برج عاج احساس می کند. که این پارادوکس روشنفکر جوامع استبدادی است.

حالا پرسشی که قبلاً طرح کردم و پاسخ کامل آنرا از شما نگرفتم را دوباره طرح می کنم: از این مجموعه؛ از انسان های جامعه استبدادی؛ از «روشنفکران» این جامعه چگونه می شود، انتظار تلاش برای تغییرات کیفی و بنیادین در جامعه را داشت؟

- قبل از پدیده «خود نقدگری» به نظر من نمی شود چنین انتظاری داشت، مگر اینکه بخواهیم خوشبین باشیم. چون روشنفکر جامعه استبدادزده- که من هم در گیومه می گذارم اش- وقتی تلاش می کند، توده ها را از یک استبداد رها کند، آگاهانه یا ناآگاهانه آن ها را می برد زیر اسارتِ نوع دیگری از استبداد. چرا این کار را می کند؟ به خاطر اینکه او «روشنفکر»ی خودمدار است. چنین انسانی از خود شخصیتی ندارد. او وقتی وارد کنشگری و حرکت جمعی می شود، حرکت او مشروط به وجودِ «رهبر» و «راهنما» است. بنابراین شما هیچ حرکتی را از جانب روشنفکر و توده ها در جوامع استبدادی نمی بینید که مبتنی بر «خود» باشد؛ خودکفا باشد؛ خودرهبری و خودمدیریتی داشته باشد. همیشه باید یک «آقا» و ابَرانسانی وجود داشته باشد تا ما بتوانیم تمام ضعف های درونی خودمان را به عنوان انسان خودمدار در وجود او پاسخ بگیریم و به واسطه الوهیتی که برای او قائل ایم، به ناآرامی، بی اعتمادی و ترس درونی خودمان پاسخ دهیم.

بنابراین انتظار این که این «روشنفکر» - علی رغم اینکه اگر صدها کتاب خوانده یا نوشته باشد- بتواند راهنمای این جامعه باشد، انتظار بیهوده ای ست و من چنین معجزه ای نمی بینم.

به نظر من مسیر رهایی انسان در جامعه استبدادی عبارت است از بازگرداندن حق اختیار، حق تفکر و اندیشه ورزی انسان...

* که «روشنفکر» جامعه استبدادی در تضاد کامل با این مفاهیم است.

- بله، او ویژگی هایی را که دارا نیست و آنها را به رسمیت نمی شناسد، همین مفاهیم حق تفکر و حق اختیار است. او حداکثر تلاشی که می کند، وابسته کردن توده ها به خودش است. بنابراین او در تخالف مشخص قرار دارد با ایده «خودکفایی فکری». و لذا در بهترین حالت این خواهد بود که او مدعی شود: اگر من رهبر بشوم، می توانم این جامعه را به خیر و صلاح برسانم. از این زاویه وجه ممیزه ساختار حاکمیت استبدادی و «روشنفکر» جامعه استبدادی این است که اولی قدرت را در اختیار دارد و دومی خارج از دایره قدرت است برای کسب آن تلاش می کند. به نظر من دلیلی که در جوامع استبدادی، مثل جامعه ایران، بعد از چند هزار سال تاریخ استبداد؛ بعد از یکصد سال مبارزه فعال در طول قرن گذشته هیچ تغییر کیفی ای در جامعه بوجود نیامده، به خاطر نبودِ تفاوتِ کیفی بین ماهیتِ استبداد و مبارزان ِ علیه استبداد است. به نظر من تا زمانی که ما موفق نشویم، با خودنقدگری؛ با زیر سوأل بردن بسیاری از باورهایی که تابحال با آنها حرکت و مبارزه می کردیم، یک انقلاب درونی و فرهنگی در درون جناح اپوزسیون بوجود نیاوریم، تنها کاری که می توانیم بکنیم، بازتولیدِ حاکمیتهای استبدادی یکی بعد از دیگری ست.

* این بحث تازه گل انداخته و به جاهای مهمی رسیده، اما این گفتگو را باید بر خلاف میل ام به پایان ببرم، چون بیست دقیقه از وقت مصاحبه سپری شده. اجازه دهید، کوروش عرفانی از شرکت تان در این گفتگو یکبار دیگر تشکر کنم.

- سپاسگزارم.

*    *    *

تاریخ انجام مصاحبه: ۱۵ اوت ۲۰۱۱

تاریخ انتشار مصاحبه: ۲۳ اوت ۲۰۱۱

 

[1]  صادق زیبا کلام، ما چگونه ما شدیم؟ (ریشه یابی علل عقب ماندگی در ایران) ویراست سوم، چاپ یازدهم، 1386، انتشارات روزنه

 

 


«او»؛ رفت که رفت...


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران
(جمع بندی پروژه)


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (4)
بحران اپوزسیون؛ کدام بحران ؟


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (3)
(بازگشت مخالفان حکومت اسلامی به ایران؛ زمینه ها و پیامدها)


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (2)
(پروژۀ هسته ای رژیم ایران؛ مذاکره با غرب، نتایج و عواقب)


«اپوزسیون» و نقش آن در تشکیل و تداوم حکومت اسلامی ایران (1)
«مرجع تقلید»؛ نماد «از خودبیگانگی»


اوراسیا؛امپراطوری روسیه و حکومت اسلامی ایران
گفتگو با »سیروس بهنام»


انتقاد به «خود» مان نیز!؟
گفتگو با کریم قصیم


به گفته ها و نوشته ها شک کنیم!


استبداد سیاسی؛ فرهنگ استبدادی، انسان استبدادزده
(مستبد و دیکتاتور چگونه ساخته می شود)

گفتگو با ناصر مهاجر


کشتار زندانیان سیاسی در سال 67؛ جنایت علیه بشریت
(در حاشیه کمپین «قتل عام 1988»)

گفتگو با رضا بنائی


رأی «مردم»، ارادۀ «آقا» و نگاه «ما»
(در حاشیه «انتخابات» ریاست جمهوری در ایران)


جبهه واحد «چپ جهانی» و اسلامگرایان ارتجاعی
گفتگو با مازیار رازی


«تعهد» یا «تخصص»؟
در حاشیه همایش دو روزه لندن

گفتگو با حسن زادگان


انقلاب 1357؛ استقرار حاکمیت مذهبی، نقش نیروهای سیاسی
گفتگو با بهروز پرتو


بحران هویت
گفتگو با تقی روزبه


چرا «تاریخ» در ایران به اشکال تراژیک تکرار می شود؟
گفتگو با کوروش عرفانی


موقعیت چپ ایران در خارج کشور (2)
گفتگو با عباس (رضا) منصوران


موقعیت «چپ» در ایران و در خارج کشور(1)
گفتگو با عباس (رضا) منصوران


انشعاب و جدایی؛ واقعیتی اجتناب ناپذیر یا عارضه ای فرهنگی
گفتگو با فاتح شیخ


بهارانه
با اظهارنظرهایی از حنیف حیدرنژاد، سعید افشار


مصاحبه های سایت »گفت و گو» و رسانه های ایرانی
و در حاشیه؛ گفتگو با سیامک ستوده


بن بست«تلاش های ایرانیان» برای اتحاد؟!
(در حاشیه نشست پراگ)

گفتگو با حسین باقرزاده


اتهام زنی؛ هم تاکتیک، هم استراتژی
(در حاشیه ایران تریبونال)

گفتگو با یاسمین میظر


ایران تریبونال؛ دادگاه دوم
گفتگو با ایرج مصداقی


لیبی، سوریه... ایران (2)
گفتگو با مصطفی صابر


لیبی، سوریه... ایران؟
گفتگو با سیاوش دانشور


مقوله «نقد» در جامعه تبعیدی ایرانی
گفتگو با مسعود افتخاری


در حاشیه نشست پنج روزه
(آرزو می کنم، ای کاش برادرهایم برمی گشتند)

گفتگو با رویا رضائی جهرمی


ایران تریبونال؛ امیدها و ابهام ها
گفتگو با اردوان زیبرم


رسانه های همگانی ایرانی در خارج کشور
گفتگو با رضا مرزبان


مستند کردن؛ برّنده ترین سلاح
گفتگو با ناصر مهاجر


کارگران ایران و حکومت اسلامی
گفتگو با مهدی کوهستانی


سه زن
گفتگو با سه پناهندهٔ زن ایرانی


بهارانه؛ تأملی بر «بحران رابطه» در جامعه تبعیدی ایرانی
گفتگو با مسعود افتخاری


صرّاف های غیرمجاز ایرانی در بریتانیا


اتحاد و همکاری؛ ‌چگونه و با کدام نیروها؟
گفتگو با تقی روزبه


پوشه های خاک خورده(۵)
مافیای سیگار و تنباکو


پوشه‌ های خاک خورده (۴)
دروغ، توهم؛ بلای جان جامعه ایرانی


«چپ ضد امپریالیسم» ایرانی
گفت‌وگو با مسعود نقره‌کار


حمله نظامی به ایران؛ توهم یا واقعیت
گفتگو با حسین باقرزاده


پوشه های خاک خورده(۳)
تلّی از خاکستر- بیلان عملکرد فعالان سیاسی و اجتماعی


پوشه های خاک خورده (۲)
پخش مواد مخدر در بریتانیا- ردّ پای رژیم ایران


پوشه های خاک خورده (۱)
کالای تن- ویزای سفر به ایران


... لیبی، سوریه، ایران؟
گفتگو با فاتح شیخ


هولیگان های وطنی؛ خوان مخوف


زندان بود؛ جهنم بود بخدا / ازدواج برای گرفتن اقامت
گفتگو با «الهه»


فکت، اطلاع رسانی، شفاف سازی... (بخش دوم)
گفتکو با کوروش عرفانی


فکت، اطلاع رسانی، شفاف سازی؛ غلبه بر استبداد (بخش اول)
گفتگو با کوروش عرفانی


حکومت استبدادی، انسان جامعه استبدادی
گفتگو با کوروش عرفانی


چرا حکومت اسلامی در ایران(۳)
گفتگو با «زهره» و «آتوسا»


چرا حکومت اسلامی در ایران (۲)
گفتگو با مهدی فتاپور


چرا حکومت اسلامی در ایران؟
گفتگو با علی دروازه غاری


رخنه، نفوذ، جاسوسی (۲)
گفتگو با محمود خادمی


رخنه، نفوذ، جاسوسی
گفتگو با حیدر جهانگیری


چه نباید کرد... چه نباید می کردیم
گفت و گو با ایوب رحمانی


پناهجویان و پناهندگان ایرانی(بخش آخر)
گفتگو با محمد هُشی(وکیل امور پناهندگی)


پناهجویان و پناهندگان ایرانی (۲)
سه گفتگوی کوتاه شده


پناهجویان و پناهندگان ایرانی(۱)
گفت و گو با سعید آرمان


حقوق بشر
گفتگو با احمد باطبی


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفت‌وگو با کوروش عرفانی


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفتگو با عباس (رضا) منصوران


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
«پنج گفتگوی کوتاه شده»


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفتگو با رحمان حسین زاده


سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفتگو با اسماعیل نوری علا


ما و دوگانگی‌های رفتاری‌مان
گفتگو با مسعود افتخاری


ترور، بمبگذاری، عملیات انتحاری
گفتگو با کوروش عرفانی


اغتشاش رسانه‌ای
گفتگو با ناصر کاخساز


کاسه ها زیر نیم کاسه است
گفتگو با م . ایل بیگی


حکومت اسلامی، امپریالیسم، چپ جهانی و مارکسیستها
گفتگو با حسن حسام


چپ سرنگونی طلب و مقوله آزادی بی قید و شرط بیان
گفتگو با شهاب برهان


تحرکات عوامل رژیم اسلامی در خارج (۳)
انتشار چهار گفتگوی کوتاه


تحرکات عوامل اطلاعاتی رژیم اسلامی در خارج (۲)
تجربه هایی از: رضا منصوران، حیدر جهانگیری، رضا درویش


تحرکات عوامل اطلاعاتی رژیم اسلامی در خارج کشور
گفتگو با حمید نوذری


عملیات انتحاری
گفتگو با کوروش طاهری


هوشیار باشیم؛ مرداد و شهریور ماه نزدیک است(۲)
گفتگو با مینا انتظاری


حکایت «ما» و جنبش های اجتماعی
گفتگو با تنی چند از فعالان «جنبش سبز» در انگلستان


سیاستمداران خطاکار، فرصت طلب، فاسد
گفتگو با مسعود افتخاری


هوشیار باشیم؛ مرداد و شهریور ماه نزدیک است!
گفتگو با بابک یزدی


مشتی که نمونه خروار است
گفتگو با«پروانه» (از همسران جانباخته)


کارگر؛ طبقه کارگر و خیزشهای اخیر در ایران
گفتگو با ایوب رحمانی


تریبیونال بین المللی
گفتگو با لیلا قلعه بانی


سرکوب شان کنید!
گفتگو با حمید تقوایی


ما گوش شنوا نداشتیم
گفتگو با الهه پناهی


خودکشی ...
گفتگو با علی فرمانده


تو مثل«ما» مباش!
گفتگو با کوروش عرفانی


«تحلیل» تان چیست؟!
گفتگو با ایرج مصداقی


شما را چه می‌شود؟
گفتگو با فرهنگ قاسمی


چه چیزی را نمی دانستیم؟
با اظهار نظرهایی از: مهدی اصلانی، علی فرمانده، بیژن نیابتی، ی صفایی


۲۲ بهمن و پاره ای حرفهای دیگر
گفتگو با البرز فتحی


بیست و دوم بهمن امسال
گفتگو با محمد امینی


تروریست؟!
گفتگو با کوروش مدرسی


چرا«جمهوری» اسلامی سی سال در قدرت است(۴)
گفتگو با مسعود نقره کار


باید دید و فراموش نکرد!
گفتگو با «شهلا»


چرا«جمهوری» اسلامی سی سال در قدرت است (۳)
گفتگو با رضا منصوران


چرا«جمهوری» اسلامی سی سال در قدرت است؟(۲)
گفتگو با علی اشرافی


چرا«جمهوری» اسلامی ایران سی سال در قدرت است؟
گفتگو با رامین کامران


سایه های همراه (به بهانه انتشار سایه های همراه)
گفتگو با حسن فخّاری


آغاز شکنجه در زندانهای رژیم اسلامی
گفتگو با حمید اشتری و ایرج مصداقی


گردهمایی هانوفر
گفتگو با مژده ارسی


گپ و گفت دو همکار
گفتگو با سعید افشار (رادیو همبستگی)


«سخنرانی» نکن... با من حرف بزن
گفتگو با شهاب شکوهی


«انتخابات»، مردم...(۷)
(حلقه مفقوده)

گفتگو با «سودابه» و«حسن زنده دل»


«انتخابات»، مردم...(۶)
(فاز سوم کودتا، اعتراف گیری)

گفتگو با سودابه اردوان


«انتخابات»، مردم...(۵)
گفتگو با تقی روزبه


«انتخابات»، مردم...(۴)
گفتگو با رضا سمیعی(حرکت سبزها)


«انتخابات»، مردم...(۳)
گفتگو با سیاوش عبقری


«انتخابات»، مردم...(۲)
گفتگو با حسین باقرزاده


«انتخابات»، مردم...؟!
گفتگو با فاتح شیخ
و نظرخواهی از زنان پناهجوی ایرانی


پناهجویان موج سوم
گفتگو با علی شیرازی (مدیر داخلی کانون ایرانیان لندن)


رسانه
به همراه اظهارنظر رسانه های«انتگراسیون»، «پژواک ایران»، «سینمای آزاد»، «ایران تریبون»، «شورای کار»


گردهمایی هانوفر...
گفتگو با محمود خلیلی


سی سال گذشت
گفت‌وگو با یاسمین میظر


مسیح پاسخ همه چیز را داده!
گفت‌وگو با«مریم»


«کانون روزنامه‌نگاران و نویسندگان برای آزادی»
گفت‌و گو با بهروز سورن


تخریب مزار جانباختگان...حکایت«ما»و دیگران
گفت‌وگو با ناصر مهاجر


همسران جان‌باختگان...
گفت‌وگو با گلرخ جهانگیری


من کماکان«گفت‌وگو» می‌کنم!
(و کانون ۶۷ را زیر نظر دارم)


مراسم لندن، موج سوم گردهمایی‌ها
گفت‌وگو با منیره برادران


سرنوشت نیروهای سازمان مجاهدین خلق در عراق
گفتگو با بیژن نیابتی


اگر می‌ماندم، قصاص می‌شدم
گفتگو با زنی آواره


صدای من هم شکست
گفتگو با «مهناز»؛ از زندانیان واحد مسکونی


بازخوانی و دادخواهی؛ امید یا آرزو
گفتگو با شکوفه‌ منتظری


«مادران خاوران» گزینه‌ای سیاسی یا انتخابی حقوق بشری
گفتگو با ناصر مهاجر


«شب از ستارگان روشن است»
گفتگو با شهرزاد اَرشدی و مهرداد


به بهانۀ قمر...
گفتگو با گیسو شاکری


دوزخ روی زمین
گفتگو با ایرج مصداقی


گریز در آینه‌های تاریک
گپی دوستانه با مجید خوشدل


سردبیری، سانسور، سرطان... و حرفهای دیگر
گفتگو با ستار لقایی


بهارانه
پرسش‌هایی «خود»مانی با پروانه سلطانی و بهرام رحمانی


«فتانت»، فتنه‌ای سی و چند ساله (3)
گفتگو با حسن فخاری


«فتانت»، فتنه‌ای سی و چند ساله (2)
من همان امیر حسین فتانت «دوست» کرامت دانشیان هستم!
گفتگو با ناصر زراعتی


ایرانیان لندن، پشتیبان دانشجویان دربند
با اظهار نظرهایی از: جمال کمانگر، علی دماوندی، حسن زنده دل یدالله خسروشاهی، ایوب رحمانی


«فتانت»، فتنه‌ای سی و چند ساله
گفتگو با رضا (عباس) منصوران


کدام «دستها از مردم ایران کوتاه»؟
گفتگو با تراب ثالث


میکونوس
گفتگو با جمشید گلمکانی
(تهیه کننده و کارگردان فیلم)*


«انتخابات آزاد، سالم و عادلانه» در ایران اسلامی!؟
گفتگو با بیژن مهر (جبهه‌ی ملّی ایران ـ امریکا)


چه خبر از کردستان؟
گفتگو با رحمت فاتحی


جنده، جاکش... ج. اسلامی
گفتگویی که نباید منتشر شود


حمله نظامی به ایران؛ توهم یا واقعیّت
گفتگو با محمد پروین


گردهمایی کلن: تکرار گذشته یا گامی به سوی آینده
گفتگو با مژده ارسی


عراق ویران
گفتگو با یاسمین میظر


شبکه‌های رژیم اسلامی در خارج از کشور
گفتگو با حسن داعی


نهادهای پناهند گی ایرانی و مقوله‌ی تبعید
گفتگو با مدیران داخلی جامعه‌ی ایرانیان لندن
و
کانون ایرانیان لندن


به بهانه‌ی تحصن لندن
گفتگو با حسن جداری و خانم ملک


به استقبال گردهمایی زندانیان سیاسی در شهر کلن
گفتگو با «مرجان افتخاری»


سنگ را باید تجربه کرد!
گفتگو با «نسیم»


پشیمان نیستید؟
گفتگو با سعید آرمان «حزب حکمتیست»


هنوز هم با یک لبخند دلم می‌رود!
گپی با اسماعیل خویی


چپ ضد امپریالیست، چپ کارگری... تحلیل یا شعار
گفتگو با بهرام رحمانی


زنان، جوانان، کارگران و جایگاه اندیشمندان ایرانی
گفتگو با «خانمی جوان»


گردهمایی سراسری کشتار زندانیان سیاسی
گفتگو با «همایون ایوانی»


روز زن را بهت تبریک می‌گم!
گفت‌وگو با «مژده»


دو کارزار در یک سال
گفت‌وگو با آذر درخشان


آخیش . . . راحت شدم!
گفتگو با «مهدی اصلانی»


غریبه‌ای به نام کتاب
گفتگو با «رضا منصوران»


زندان عادل‌آباد؛ تاولی چرکین، کتابی ناگشوده...
گفتگو با «عادل‌آباد»


این بار خودش آمده بود!
گفتگو با پروانه‌ی سلطانی


چهره بنمای!
با اظهار نظرهایی از: احمد موسوی، مهدی اصلانی، مینو همیلی و...
و گفتگو با ایرج مصداقی


شب به خیر رفیق!
گفتگو با رضا غفاری


رسانه‌های ایرانی
گفتگو با همکاران رادیو برابری و هبستگی، رادیو رسا
و سایت‌های دیدگاه و گزارشگران


مراسم بزرگداشت زندانیان سیاسی (در سال جاری)
«گفتگو با میهن روستا»


همسایگان تنهای ما
«گفتگو با مهرداد درویش‌پور»


پس از بی‌هوشی، چهل و هشت ساعت به او تجاوز می‌کنند!


شما یک اصل دموکراتیک بیاورید که آدم مجبور باشد به همه‌ی سؤالها جواب دهد
«در حاشیه‌ی جلسه‌ی سخنرانی اکبر گنجی در لندن»


فراموش کرده‌ایم...
«گفتگو با شهرنوش پارسی پور»


زندانی سیاسی «آزاد» باید گردد!
گفتگو با محمود خلیلی «گفتگوهای زندان»


تواب
گفتگو با شهاب شکوهی «زندانی سیاسی دو نظام»


خارجی‌های مادر... راسیست
«گفتگو با رضا»


شعر زندان و پاره‌ای حرف‌های دیگر
«در گفتگو با ایرج مصداقی»


ازدواج به قصد گرفتن اقامت
گفتگو با «شبنم»


کارزار «زنان»... کار زار «مردان»؟!
«گفتگو با آذر درخشان»


اوضاع بهتر می‌شود؟
«گفتگو با کوروش عرفانی»


اتم و دیدگاه‌های مردم


اخلاق سیاسی


چهارپازل، سه بازیگر، دو دیدگاه، یک حرکت اشتباه، کیش... مات
«گفتگو با محمدرضا شالگونی»


کارزار چهار روزۀ زنان
گفتگو با یاسمین میظر


مرغ سحر ناله سر کن
«گفتگو با سحر»


اسکوات*، مستی، شعر، نشئگی... و دیگر هیچ!
«گفتگو با نسیم»


درختی که به خاطر می‌آورد
گفتگو با مسعود رئوف ـ سینماگر ایرانی


شاکیان تاریخ چه می‌گویند؟
پای درد دل فرزندان اعدامی


روایتی از زندان و پرسش‌های جوانان
«در گفتگو با احمد موسوی»


جمهوری مشروطه؟ !
در حاشیۀ نشست برلین «گفتگو با حسین باقرزاده»


مروری بر روایت‌های زندان
در گفتگو با ناصر مهاجر


اعتیاد و دریچه دوربین - گفتگو با مریم اشرافی


انشعاب، جدایی و ...
در گفتگو با محمد فتاحی (حکمتیست)


چه شد ... چرا این‌چنین شد؟
در گفتگو با محمدرضا شالگونی، پیرامون «انتخابات» اخیر ایران


«انتخابات» ایران، مردم و نیروهای سیاسی


گفتگو با یدالله خسروشاهی


روایتی از مرگ زهرا کاظمی


گفتگو با جوانی تنها


گفتگو با گیسو شاکری


گفتگو با لیلا قرایی


گفتگو با شادی


گفتگو با ایرج مصداقی، نویسنده‌ی کتاب «نه زیستن نه مرگ»


گفتگو با جوانان


نتیجه‌ی نظرخواهی از مردم و نیروهای سیاسی در مورد حمله‌ی نظامی امریکا به ایران


گفتگو با مهرداد درویش پور


گفتگو با نیلوفر بیضایی، نویسنده و کارگردان تأتر


سلاح اتمی ... حمله‌ی نظامی ... و دیگر هیچ!
گفتگو با محمد رضا شالگونی و یاسمین میظر


اين‌بار برای مردم ايران چه آشی پخته‌ايد؟
گفتگو با مهرداد خوانساری «سازمان مشروطه‌خواهان ايران (خط مقدم)»


به استقبال کتاب «نه‌ زیستن نه مرگ»


«بازگشت» بی بازگشت؟
مروری بر موضوع بازگشت پناهندگان سیاسی به ایران


پرسه‌ای در کوچه‌های تبعید


 
 

بازچاپ مطالب سایت «گفت‌وگو» با ذکر منبع آزاد است.   /  [www.goftogoo.net] [Contact:goftogoo.info@gmail.com] [© GoftoGoo Dot Net 2005]